 | | | يک تير و سه شکار، مهتاب با خواهر و خانم برادرش در آتش خصومت می سوزند. |
رنجور، اما صميمی، دلشکسته، اماشکيبا می نمود. بغضی گلويشرا می فشرد و آتشی ته دلش زبانه می کشيد، اما مقاومت می کرد. مهتاب را در قريه يی گجرخيل ولايت پروان در خانه ی شان ملاقات کردم. لباس هايش را جمع و جور کرد و دستی بر سرو صورتش کشيد. آهی عميقی برآورد که ترجمان تلخ ترين خاطرات زندگی اش بود. چشمان مبهوتش در گوشه يی خيره شد و چندين سال به عقب برگشته چنين آغازيد: "درست نه سال قبل با خانم برادرم که نوه يی کاکايم می شود، بدل شدم و پسری که هرگز نديده بودمش ازسوی کاکايم جبرا نامزدم شد. آنگاه 15 سالم بود و نامزدم 26 سال داشت، چندماه بعد نامزدم مرد و من به بهانه ی غيرت افغانی و پشتون بودن، طعمه ی گرگان اطرافم شدم. در خانواده ی نامزدم پسری نبود تا (قرار سنت های ناپسند و زشت) مرا برايش نکاح می کردند، اما پسران کاکای او هرچند متاهل بودند برمن چشم دوختند. با آنکه مخالف شان بودم،ماجرای برای خواهر کوچکم هم راه اندختند ، او 10 سال داشت و بايدبا کودک 6 ماهه شان نامزد می شد.  | | | در قريه هيچ کسی حق خواستگاری من و خواهرم را ندارد ورنه با خصومت مواجه می شود. |
حال که خواهرم 15 سال دارد و نامزدش طفل 5 ساله است، نمی خواهد تکرار ماجرای تلخ مرا تجربه کند، هرچند که دشمنی آنها دمار از روزگار ما کشيده، اما مقاومت می کنيم". بغض مهتاب ترکيد و از ته دل گريست، مرواريداشک هايش راه گونه های زرد و افسرده اش را پيمود و ترجمان دردناکترين لحظات زندگی اش تا آن دم بود. در اين حال مادرش به رسم دلداری کنار دخترش جا گرفت، پرسيدم تلاش آنها منحيث حامی اين دختر چی بوده است؟ او با خونسردی گفت: "تلاش های فراوان کرديم، از موسفيدان قريه طالب کمک شديم، جرگه گرفتيم تا دگر در همقريه و خويش بودن مشکل نداشته باشيم، اما سودی نداشت. سری به حکومت و حقوق بشر زديم، همه فيصله ها به سودما بود، پول داديم ، با آنهم قصد جان پسرم راکردند، آنقدر لت و کوبش کردند و با چاقو بررويش زدند که از حال رفت، او که شوهر دختر ( داماد) شان است" ميان هق، هق گريه هايش، مهتاب می گفت: "در قريه هيچ کسی حق خواستگار ی من و خواهرم را ندارد ورنه با خصومت خانواده ی کاکايم مواجه می شود".  | | | از موسفيدان قريه طالب جرگه شديم و به حکومت رفتيم، تا صلح شود، اما سودی نداشت. |
مهتاب از آينده تار و مبهمش رنج می برد، او از موسفيدان قريه گلايه داشت، از رسم های زشت که دختران و زنان را قربانی می گيرد شکايه می کرد، او می خواست کاش مو سپيد ان قريه از راه حق و طبق قانون خدا عمل کنند تا دگر هيچ دختر و خانمی نگريد و زجر نکشد. او که تا صنف ششم درس خوانده بود، از استعداد سرشاری برخوردار بود، برايم گفت اگر نبشتن را درست می دانست، از ماجرای تلخ زندگی اش، از خودکامگی مردان بی رحم قرِيه و از جور روز گار کتاب (داستان) می نوشت، تا همه می دانستند رد پای ستم چگونه دنبالش کرده است؟ |