خروج از دور باطل؛ داستان تلاش و امید در بالتیمور
- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, بیبیسی، بالتیمور
آنجلا و کارنل داوسن، زن و شوهری بودند که هیچ دوست نداشتند جلوی در خانهاشان کسی مواد بفروشد. چه کسی دوست دارد جلوی خانهاش مواد بفروشند؟ هیچکس. مخصوصا وقتی که پنج فرزند داری و نمیخواهی از این کارها یاد بگیرند. نه صحبت با طرف نتیجه داد و نه شکایت به پلیس بالتیمور راهگشا برد. "دارل بروکس" گستاختر شد و شروع کرد به خرابکاری؛ روی دیوارهایشان رنگ پاشید. داوسنها هم دست از شکایت بر نمیداشتند. تا اینکه بروکس با کوکتل مولوتوف خانهاشان را آتش زد. زن و شوهر و پنج فرزندشان در آتش سوختند. یکی از همسایهها پانزده سال بعد از آن ماجرا میگوید که هنوز صدای فریادهای ساکنان در گوشش زنگ میزند.
مرگ مظلومانه این خانواده بسیاری را در بالتیمور تکان داد. از جمله گروهی از کنشگران که ده دقیقه آن طرفتر از خانه داوسنها در کلیسایی بودند. کنشگرانی که هدفشان بازسازی محلههای بالتیمور بود. آنها شروع میکنند به بازسازی محلههای جرمخیز اطراف.
اما سالها بعد به دل این مومنان شک وارد میشود. دویست و بیستتایی خانه ساخته بودند. کشیش از اتاقی مشرف به خیابان رفت و آمدها را نظاره میکرد. ساعت ده صبح باشد و هفتاد هشتاد نفر در خیابانها علاف باشند. مگر میشود؟ میپرسد: "نمیدانم چرا نمیتوانیم مشکل مواد فروشی را در این محلهها حل کنیم؟" افسرده میگوید: "این آدمها هیچوقت در خانههایی که برایشان میسازیم زندگی نخواهند کرد." موادفروشها را میگفت. "نمیدانم باید چه کنیم؟" مخاطب کشیش برایم تعریف میکند که خواسته دهان باز کند و به سوال پاسخ دهد، که کشیش گفته: "بیا برویم و جواب را پیدا کنیم." روی تخته شاسیها، کاغذ میگذارند و برای کشف جواب و حل مشکل و رفع شک به خیابان میروند.
جوابشان این بود که کوچهگردها در دور باطلی گرفتارند که توان خروج از آن را ندارند. قصههایی که شنیدند بیش و کم شبیه به هم بود: اولین لغزش، پایشان را به خلاف کشانده و همین منجر شده به اولین بازداشت. پروندهشان لکهدار شده و برای همین نتوانستهاند کار آبرومندی پیدا کنند و دوباره به موادفروشی رو آوردهاند و بعد همینطور مشغول گشتن در چرخه مواد فروشی و زندان بودند. چه بسا که خودشان هم در این میان مصرفکننده شده بودند.
طبیعتا راه منطقی شکستن این چرخه، پیدا کردن شغل است. اما آیا میتوان کارفرماهایی پیدا کرد که حاضر باشند کسانی را استخدام کنند که روزی روزگاری برای نشئه شدن دست به هر کاری زدهاند؟ ترل ویلیامز، آن کنشگری که با کشیش به خیابان رفته بود، میگوید که بزرگترین کارفرمایان بالتیمور، دانشگاهها و بیمارستانهایشان هستند. بیمارستانهایی که اگر همین افراد تیر میخوردند، حاضر به گرفتن هزینه درمانشان بودند اما حاضر نبودند که بگذارند این افراد زمینها را بسابند. کسانی مثل ویلیام که هر راهی میرفت به در بسته میخورد.
داستان ویلیام و زخمهایش
ویلیام، طعم بازداشت را اولین بار در هفده - هجده سالگی چشیده است. سالها معتاد بوده. اوایل، بند هروئین بوده و بعدها کوکائین را هم اضافه کرده. چهار گلوله به بدنش وارد شده. اولین بار در سال ۱۹۷۹. گلولههای دوم و سوم در سال ۱۹۸۱ به او شلیک شده و تجربه آخر در سال ۱۹۸۳ بوده. به شوخی و جدی میگوید: "آن سال از خودم پرسیدم نکند که به خاطر مواد باشد که من هدف گلوله قرار میگیرم؟"
ویلیام، خسته از بازداشتها، خماریها، فرارها و پاشیدن زندگی خانوادگیاش، تصمیم میگیرد که یک بار برای همیشه خود را خلاص کند. مواد را ترک میکند اما گذشتهاش او را ترک نمیکند. تقاضای کار میداده اما وقتی که از او گواهی عدم سو پیشینه میخواستند کار گیر میکرده. میگوید: "برای پنجاه تا کار تقاضا دادم و فقط یکی به من جواب داد. که آنها هم گفتند خیلی وقت است که مواد مصرف کردهای و برای این کار تعادل نداری."
افسرده و سرگردان از این بنگاه کاریابی به آن یکی میرود تا آنکه گذارش به جمع کنشگرانی میافتد که در کلیسا دور هم جمع بودند. آن زمان که ویلیام سراغشان میرود، آنها دیگر به فعالیتهایشان سر و شکلی داده بودند. زیر زمین کلیسا محل قرارشان بود. روزهای سهشنبه راس ساعت ۹ صبح در آنجا جمع میشدند تا درباره حرفهای بودن در محیط کار صحبت کنند. درسهایی به آنها بدهند که تا به حال فرصت نداشتند یاد بگیرند. مثلا اینکه چطور مردمدار، مهربان، فداکار، سربلند و سختکوش باشند.
زیر بال ویلیام را میگیرند و او صاحب شغل میشود. ویلیام با اینکه در شغلش پیشرفت داشته هنوز هم در جلسههای سهشنبه شرکت میکند. او بهترین نمونه برای ارائه به تازهواردهایی است که به امیدی پایشان را به زیر زمین کلیسا گذاشتهاند.
آن زمان که ویلیام به سراغ این کنشگران رفت، جنبششان تقریبا سر و شکلی گرفته بود. اسم برنامه را گذاشته بودند "سهشنبههای تغییر". برنامه را سر ساعت ۹ صبح شروع میکنند. هر کس که دو جلسه سر ساعت آنجا باشد به کلاسهای خصوصی میرود. کمک میکنند مدرک معادل دیپلم بگیرند و رزومه بنویسند و وقتی که مطمئن شدند جدا به دنبال تغییرند و رفتار و کردارشان مناسب محل کار است، اسم آنها را به کارفرماها میدهند. تا اگر آنها صلاح دیدند این افراد را برای مصاحبه فرا بخوانند.

تلنگری دیگر
اما جنبشی که از خاکستر خانواده داوسنها بلند شد، برای قدرت گرفتن به جان دیگری نیاز داشت.
دوازدهم آوریل ۲۰۱۵، پلیس بالتیمور، مرد ۲۵ سالهای به نام "فردی گری" را بازداشت میکند. هنگام انتقال به پاسگاه، فردی به کما میرود. او هفت روز بعد میمیرد. مرگ فردی گری، خون بسیاری را در بالتیمور به جوش میآورد که چرا پلیس در نگهداری از متهمان سهلانگاری میکند؟ منتقدان به خیابانها میریزند. شعار میدهند، شیشه میشکنند و آتش میزنند تا صدای تظلمشان به گوش مسئولان برسد.
مارشال پرنتیس، کشیش و سرپرست کلیسای "سهشنبههای تغییر" است. او میگوید که پیش از ماجرای فردی گری پیشبینی تظاهرات را نداشته اما "میدانستیم که بیکاری در مناطق محروم مثل بمب ساعتی است." بمب که میترکد صدایش به جز مدیران شهری به گوش دیگرانی هم میرسد. کارفرماهای بزرگ شهر که حالا با خروش بزرگی مواجه شدهاند، نگران از عواقب آن تصمیم میگیرند سهم بزرگتری از شغلهای موجود را به کسانی بدهند که درها به رویشان بسته است.
کشیش پرنتیس میگوید: "جانز هاپکینز پیشرو بود و بعد بیمارستانهای دیگر، شرکتهای ساخت و ساز و دیگران آمدند و گفتند که حاضرند تعهد بدهند تا وضع بالتیمور را درست کنند."
برای نشان دادن اثر مثبتی که کارفرماهای بزرگ میتوانند بر وضعیت زندگی بخش آسیبدیده جامعه داشته باشند، کسانی مثل ویلیام و کالی را به جلسه با آنها میبرند تا خودشان راوی داستان زندگیشان باشند. «وقتی که خود این افراد سر میز مذاکره مینشینند، روسای این موسسههای بزرگ میپرسند: شما از برنامه سهشنبههای تغییر هستید؟" کشیش میگوید: "آن وقت است که آنها زنان و مردانی را میبینند که واقعا خواهان تغییری در زندگیشان هستند." و دیگر آنها را به چشم موادفروش، دزد یا آدمکش نمیبینند.
از پشت میلهها تا مقابل مدیران
بگذارید قصه کالی را برایتان بگویم. نه. بگذارید اول سابقه کیفریاش را برایتان بگویم و بعد قصهاش را تعریف کنم. این طوری میتوانید متوجه فرق ماجرا بشوید که چرا کشیش و همکارانش همیشه چند نفری مثل ویلیام و کالی را به جلسههای مهم میبرند.
اعتیاد، موادفروشی و قتل؛ اینها سابقه قضایی کالی هستند. اما کالی بیش از این جرایم است. کالی سالها به هروئین معتاد بوده. خودش و همسر سابقش. هر دو موادفروش هم بودهاند. کالی، گاهی که برای شیفت فروش مواد میرفته، پسرش را هم با خود میبرده. سالها بعد که از همسرش جدا میشود با مرد دیگری وارد رابطه عاطفی میشود. این یکی مردی شکاک بوده.
کالی تعریف میکند که این مرد تمام رفت و آمدهای کالی را هم تحت کنترل داشته و حتی میخواسته بر کارهای خانه او سلطه داشته باشد. مثلا به شیوه پرداخت قبضهای آب و برق و تلفن و غیره. یک بار با هم سر همین قبضها دعوایشان میشود. کالی او را از خانه بیرون میکند. فردایش مرد به خانه کالی باز میگردد و شروع میکند به داد و فریاد. کالی که پیشتر از این مرد کتک خورده بود، برای دفاع چاقوی آشپزخانه را به دست میگیرد. مرد به سمت او میآید و صحنه بعدی این است که کالی میگوید او نقش بر زمین شده بود.
کالی به جرم قتل غیرعمد، ده سالی را پشت میلهها میگذراند. همان موقعها پسرش هم در یکی از خیابانهای بالتیمور کشته میشود. افتاده بوده در کارهای خلاف و یکی از دار و دسته رقیب، او را به ضرب گلولهای میکشد. کالی عذاب وجدان دارد که پسر جوانمرگش از او کارهای خلاف را یاد گرفته است.
دوره زندان فرصت مناسبی برای ترک اعتیاد در اختیار او قرار میدهد. کالی از زندان که بیرون میآید از طریق همین برنامه سهشنبههای تغییر است که شغل مناسبی گیر میآورد و دو بار در شغلش ارتقا میگیرد و حالا حتی خانه هم خریده است. یکی از آن خانههایی که در همین محله دور و بر کلیسا برای مردمی ساختهاند که سالها زیر فشار بودهاند.
کالی حالا در بیمارستان جانز هاپکینز به معتادان برای ترک اعتیاد کمک میکند. خانه قشنگی هم دارد. آماده هم هست که زیر پر و بال نوهها و بچههایش را بگیرد. شنیدن داستان زندگی پر فراز و نشیب او در دلها جا باز میکند. چه کسی هست که نخواهد با دادن شغلی کوچک به آدمهایی مثل کالی، جلوی تباهی چند نسل را بگیرد؟

آن سوی سکه
آدم هایی مثل کالی در جمع "سهشنبههای تغییر" کم نیستند. کسان دیگری هم هستند. کسانی که نمیخواهند یا نمیتوانند تغییری در زندگیشان بدهند. کسانی که مواد مخدر پناهگاهشان هست. برای خاموش کردن خاطراتی که روحشان را میجود.
تائورید پسر جوانی است که در آن جمع میدیدم. با بیست و شش سال سن، پنج فرزند دارد و بارها به زندان افتاده است. برای دزدی، مواد فروشی، حمل غیرقانونی سلاح و کتک زدن نامزدش. نامزد حاملهاش. پدر و مادرش بیشتر در زندان بودند تا بالای سرش. تائورید یک بار تعریف کرد که در بچگی به او تعرض شده و مادربزرگش - که مسئولیت بزرگ کردنش را به عهده داشته - حرف او را باور نکرده است.
دردی که این پسر داشت با تربیتی که نداشت او را به کارهای خلاف کشانده بود. بدتر از همه مواد. موادی که برای فراموشی بود و تائورید نمیتوانست از آنها دست بکشد. آخرش هم از نامزدش جدا شد اما نشئگی را کنار نگذاشت. اینها هم هستند. ماجرای «سهشنبههای تغییر» فقط قصههای خوب نیست.
اول قصه
آن چیزی که در همه این قصهها تکرار میشود، میراث این دور باطل است که از پدر به پسر میرسد، از زن به شوهر سرایت میکند و از کوچه به هر کس که از آنجا بگذرد و پایش بلغزد. آیا اشکال از بالتیمور است؟ آیا ایراد از سیاهپوستان بالتیمور است؟ آخر همه کسانی که در این نوشته از آنها نام آوردم سیاهپوستند از آن خانواده که در آتش سوختند تا آنکه خانه را آتش زد و کشیش و کالی و ویلیام و تائورید و بقیه.
چرا نام بالتیمور همیشه در بالای فهرست شهرهای پر جرم و جنایت آمریکاست؟ آیا دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، حق داشت وقتی با کلمات تند و تیزش این شهر را اشباع شده از جرم و جایی پلید خواند که لانه موشها شده است؟
ترل ویلیامز، با رئیس جمهوری کشور مخالف است. میگوید که اگر آقای ترامپ میخواهد از بالتیمور بگوید نمیتواند فقط نتیجه را بگوید. میگوید که باید از اول قصه شروع کند. از همان موقع که بالتیمور پا گرفت.
بالتیمور شهری بندری در شرق آمریکاست. کشتیهایی که آفریقاییها را قل و زنجیر شده برای بردگی به آمریکا میآوردند از جمله در این شهر لنگر میانداختند. بازار برده فروشی داشته. اگر سیاهی در این شهر مشغول راه رفتن بوده، او را به ظن فراری بودن بازداشت میکردند. بعدها که بردهداری لغو شد، محلههای سیاهها و سفیدها را از هم جدا کردند. محلههای سفیدها امکانات گرفتند و محله سیاهپوست نشین فقیر ماند. حتی مدارسشان هم پول چندانی نداشتند. به سیاهپوستان حتی وام خرید مسکن هم نمیدادند. هنوز هم سیاهپوستان به راحتی وام مسکن نمیگیرند.
ترل، میگوید که رئیس جمهوری آمریکا از سر لج با نماینده سیاهپوست این شهر است که چنان بیپروا به بالتیمور میتازد. میگوید او اگر میخواهد از شهر انتقاد کند، باید اول تاریخ را هم مرور کند و ببیند برای مردمی که عقب نگهداشته شدند چه کاری کردهاند که حالا به آنها ایراد میگیرد.
میگوید که اوایل فکر میکرده کسانی که در کارهای خلاف هستند از کارشان لذت میبرند اما بعد که با این مردم آشنا شده متوجه شده آدمها گاه از سر ناچاری است که به مسیر اشتباه میافتند و همانجا هم میمانند.
گروه "سهشنبههای تغییر" هدفش شکستن دور باطل زندگی شهروندانی است که بسیاری از آنها سیاهپوست هستند. کسانی که میخواهند در وضعیتشان تغییر ایجاد شود. کسانی که اول قصه زندگیشان نادیده گرفته میشود.












