|
دهکده يی روشنايی: " نمی گذارند زندگی کنم" | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وقتی صبح، گوشه يی بيمارستان روانی باشی، دگر«زندگی» و «رويش» حسرتی می شوند، تمام ناشدنی! بهار نه که هر فصلی می آيد؛ اما تا پس پنجره های بيمارستان. اواخر زمستان است و (پشه،پشه برف می بارد)، بيماران از پنجره ها به ناژو های برف گرفته ی صحن چشم دوخته بود ند و به آدمهای خيره می شدند که از کنار هم رد می شدند. سردی زمستان دل همه را می لرزاند، اما دلی او نه تنها برای از دست دادن مرد زندگی اش می لرزيد، بلکه تقلا داشت تا با هرچه فراز و فرودی در کمين است، مقابله کند و راه نجات دريابد. اتاقی تاريک، تنها يک کلکين ، سه بستر و يک بخاری داشت، خانمی که 16 سالی بيش نداشت، با سر وصورت بنداژ پيچ، جلب توجه می کرد. گمان بردم آنجا سه بيمار بستراست، اما زود دريافتم که دو بيمار اند و سومی مادريست که برای مراقبت از کودک 5 ماهه آن خانم همانجا پائيده . اوضاع تيره می نمود، دختر آرام نداشت،گه گرد بخاری را د ور می زد، گاه روی چپرکت می نشست و لختی هم روی زمين آرام می گرفت، اما بی قراری امانش نمی داد. او خودش را رابعه ناميد، در چشمانش ناباوری، بی اعتمادی و خصومت موج می زد،گويی حرف های زيادی برای گفتن داشت. رابعه شوهر و کودکش را سخت دوست داشت، اما می گفت آنچه به ستوه می آوردش، بد رفتاری والدين برای طلاق گرفتن از شوهرش است. مخالفت با اين امر باعث شد، تا از سوی والدينش تا سرحدی لت و کوب شود که الاشه هايش روی هم بنيشيند و به بيمارستان روانی آورده شود.
مادر باچهره يی مظلومانه، خودش را حق به جانب می خواند و گه گاهی هم برای ثبوت حرف هايش به گريه توصل می جست. معلوم نبود حق باکيست، ولی آنجه مسلم بود، مادر دلسوزی را با مداخله و بدرفتاری به اشتباه گرفته بود. جا داشت که او هم بستر می شد. هيچ يک، دگری را تحويل نمی گرفت، نه مادر خاطر دختر بيمار را می خواست و از بد دعا دادن وامی رهيد و نه دختر پاس مادر نگه می داشت و خاموش می ماند. دختر می خواست با شوهر و کودکش زندگی کند،اما مادر می خواست داماد را در کنار داشته باشد. شايد مشکل اقتصادی وی را براين کار وامی دا شت، چون پسر14 ساله اش حمال بود و داماد در موسسه يی خارجی کار می کرد و شايد هم حرفی دگری در ميان بود که حسادت رابعه را بر می انگيخت. در اين ميان تنها کودک معصومی قابل ترحم بود که بی خبر از دنيای جدال، دست و پا زده بر آنها می خنديد و می پرسيد تکليف من چه می شود، گناه من چيست؟ کاش می شد کنار آمد، مشکل را تشخيص داد و چراغ رابطه ها را روشن کرد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||