|
دهکده يی روشنايی: ديگر بر نمی گردم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
"ازدواج اجباری، قتل، فرار از منزل، اختطاف، جرايم اخلاقی و امثال آن از موارديست که ريشه در بد رفتاری، عدم آگاهی از حقوق فردی، بی اعتمادی،زور، جبر و ده ها مسايلی دگر دارد که کماکان فاجعه برانگيزاست. اينبار سری زدم به زندان بادام باغ، در منطقه يی تهيه مسکن واقع در شمالغرب کابل، که شماری از زنان به جرم های متفاوتی آنجا در اسارت به سر می بردند. پس از طی مراحل قانونی و اخذ مجوز، به رهنمايی عسکری چندين در بند را گذشته داخل ساختمان سه طبقه يی زندان شدم. نگاه های کنجکاوانه ی سربازان و زندانيان دنبالم می کرد. تعمير در حصار سيم های در هم تنيده قد بر افراخته بود و هيچ نشانه يی از دار و درخت و سرسبزی به چشم نمی خورد. اطفال قد و نيم قد با هم ساعتتيری داشتند. زنی زندانی، همسرش را ملاقات می کرد، يکی منتظر ملاقات چشم به در دوخته بود و دگر هيچ اميدی از بازديدش با هيچ يکی نداشت. جوانترها سعی می کردند بیاعتنا از کنارم رد شوند.
سه خانم افريقايی هم آنجا بودند که خيره می نگريستند و چيزی باهم می گفتند. اتاق مسوول در جای بود که به وضاحت می توانست رفت وآمد زندانیها را مراقبت کند؛ تا آن دمی که آمار گرفتم شماری زنان در بند به 153 تن می رسيد. به قول خانم زرافشان،مسوول بخش زندان زنانه، زندانیها در روز، دو ساعت صبح و دو ساعت بعدازظهر استراحت و آفتابی داشتند، البته يکی دو بار هم در هفته میتوانستند ملاقات حضوری، تيلفونی يا ويژه داشته باشند. آنجا زن ها بيکار نبودندصنف های خياطی،مهره بافی، سوزن دوزی، آرايشگری، سواد آموزی، آموزش انگليسی، کامپيوتر و ورزشگاه مصروف شان ساخته بود. اتاق های متوسط با چهار چپرکت دوطبقه يی هشت تا ده خانم زندانی را جا داده بود، هر اتاق تشناب مجهز با کمود و شاور و تپ داشت. زندانيان در تماشای تلويز يون ، چای دم کردن و استفاده از مبايل آزاد بودند. از خانم های 60 ساله گرفته تا دختر 16 ساله با جرم های مختلف معياد قيد شان را سپری می کردند. زنی مسنی که با موهای جوگندمی روی چپرکتش جاگرفته بودٰ، مجبورم ساخت هم صحبتش شوم، وی گفت:
"ده سال می شود در زندانم. چهارده سالم بود که ازدواج کردم، همسرم زشت و بد زبان بود،دست زدن داشت، تنها به لت و کوب من بسنده نمی کرد،بلکه همسايه ها را هم دشنام می داد تا اين که همسايه يی او را کشت و من با پنج طفلم برباد شدم، من به جرم شريک قتل زندانی شدم". ليدا زندانی ديگريست؛ که میخواهد کمکش کنم. با آن که سه طفل داشت اما از خانه با پسری مجردی فرار کرده از خوست به کابل آمد و پس از دوماه که در کارته نو کابل به سر می برد،دستگير شده در بند افتاد. باز هم به جرم فرار از خانه، خانم خيلی جوانی که 21 سال داشت به سه سال زندان محکوم شده بود، او دگر نمی خواست پس از رهايی از زندان دوباره به خانه ی پدر يا شوهرش باز گردد، او می خواست به دلش عروسی کرده به خوشی زندگی کند. "گويند خود کرده را تدبير نيست، آنچه خود از نادانی يا عمدی سر خود آورديم، حال اينجا به سر می بريم تا اگر روزی تقدير با ما کنار آيدو آزاد شويم. بعضی از زندانیها کسی ندارند ديدن شان بيايد يا هم برايشان غذا بفرستد، اگر نان زندان هم نباشد از گرسنگی میميرند" اين را پريسا گفت؛ دختر جوانی که از گردن تا روی سينه اش جمله يی I LOVE U "دوستت دارم" را خال کوبی کرده بود. ( او برای گرفتن تصوير ازسوی دوست پسرش اجازه نداشت).
او شوهر اولش را کشت و به قول خودش پشيمان هم نيست و پس از عروسی دوم با پسری دگری به جرم اختطاف اطفال بازداشت شد و تا حال از سه سال تنها هفت ماهش را سپری کرده است. نکته يی جالب برايم اين بود که هريک از اين زندانيان گويی بيانيه های از قبل آماده شده يی از بر داشتند، آنچنان حسابی و صريح و شبيه هم حرف می زدند که نيازی به اديت يا تکرار نداشت. در کل،هيچ خانمی، معترف به جرمش نبود و پيوسته والدين يا شوهرانشان را متهم می کردند. اکثر خانم های جوان خيلی آراسته بودند و لباس های شيک و بعضا برهنه شان چنان می نمود که گويی به محفلی می روند. ظهر شد و هر کس غذايش را گرفته در گوشه يی جا گرفت، برخی که روی يک دسترخوان غذا های فرستاده شده خودشان را ميل می کردند، همدگر را تعارف نمی کردند.
برخی هم با بیميل با قاشق غذای زندان (برنج و لوبيابا کمی گوشت) را اين سو و آن سوی بشقاب می کردند، گويی جسما آنجا، اما ذهنا جای دگری بودند. سکوت معنادار، ديوارهای سرد و خاکستری رنگ اتاق ها را با دهليز های تاريک و دلگيرش، پوشانيده بود و همواره اين نکته را در ذهن تداعی می بخشيد که اينجا زندان است. من با يک دنيا پرسش و حکايه، آنها را ترک گفتم، با برآمدنم بحثی ميان زنان در مورد خوبی و خرابی زندان راه افتاد، ولی پيوسته صدای پريسادر گوش هايم طنين می انداخت که می گفت: "از زندان بدم میآيد، اما هرگز از جرمم نادم نيستم".
کودکی بی گناه، با مادر قاتلش در زندان به سر می برد.
اتاقی زندان زنانه با چپرکت های دو طبقه يی
تعجب نکنيد اين خانم است، که پس از 7 سال ازدواج شوهرش را به قتل رسانيد و هرگز نادم نيست.
خانم زرافشان مسوول زندان زنانه ، از معياری بودن زندان و آزادی زندانيان گفت آنجا کسی زجر داده نمی شود.
اين هم آمار زندانيان و جرايم شان |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||