|
خانه نو، زندگی نو: ٢٠٨٢-٢٠٨٠ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
لعلبازدرحال که زيردرخت استراحت کرده است و به چهچه پرنده گان گوش داده است، آدم خان می آيد و با چالاکی او را تشويق به خريد قطعه زمين وی می کند، که به فروش می رسانند. لعلبازموضوع فروش زمين آدم خان راقابل تاسف می داند، اما ملک آدم خان ضرورت مبرم خود را به پول نشان می دهد. لعلبازفرصت می طلبد تا موضوع را با فاميلش مطرح کند. لعلباز به خانه می رود و موضوع فروش زمين آدم خان را با جانباز وغوتی درميان می گذارد. جانباز ضرورت فروش زمين آدم خان را می پرسد. لعلباز می گويد بنابرحوادث که بر اثر قاچاق مواد مخدر برسر آدم خان آمده است، مجبوربه فروش زمين شده است.
غوتی خريد زمين آدم خان را برای خويش با ارزش می داند، اما جانبازمی گويد آزموده را آزمودن خطاست، زيرا آدم خان قبلاً امتحان خود را داده است و شايسته هيچگونه اعتبادى نىست. آدم خان عفب دروازۀ جانباز رفته از وی درموردخريد زمين می پرسد. جانباز از نداشتن پول سخن می گويد و درضمن ازآدم خان می خواهد ازفروش زمين صرف نظرنمايد، زير ادر آينده پشيمان خواهد شد. آدم خان می گويد با اشخاص خطرناک معاملات پولی دارد، مجبور است به آنها پول بپردازد. اودرضمن به جانبازگوشزد می نمايد وی درجستجوی يک خريدارمناسب است، آنگاه جانبازبه حيث شفع اوحق شکايت را نخواهد داشت. آدم خان به ديرۀ سرورخان می رود وموضوع ضرورت مبرم خود را به پول با ناظردرميان می گذارد.
ناظر ابراز همدردی نموده می گويد وی حاضراست پول دست داشتۀ خود را در اختيار او قراردهد. آدم خان ازناظر ابراز امتنان می کند آدم خان ازسرورمی خواهد تا در اين زمينه با وی کمک کند. سرور از نداشتن پول نقد می گويد. آدم خان می گويد او ناچاراست قطعه زمين خودرا به فروش برساند، هرگاه سرور و يا کسی ديگری آروزی خريد آن را داشته باشد، به اوطلاع دهد. آسياب ديزلی درده پايان : بابه اسلم مصروف تيزنمودن پل آسياب است که فتح خان می آيد و وی را انتقاد می کند که گندم او را به وقت و زمان آن آردنکرده است. بابه اسلم می گويد که به مجرد تيزشدن پل آسياب، گندم او را آرد خواهد کرد. فتح خان می گويد: کاش درقريه ايشان نيز مثل شهرها آسياب ديزلی می بود تا درمدت کم گندم زياد را آردمی نمود. بابه اسلم همچنان آرزو می کند. فتح خان به خانه برگشته و به گل خان پول می دهد تا از بازار آرد خريداری نموده و در ترکتور بياورد.
گل خان می گويد آنها درخانه گندم کافی دارند، ضرورت خريدن آرد از بازار چيست؟ فتح خان از خراب بودن آسياب بابه اسلم ونبودن نوبت درآن سخن می گويد. وازمفکورۀ آسياب ديزلی درقريۀ خودشان ياد می کند. گل خان نيز بودن آسياب ديزلی را درقريه ضروری می داند. عاقبت قصه های وحشتناک برای اطفال : زرمينه مصروف شستن ظروف است که پلوشه از مکتب آمده و با تملق از مادرش می خواهد طوری شود بايد برايش قصه خوبی بشنواند. مادر علت را می پرسد. پلوشه می گويد شمس، همصنفی اش با ارايه قصۀ خوب مورد تقديرقرارگرفت. مادر به پلوشه وعده می دهد تا يک قصه جالب به پلوشه نيز بگويد.
شب فرامی رسد، مادرپلوشه قرار وعده اش قصه را چنين می آغازد: "بود نبود يک ديو سياه و بدشکلی بود. ديو يک روز از جنگل می گذشت که چشمش به دخترک مقبولی افتاد. دختر درست همسن وسال تو بود". پلوشه باوارخطايی می پرسد: "بعداُچه اتفاق می افتاد"؟ مادرش می گويد: "آن ديو دخترک را باخود فرارمی دهد. ديو با دختر ازهفت کوه وهفت دشت و هفت دريا به آن سوی خانۀ خود می رساند، بعد دختر را با زنجير بسته و به آشپزخانه می برد". مادر پلوشه می افزايد: "دختر بيچاره گريه می کرد، اما ديو ديگ را بالای آتش گذاشته می خواهد دختررا در آن بی اندازد". دراين اثنا دروازه اتاق پلوشه شان بر اثروزش شمال به شدت بسته می شود، پلوشه به وحشت تمام فرياد می زند. نفرت از مريضان ايدز،باعث مايوسی آنها می گردد: زلمی ازسر ديوار داخل خانه رفته و دروازه را می گشايد. شفيقه داخل می رود و با پريشانی و نا راحتی زياد از زلمی می خواهد تا صحنه را ازنزديک مشاهده نمايد که چه اتفاق رخ داده است؟ زلمی علت پريشانی شفيقه رامی پرسد، شفيقه می گويد جانداد و فاطمه بدون آن که اطلاع دهند، کوچ کشی نموده اند. زلمی تقصيراين کار را بالای شفيقه می اندازد، زيرا ترک خانه و تنفروی از آنها باعث رنجش شان گرديده است.
در اين اثنا يک قطعه خط، که بالای دروازه نصب شده، توجه آنها را به خود جلب می کند. زلمی نامه را نزد قمبرگل می برد تا آن را برايش بخواند. قمبرگل به خواندن خط می پردازد: "ما از اين خانه کوچ کرديم، زيرا سبب ناراحتی و زحمت شما بوديم" زرمينه، مادرفاطمه، با وارخطايی علت کوچ کشی آنها را می پرسد. زلمی می گويد کدام اتفاق مهمی بين آنها اتفاق نيفتاده است، اما اوفکر می کرد که جانداد ممکن به اين جا آمده باشد. زلمی به دکان جانداد می رود و ازثمرگل سراغ او را می گيرد. ثمرگل دريکی دو روز از نيامدن وی به دکان سخن می زند ولی ناگهان متوجه آمدن جانداد به سوی دکان می گردد. زلمی باصدای بلند جانداد را صدا می زند. جانداد با ديدن زلمی، سمت حرکت خود را تغيير می دهد. زلمی می گويد جانداد نسبت آزردگی، قصداً به دکان نيامد. عروسی درعمرکم : نوريه کلکين های اتاق را بازنموده تا اتاق را به صورت اساسی پاک کاری نمايد. اجمل اين کار نوريه را انتقاد می کند، زيرا نوريه اميدوار است از قول داکتر نه بايد کارهای سنگين را انجام دهد.
نوريه اين چنين کارها را سنگنين نمی داند واز اجمل می خواهد از اتاق بيرون برود تا گرد و خاک باعث اذيت وی نگردد. درجريان کار، دفعتاً صدای فرياد نوريه بلند می شود. نوريه استراحت کرده است، اجمل می پرسد مبادا نوريه زياد افگار شده باشد. نوريه ازپيدا شدن درد ناگهانی درکمرش ياد آورد می شود. گل مکۍ می آيد و از استراحت نوريه دربستر می پرسد. اجمل ازصدمۀ که برکمرنوريه واردشده ،سخن می زند. گل مکی اين همه رامکروفريب نوريه می داند. عابده آمده مورد استقبال گرم نوريه قرارمی گيرد و درضمن متوجه تکليف نوريه می شود. عابده از وی درمورد می پرسد. نوريه می گويد درجريان کارکردن باچنين مشکل مواجه گرديد. عابده از وی می خواهد تا در اين ايام از احتياط لازم کارگيرد. نوريه می پذيرد و از طعنه های گل مکی ياد آورمی شود. عابده می گويد به سخنان گل مکی وقعی نگذارد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||