چمدان: 'وزیران نیوزیلندی از وزیران ایرانی خاکیترند'
- نویسنده, امیر پیام
- شغل, بیبیسی
سعید قندهاری آن شب را به وضوح به یاد دارد؛ شبی که برای آخرین بار پدرش را دید.
"حدود نیمههای شب بود که پدرم تلفن کرد و گفت بروم پایین دم در تا کیف او را بگیرم چرا که عازم سفر است و باید به پرواز برسد. پایین که رفتم داشت با چند نفر صحبت میکرد. کنارش ایستاده بودم که یک دفعه متوجه شدم در حال افتادن است؛ از پشت گرفتمش. رو به آن چند نفر که همراهش بودند کرد و گفت: 'از خستگی دارم میافتم'."
چند ساعت بعد از این ماجرا، پدر سعید در یک سانحه هوایی کشته شد؛ او که به همراه رحمان دادمان، وزیر راه وقت و یک هیات بلندپایه از مدیران دولتی و هفت نماینده دیگر استان گرگان برای افتتاح فرودگاه شهر گرگان با یک هواپیمای یاک ۴۰ به حوالی ساری رسیده بودند، در سانحهای دلخراش جان دادند.
قربانعلی قندهاری، پدر سعید، که در استان گرگان به "شیخ قربان" شهرت داشت از نمایندگان اصلاحطلب مجلس ششم بود.
از گرگان به تهران و بالعکس
"ما از همان دور پنجم که پدرم برای نخستین بار وارد مجلس شد به تهران آمدیم و این نخستین مهاجرت من بود."
آن طور که سعید میگوید بعد از مرگ دلخراش پدرش، با تشویق و پیشنهاد مردم ترغیب میشود راه پدرش را ادامه دهد.
"استقبال مردمی در منطقه گرگان و آققلا برای ورود من به رقابتهای مجلس خیلی خوب بود. گویی با مرگ پدرم احساس میکردند جایی از یک قصه ناتمام مانده است. هر چه تاکید میکردم اگر قرار است به من رای دهند، این رای باید به برنامههای من و خودم باشد نه پدرم، کسی گوشش بدهکار نبود؛ گویی در عمل تفکیک این دو امکانپذیر نبود."
سوادی ادامه راه پدر و ورود به مجلس شورای اسلامی سعید را واداشت چند سال بعد برای گرفتن انتقالی از تهران به گرگان رسما از کارگزینی مجلس درخواست کند.
"خامی کردم. دستم را خیلی زود رو کردم و همین آغاز مشکلات بود. بعد از حدود ۱۱ سال که در مجلس کار کرده بودم و حالا دیگر در آستانه رسمی شدن بودم، ورق برگشت. به هر جا و هر کسی که رجوع میکردم میگفت 'چیزی نیست حل میشه' اما هیچ چیز حل نشد. یک روز رفتم پیش یکی از دوستان که من به شوخی او را 'لباس شخصی مجلس' صدا میکردم. از نظر سیاسی مقابل هم بودیم اما رفیق هم بودیم. قبل از این که از تصمیمام برای مهاجرت بگویم، گفت: 'فلانی برو. از این مملکت برو'. آن لحظه مطمئن شدم که باید بزنم بیرون."
نسخه رادیویی چمدان سعید قندهاری را اینجا کلیک کنید و بشنوید.

منبع تصویر، SaeedGhandehari
البته سعید معتقد است دلیل دیگری که "بخت" او را در مجلس "قفل" کرده بود فعالیتش در جریان انتخابات ۱۳۸۸ بوده است. او در خرداد ۸۸، مسئول ستاد جوانان و دانشجویان مهدی کروبی بود.
"بالاخره باید مزد تلاشمان برای جذب مشارکت حداکثری را یک طوری پس میدادیم. مطمئنم اگر من رئیس ستاد جوانان و دانشجویان محمود احمدینژاد بودم، ماجرا طور دیگری میشد."
از تهران به اوکلند
سعید دو سال بعد از انتخابات خرداد ۸۸، تهران را به مقصد اوکلند ترک کرد.
"من به کشوری قدم گذاشتم که کسی منتظرم نبود. مثل همه تازه مهاجران، زبان اولین مانع بود. مثلا در ایران مدرک آیلتس گرفته بودم و فکر میکردم انگلیسی بلدم، اما همان روز اول که سوار اتوبوس شدم، دیدم من اصلا لهجه نیوزیلندی را نمیفهمم."
آن طور که سعید میگوید او با فروش آپارتمان ۶۸ متری که در تهران داشته و بعد از تسویه کردن وام بانکی که حدود نیمی از بهای آن آپرتمان بوده، با دلار زیر ۱۰۰۰ تومان وارد نیوزیلند شده اما تنها حدود دو سال بعد از ورود او ارزش دلار آمریکا در ایران به حدود ۳ هزار تومان میرسد.
"یا باید برمیگشتم ایران و یا باید میرفتم سرکار. نخستین کاری که پیدا کردم یک قرارداد دو ماهه برای پر کردن فرمهای سرشماری اداره آمار بود. باید پیاده یکی یکی در خانهها را میزدم و پرسشنامهها را پر میکردم. کار خیلی سختی بود. اینجا خانه ها اکثرا ویلایی و با فاصله از هم قرار گرفتهاند. خیلی از خانهها سیستم دزدگیر و یا سگ نگهبان دارند. یک روز رسیدم به کوچهای که یکی از خانههای آن در انتهای یک راه باریک جنگلی بود. همین که از جلوی آخرین خانه رد شدم و معلوم بود که مقصدم آن خانه آخر کوچه است، همسایه سرش را بیرون آورد و گفت: 'فلانی اون خونه دو تا سگ ناجور داره، نرو'. من میخکوب شدم. هم باید فرمها را پر میکردم و هم جرات نمیکردم جلوتر بروم."
آن طور که سعید میگوید یک هفتهای سعی کرده سر آن کوچه به انتظار بنشیند تا بلکه صاحب آن خانه یا کسی که به سمت آن خانه مرموز می رفته را ببیند و از آنها بخواهد فرمهایش را به مقصد برسانند.
"بارها پیش خودم گفتم خدایا! این چه سرنوشتی است نصیب من کردی. کمکم مدیرم پیگیر شده بود که آیا بالاخره کار سرشماری آن محله را تمام کردم یا نه و من حتی نمیتوانستم به انگلیسی برایش توضیح بدهم که چرا و کجا گیر افتادهام. از خودم خجالت میکشیدم. به خودم میگفتم ببین سعید قندهاری که زمانی وقتی پشت میکروفن می رفت همه شنوندهها را سر وجد میآورد و همه سوت و کف میزدند، حالا از پس این کار ساده بر نمیآید و بدتر این که نمیتواند یک جمله ساده را در توضیح این ناتوانیاش به زبان بیاورد."
در هنگام مصاحبه به سعید چیزی نگفتم، اما لحظهای که او از "درماندگی و احساس پشیمانی" حرف میزد برایم خیلی آشنا بود.
"بارها به خودم گفتم اینجا چه کار میکنی؟ برگرد. برگرد و برو بگو ببخشید... این احساس در آن سالهای اول بارها به سراغم آمد. اما هر بار به خودم میگفتم اگر قرار به اظهار ندامت بود که چرا اصلا آمدی؟"

منبع تصویر، IRNA
کار دومی که سعید پیدا کرد در انبار یک فروشگاه زنجیرهای شناخته شده در اوکلند بود.
"کارم این بود که با لیفتراک باید در انبار میچرخیدم و کالاهایی که برای شعبههای مختلف باید آماده توزیع میشد را از بخشهای مختلف انبار جمع میکردم. کارم صبح ساعت ۵ شروع می شد و تا ۴ عصر ادامه داشت. کار خیلی سخت بود. اینجا یکی از نازلترین کارها محسوب میشود."
سعید قندهاری بعد از چند سال ورود به نیوزیلند موفق شد همسر و پسرش سینا را هم به نیوزیلند بیاورد. دومین پسر سعید هم در اوکلند به دنیا آمده است.
"اصلا با قصد ماندن به نیویلند نیامده بودم. اما کمکم احساس کردم اینجا جای مناسبی برای بزرگ کردن بچهها و آینده آنهاست. لبخندی که از صورت آدمها پاک نمیشود؛ اهمیتی که به ارباب رجوع در ادارهها داده میشود... همه اینها باعث شد که با وجود همه دردسرهای آن سالهای نخست، کمکم اوکلند را خانه دوم خودم بدانم."
سعید چند سالی است که به استخدام وزارت رفاه و توسعه اجتماعی نیوزیلند درآمده و کمکم در حال ثبیت موقعیت شغلی خود است.
با وجود این، او از شش سال پیش در پروژهای ثبت نام کرده که اگر روزی به واقعیت بدل شود، نام سعید را در تاریخ جاودانه خواهد کرد.
کلیک کنید و بشنوید: 'به مریخ بروم یا نروم سود کردم
از اوکلند به مریخ با بلیط یک طرفه
نخستین بار که نام سعیدقندهاری را شنیدم دو سال پیش بود. در آن ایامی که اخبار پروژه جاهطلبانه 'مارس وان' با معرفی دور سوم انتخاب کاندیداهای سفر به مریخ چشمگیر شده بود، نام سعید هم در کنار دو ایرانی دیگر در شبکههای اجتماعی پررنگ شد.
"سال ۲۰۱۱ بود که اطلاعیه شرکت مارس وان را برای اعزام به مریخ دیدم. از همان زمان که دانشجوی فیزیک بودم، به نجوم و فضا علاقهمند شدم. با دوستانی که خیلی دلم برایشان تنگ شده، یک گروه ستارهشناسی تشکیل داده بودیم و به محافل علمی در این رابطه می رفتیم. حتی یک بار هم در سال ۲۰۰۸ که یک شرکت روسی برای پروژه مشابهی اطلاعیه داده بود، ثبت نام کردم اما از آنها دیگر خبری نشد. در فوریه سال ۲۰۱۵ بود که خبر دادند نام من در میان فهرست مرحله سوم و نهایی پروژه مارس وان قرار گرفته است."
پروژه مارس وان که سعید در آن ثبت نام کرده بنا دارد در یک اقدام بلندپروازانه نخستین گروه از انسانها را ساکن مریخ کند. پروژهای که نه تنها از نظر بزرگی و مخارج در حد و اندازه شرکت مارس وان به نظر نمیرسد، بلکه در چند سال گذشته، بسیاری از فضانوردان و متخصصان علوم فضایی، چارچوب علمی و تحقیقاتی که این پروژه مدعی است بر آن استوار شده را هم "در حد یک شوخی علمی" دانستهاند.
با وجود این، مثل هر آرزوی بزرگی که میتواند برای حرکت به جلو بهانهای محکم تلقی شود، سودای سفر به مریخ دست کم در یکی دو سال گذشته زندگی سعید را متحول کرده است.
"مسلم است که من هم به نشدن این پروژه بیشتر از شدنش فکر میکنم اما در عین حال، همه کارهای بزرگ ابتدا در نظر مردم عادی نشدنی جلوه میکردند. برای من فارغ از این که مریخی بشوم یا اوکلندی باقی بمانم، این رویا نتیجه مثبت داشته. بیش از یک سال است که ورزش میکنم و حالا از تناسب اندام بهتری برخوردارم. مطالعه میکنم تا ذهنم را آماده کنم و سراغ هنر رفتهام. در حقیقت بعد از چند سال مهاجرت و کنار گذاشتن فعالیت سیاسی، حالا ورزش، مطالعه و هنر را جایگزین کردهام."

منبع تصویر، SaeedGHandehari
پیش از گفتگو با سعید همه نوشتهها و فیلمهایی که از او در اینترنت موجود بود را بررسی کردم. تازهترین آنها فیلم کوتاهی است که هانتر ویلیامز، فیلمساز جوان نیوزیلندی درباره سعید ساخته است. این فیلم "فداکاری به غایت" نام دارد که در آن سعید علاوه از انگیزه شرکتش در پروژه سفر به مریخ، از تبعات هیجانی و خانوادگی این تصمیم هم سخن میگوید.
در بیشتر تصاویر این فیلم کوتاه سعید در کنار پسرش سینا دیده می شود که حالا نوجوانی شده و علاوه بر این که انگلیسی را سلیس صحبت میکند، به نظر میرسد دیگر با جامعه نیوزیلندی هم به اندازه پدرش "غریبگی" ندارد.
"آن اوایل که پروژه مارس وان بسیار جدی بود، بارها به این که چه طور از خانواده جدا شوم، فکر میکردم. مگر نه این است که از هر پدری بپرسید میگوید همه تلاشش برای تامین آتیه فرزندانش است. خب من اگر فرضا در میان نفرات نهایی چنین سفری قرار بگیرم و فرضا این سفر هم بالاخره صورت واقعیت به خود بگیرد، آن وقت همسر و دو پسر من از نظر مالی برای همیشه تامین خواهند شد. آنها میتوانند در بهترین دانشگاههای جهان درس بخوانند. شاید هم ثبت نام من در گوشهای از تاریخ آنها را ترغیب کند که همیشه خودشان را در راه درست نگه دارند. بنابراین، تنها خلاء باقی مانده برایشان نبود پدر خواهد بود؛ مابقی همه فایده است."
سعید قندهاری چه به مریخ برود و چه در اوکلند ماندگار شود، در شش سال گذشته به این نتیجه رسیده که "سیاست هیچ وقت گزینه او نبوده است". با وجود این، اگر وقایع ۸۸ روی نمیداد فعالیتهای سیاسی او شاید امروز به شکل دیگری ادامه داشت. سرنوشت برای او مانند بسیاری از فرزندان مقامهای سیاسی ایران و جهان این چنین رقم خورده بود؛ مصداقی از گفته اریک فروم، روانکاو برجسته قرن بیستم که معتقد بود "بر اساس ضرورتهای اجتماع اطرافمان، ما همانی میشویم که مجبوریم باشیم."
به عبارت دیگر، اکنون پس از شش سال مهاجرت و فرصت بیانتهایی که در غربت برای خودکاوی به دست میآوریم، سعید دریافته که او هیچ گاه به سراغ سیاست نرفته بود، بلکه در میان سیاست زاده شده بود. مانند بسیاری از دیگر فرزندان چهرههای سیاسی و مشهور او هم در دوران نوجوانی و جوانی نبردی درونی را تجربه کرده؛ این که بالاخره میان 'ادامه راه پدرش' و یا یافتن هویتی مستقل چه باید کند. اکنون مهاجرت (در ابتدا ناخواسته) به نیوزیلند به سعید (مانند بسیاری از دیگر مهاجران) فرصت "دگردیسی" داده است.
با وجود این، سعید در چمدان فرضی خود به ایران یک متاع کاملا سیاسی میگذارد؛ بیپیرایگی میان وزیران و مقامهای نیوزیلندی.
"از وقتی که اینجا در وزارت رفاه استخدام شدم بارها وزیر به محل کار ما آمده. خیلی اوقات تنها است و یا حداکثر دستیار ارشدش او را همراهی میکند. گاه آنچنان میآید و میرود که ما خبردار نمیشویم و کسی هم از جایش بلند نمیشود. وزیران و مقامها اینجا خیلی خاکیتر از ایرانند. مثل ایران نیست که وقتی وزیر یا یک مقام میخواهد بیاید، یک لشکر دورش را گرفتهاند، دستیاران، معاونان، خبرنگاران، محافظان و کلی تشریفات و دم و دستگاه که معلوم نیست چرا باید همیشه دور و بر وزیر باشند. من سادگی روابط میان کارمندان و مدیران را در چمدانم میگذارم."
موسیقی چمدان این هفته هم به ترتیب آثاری است از متیو هربرت، موسیقیدان بریتانیایی به نام کافه فلور (یکی از مشهورترین کافههای پاریس).
قطعه پایانی هم "دگردیسی" نام دارد؛ ساخته فیلیپ گلاس، آهنگساز برجسته آمریکایی با اجرای لوینیا میجر، چنگ نواز کرهای-آلمانی.
برای تماس با برنامه چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید یا به شناسه bbcpersian@ بیبیسی فارسی در تلگرام پیغام دهید.
سری جدید برنامه چمدان هر پنجشنبه از برنامه رادیویی چشمانداز بامدادی پخش میشود.
برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بیبیسی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامههای ما را بر روی ساوند کلاود بشنوید.
برای دسترسی به آرشیو چمدان روی لینکهای زیر کلیک کنید:













