|
خانه نو زندگی نو: ٢٠٦٥-٢٠٦٧ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
گل مکۍ خانۀ شفيقه می رود. شفيقه بعدازاستقبال گرم، از وی می خواهدجهت نوشيدن چای داخل اتاق بيايد. گل مکی می گويد او آمده شفيقه را اخطاردهد تا در زندگی آنها مداخله نکند. شفيقه از گفته های گل مکی چيزی سر در نمی آورد، گل مکۍ می گويد: "بنابرشيطنت تو، غفار، مرا از رفتن به خانه اجمل،برادرم منع کرده است". اما شفيقه خود گل مکی را درامور زندگی نوريه مداخله گر می خواند. گل مکۍ می گويد: اين مسله به تو ربطی ندارد زيرا نوريه خانم برادرم است". گل مکی و شفيقه هردو همديگر را متهم به مداخله در زندگی يک دگر می کنند. شفيقه درحاليکه متاثراست ، زلمی می آيدوعلت تاثر وی را می پر سد. شفيقه ازآمدن گل مکی و برخورد نا درست او با خود سخن می زند. زلمی می پرسد چرا گل مکی چنين عمل راانجام داده است؟
شفيقه می گويد وی غفار را از رويۀ نا مناسب گل مکی باخبر ساخته است. شوهرش اين کار شفيقه رامداخله درامور زندگی نوريه خوانده و به شفيقه می گويد بهترخواهد بود تا وی و گل مکی نوريه را به زند گی آرامش بگذارند. سيلاب ، درکنار ويرانی، منازعه می آفريند! ملا سند عرفی تعيين دوباره حدود زمين سمندر را آماده کرده وازفتح خان می خواهد بالای آن نشان شصت خود را بگذارد. سمندر می گويد خوب خواهد بود اگر ملا آن را قرائت نمايد، تا از حدود اربعۀ آن همه آگاه شوند.
ملا سند را قرائت می کند. فتح خان درآن به حيث شاهد شصت می گذارد. سمندرنيز همين کار را انجام می دهد. فتح خان از سيدمحمد می خواهد تا وی نيز به حيث شفع (همجوار) شصت بگذارد. اما سيد محمد از گذاشتن شصت انکار می کند، ملامی گويد سيدمحمد مجبوراست فيصلۀ اهالی را در زمينه قبول کرده در قباله شصت خود را بگذارد. اهالی از نماينده گان شورای ولايتی چه توقع دارند؟ موادساختمانی به صحن مکتب انتقال داده شده است. معلم رحيم ازرياست معارف ابرازخوشی می کند که بنا بر در خواست شورای ولايتی مواد ساختمانی را جهت اعمار اتاق های درسی تهيه نموده است.
ناظر از سرورمی خواهد که اعمار صنوف جديد را به وی بسپارد، اما معلم رحيم می گويد اين کار توسط اهالی بصورت اشر صورت می گيرد، اکنون به سنگ تهداب وريگ ضرورت است. گل خان می گويد اوحاضر است دوقلم از مواد ساختمانی را در تراکتورش، طور داوطلبانه به کمک اهالی انتقال دهد. لعلباز از غوتی می خواهد مارتول رابرای وی بدهد تا از دامنۀ کوه سنگ بيآورد. شمس، پسرش علت را می پرسد. غوتۍ می گويد ازسنگ های متذکره دراعمارصنوف جديد مکتب استفاده می شود. شمس نيز خوش می شود و می گويد بعد از اين آنها در صحن مکتب درس نخواهند خواند. غوتی می پرسد آيا در بدل کار، به وی مزد نيز پرداخته می شود يا نه؟ لعل باز می گويد تمام اهالی قريه طور داوطلبانه کار می کنند.
لعل بازدردامنۀ کوه سنگ می شکند وازنسيم می خواهد تا درجمع آوری سنگ احتياط کند، مبادا خود را افگار کند. گل خان باتراکتورش می آيد. نسيم به گل خان می گويد وی باورنداشت که گل خان به چنين کار مفت تن دهد. گل خان اظهارمی دارد بنابرعلاقه يی که به تعليم و تربيه پسران و دختران دارد، تراکتوش را در خدمت اعمار مکتب می گذارد مشکلات ناشی از خريدوفروش ترياک : مجيد و گل محمد از بالای بام نتوانستند شخصی راکه درعقب درازه بود، تشخيص دهند. مجيد لازم می داند تا دروازه را با احتياط کامل باز کند. گل محمد در مورد هويت شخص مذکور می پر سد که در تاريکی شب در را می کوبد. آدم خان با صدای آهسته می گويد که هرچه زود تر دروازه را بگشايند.
گل محمد از آدم خان در مورد موضوع می پرسد. آدم خان قبل ازهمه ازگل محمد ابرازامتنان می کند که وی ومجيد درحفاظت وسرپرستی خانه او، زحمات زيادی را متحمل شده اند. گل محمداز وی می پرسد چرا به طور ناگهانی برگشته است؟ آدم خان می گويد می خواست خود را از حفاظت فاميل وخانۀ خود مطمين سازد. گل محمدمی در مورد مشکل آدم خان که مجبور به ترک خانه خود شده است، می پرسد. آدم خان ازيک معاملۀ بزرگ پولی خود بااشخاص خطرناک سخن می گويد که درتعقيب اواستند واز گل محمد می خواهد تا اين موضوع را ازمجيد پنهان کند. گل محمد می گويد ممکن اشخاص مذکور به خانه بيايند، وی و مجيد را نيز تهديد نمايند. آدم خان می گويد دراين مورد از احتياط لازم کار بگيرند و مواظب باشند. آدم خان دوباره می رود. مجيد از گل محمد در مورد آمدن ورفتن ناگهانی آدم خان می پر سد. گل محمد می گويد خسرش غرض کاری ضروری به خانه آمده بود. مجيد می پرسد چرا آدم خان با گل محمد سخنان مخفی داشت؟ گل محمدمی گويد آدم خان به او گفته است که راز او را به هيچ کس افشا نکند. مجيد با ناراحتی می گويد در اين صورت وی ديگر مکلفيت ندارد که خانۀ ملک آدم خان راحفاظت کند. گل محمد ازمجيد می خواهد تا اورا تنها نگذارد، امامجيد نمی پذيرد.
مجيد می گويد وی بنابرکارهای ناجايزآدم خان، نگهداری خانۀ او را ترک نموده است ومنبعد گل محمد تنها اين کار را به عهده خواهد داشت. مجيد علاوه می کند گل محمد نيز با آدم خان همدست گرديده است. سيدمحمد نمی پذيرد اما مجيد می گويد از سخنان مخفيانه آدم خان با گل محمد در شب گذشته اطلاع می دهد. سيدمحمد به خانه رفته وازپری گل می پر سد آيا گل محمد به خانه آمده است يا خير؟ پری گل جواب منفی می دهد و از وی می پرسد چرا بالای گل محمد قهر است؟ سيدمحمدمی گويد هر زمانيکه گل محمد خانه آمد، وی را از رفتن به خانۀ خسرش مانع خواهد شد، زيرا گل محمد با آدم خان همدست شده وبه کارهای خطرناک دست می زند. نفرت از مريضان ايدز، باعث مايوسی آنها می گردد: شفيقه به شوهرشمی گويد دست های خود را بشويد، زيرا نان آماده است. زلمی می گويد خوب است تا منتظرآمدن جانداد و فاطمه هم بمانند.
شفيقه درجواب می گويد ، آن دو قبلاً نان خويش را صرف نموده اند. زلمی می پر سد به چه علت آنها به تنهايی غذاخورده اند؟ شفيقه می گويد به علت سوختاندن چاقوی خون آلود، آنها آزرده شده اند. زلمی می گويد اين کار را وی به خاطراحتياط انجام داده است. اما شفيقه واضيح می سازد، آنها گمان می برند که ما از ايشان نفرت داريم. زلمی می گويد اين يک سو تفاهم است و از شفيقه می خواهد تا در رفع اين سو تفاهم هر چه زودتر اقدام نمايد، زيراامکان دارد مسئله جدی تر شود. ناظر ياچوپان ؟ ناظردرحاليکه ظرف شير را روی پطنوس گذاشته به مرکز شير فروشی، نزد اجمل می رود. اجمل گمان می برد ناظر شيرينی نامزدی خود را آورده است. ناظر خنديده می گويد شيرينی نامزدی نيست، اما مقدمۀ نامزدی وديگر خوشی های وی می باشد. وقتی اجمل سرپوش ظرف را بر می دارد، متوجه شير در ميان ظرف می شود.
اجمل می گويد مطمين نيست که اين شيرواقعاً از گوسفندان ناظراست يا نه، بدين لحاظ تازمانيکه موضوع برای وی ثابت نشود، ازخريدن آن انکار می کند. روز بعدی ناظرهمراه با گوسفندان خويش به مرکزشيرفروشی می رود و از رحيمداد می خواهد تا نوبت رامراعات نمايد که وی نيز شير را تسليم اجمل کند. اجمل باديدن گوسفندان درداخل مرکزشيرفروشی ناراحت می شود و از ناظر می خواهدتا هرچه زودترگوسفندان راازمرکز شيرفروشی بيرون براند. ناظر می گويد روزقبل اجمل تصورکرده بود گويا ناظرشيررا دزيده است. بدين منظورگوسفندان را نزد اجمل آورده تا بدست خود شيرآن را بدوشد. اجمل می گويدازاين به بعد ناظر می تواند شير گوسفندان خود را برای فروش بياورد. ماين ،دشمن مخفی انسان : زرمينه به قمبرگل، پسرش می گويد امروز چرا گوسفندان را به چراه گاه نه برده است؟ قمبرگل می گويد ساحه علفچر عاری از خطر نيست. مادرش می پرسد چراگاه از چه نگاه خطرناک است، که قمبرگل بهانه جوئی می کند؟ قمبرگل از قول زلمی می گويد که درآن ساحه خطر ماين موجوداست. قمبرگل علاوه می دارد همان سيم را که برای طناب می آورد ورحيم مانع کار وی شده بود، به ماين ارتباط داشت. مادر درحاليکه شکران خدا را بجا می آورد، به قمبرگل توصيه می کند تا گوسفندان را به سمت ديگری ببرد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||