روزهای انقلاب: خون به پا میشود

منبع تصویر، Alfred Yaghobzadeh
- نویسنده, امید منتظری
- شغل, روزنامه نگار
در فاصله دولت بختیار تا بازرگان با دورهای از خلاء قدرت، تعلیق قانون، ایجاد وضعیت استثنایی واقعی، تغییر در قدرت و در یک کلام گسستی به نام انقلاب مواجه هستیم.
اکنون با گذشت بیش از سه دهه از انقلاب سال ۵۷ بسیاری از منتقدان و بازیگران آن وقایع نقدهای بسیاری در نفی یا اثبات ضرورت تاریخی این رویداد وارد آوردهاند؛ رویدادی که بدل به مرجع شناخت حوادث پیش و پس از آن شده است.
از برنامه مدرنیزاسیون شاه تا اعتراضات بعد از انتخابات بحثبرانگیز ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، گویا همه چیز به رخداد انقلاب ۵۷ گره خورده است.
با تمرکز بر نقد و بازخوانیهای انقلاب ۵۷ به روشنی میتوان دریافت که تجلیات خشونت در رفتار سیاسی کنشگران انقلاب جوهر و هسته اصلی برسازنده بسیاری از این گفتارها را تشکیل میدهد.
در این مقاله میکوشم تا تحلیلهای رایج نقد خشونت از دوران انقلاب را بررسی کنم.
به زبان دیگر میتوان این پرسش را پیش کشید که آیا انقلاب ضرورتی تاریخی بود و بر این اساس اعمال این خشونتها اجتنابناپذیر مینمود؟ پیامدهای خشن انقلاب ۵۷ را تا چه اندازه میتوان به رخداد انقلاب نسبت داد؟
در این صورت آیا میتوان از گونهای خشونت انقلابی یا جوهر خشونتزای انقلاب نام برد؟ و در نهایت میتوان از حدود دخالت و نقش مردم و سوژههای انقلاب در قبال برخی از این حوادث خونبار پرسید.
اگر بپذیریم که در شرایط سطح صفر عدم خشونت، مسئولیت اعمال خشونت بر عهده دولت است، آنگاه در این مقاله به واکاوی مواردی از خشونت میپردازیم که در دوره خلاء قدرت (عدم حضور یک دولت مرکزی) بین فروپاشی حکومت پهلوی دوم و استقرار نظام جمهوری اسلامی رخ داده است ــ همان دورانی که چه برندگان و چه بازندگان سالهای بعد از انقلاب سخنی از آن به میان نمیآورند.
شهر نو، شهر سوخته
نخستین دهه پس از انقلاب ۵۷، دهه تاریکی است؛ هم از جهت عمق فجایع خشونتبار و هم به سبب عدم دسترسی به منابع و مستنداتی تاریخی که بر حقیقت آن دوران پرتوی روشنی بیافکند.
این موضوع داستانهای مرتبط با خود انقلاب را هم شامل میشود.
کمتر از دو هفته مانده به پیروزی انقلاب، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۵۷، ضمیمه روزنامه اطلاعات در کنار اخباری از به آتش کشیدن کارخانه آبجوسازی شمس و سوزاندن کافه شکوفهنو، گزارشی درباره شهرنو معروف به "قلعه" کار میکند.
این گزارش جزء معدود اسناد مربوط به آتشسوزی شهر نو است. بر اساس آن، اجتماع مردم سرآخر با تظاهرات توام میشود.
تظاهرکنندگان با ورود به قلعه خانهها و مغازهها را به آتش میکشند و به عدهای از ساکنین حملهور میشوند.
در اثر این خشونتها تعدادی از کارگران جنسی حاضر در شهرنو مجروح و چند نفری هم کشته میشوند.
گزارش در ادامه میافزاید: "مأموران آتشنشانی که پیرو اعلامیه قبلی خود ضمن اعلام همبستگی با مردم اعلام کرده بودند از خاموش کردن آتشهایی که مردم نمیخواهند، خودداری خواهند کرد، در نتیجه اقدامی برای خاموش کردن این آتشها صورت ندادند."
بیتردید "شهرنو" تاریخ اجتماعی منحصر به فردی دارد که هر چه بود، از ضعیفترین طبقات جامعه ایران، تا مهاجران لهستانی و متفقینِ متجاوز را به خود دیده بود ــ شهری بیدفاع که مردم آن را "محله غم" میخواندند.
منطقهای که در بیماریهای مقاربتی، فقر و خرده فروشی مواد مخدر غرق بود، طعمه شبیخونی میشود که شاید جز به واسطه فضای گشوده و آزادی عمل ناشی از انقلاب موقعیتش رخ نمیداد.
اما آیا این پیامدها را میتوان بیواسطه به جوهر انقلاب و خواست انقلابیون منتسب کرد و جزء تبعات ضروری این رخداد برشمرد؟
نباید فراموش کرد که حقیقت انقلاب ایران تابع وضعیت خاص خود بوده که حتی قابل تعمیم به پدیدههای مشابهاش نیست.
اما در عین حال هر انقلابی نیز در حکم فضایی گشوده عمل میکند؛ نوعی گشودگی که از خلال آن معضلهها و تضادهای اصلی اجتماعی خود را نشان میدهند و در لحظه آزادی و اعتراض نامستور می شوند. این آزادی خود لحظه انقلاب است، "نه پیش و نه پس از آن".
در هر حال، انقلاب ۵۷ ایران نیز حرف خود را پیش کشید و نشانه شناسی خود را داشت. آنچه به روشنی در شعار، بیانیه و سخنرانیها پیش کشیده شد، اعتراض به فضای بسته سیاسی و وابستگیهای خارجی بود و همین امر، خصلت ضداستبدادی و موضعگیری علیه دخالت خارجی را در انقلاب ایران شکل داد.
برای فهم پدیدههای اجتماعی باید هستی آنها را در لحظه تاریخی وقوعشان شناخت. پیامدهای انقلاب همچون خود رخداد انقلاب نه ضروری بود و نه اجتنابناپذیر.
اگرچه بسیاری از نظریههای انقلاب میکوشند تا به علتهای اجتنابناپذیر انقلاب بپردازند، اما آزادی ضرورتی نمیشناسد.
و هر تئوری که عوامل متقن و جبریای برای توضیح انقلاب پی میریزد، کنش خلاق و تصمیم مردم به مثابه سوژه انقلاب را نادیده میگیرد.
همین موضوع چشم را بر عناصر تصادفی و پیشبینیناپذیر پدیدههای اجتماعی و رفتارهای انسانی میبندد.
تا آنجا که به حوزه علوم انسانی برمیگردد، غایت این حوزه فهم مسائل جامعه به منزله پدیدهای انسانی است.
در این راه هیچ امکان قطعی و علمی برای کسب یک دانش عینی وجود ندارد تا بتواند از اصل مسئلهای همچون انقلاب فاصله بگیرد.
در این صورت نمیتوان خشونتهای ناشی از انقلاب را مستقیماً به ذات انقلاب و در نتیجه اجتنابناپذیر بودن خشونت نسبت داد.
از نتایج گفتاری که از مفاهیمی چون خشونتهای انقلابی و انقلابهای خشن به مثابه امری جبری استفاده میکنند، یا چشم پوشیدن بر مصادیق فاجعهبار خشونت همچون آتشزدن شهرنو به مثابه اسباب لازم انقلاب است و یا محکوم کردن هر عملی که مبتنی بر تغییر روابط قدرت در غالب یک انقلاب اجتماعی-سیاسی است.
ظاهراً هر دو نگاه اسیر ذاتباوری و پیش ساختهای مفهومی هستند.
نشانهشناسی انقلاب ۵۷ مبتنی بر آزادی و استقلال روشن میسازد که آتش زدن شهر نو نمیتواند آدرس سرراستی برای فهم چیستی انقلاب ایران باشد؛ چه اینکه موضع گیری آیتالله طالقانی (درجایگاه یکی از چهرههای شناخته شده انقلاب) در نفی حمله به شهرنو مبین نگاهی متفاوت از طرف انقلابیون نیز هست.
در عین حال، شهر نو فعالیت خود را در اوج انقلاب تا مرداد ۵۸ ادامه میدهد و بالاخره به دستور کمیته مرکزی انقلاب اسلامی بسته میشود.
انقلاب ایران در زمانی رخ میدهد که برای بخش بزرگی از مردم جهان، انقلاب به مثابه امکانی رهایی بخش کارساز است؛ یعنی درست مانند زمانی که ارنست بلوخ فیلسوف آلمانی با تمام خوشبینی وام گرفته از عصر روشنگری و سنت ایده آلیستیاش دنیا را مینگرد و بعد کتاب «میراث زمان ما» را در ۱۹۳۵ مینویسد.
بلوخ در این کتاب دو نوع تضاد را بر سر راه تاریخ قرار میدهد: اولی تضاد معاصر یا درونی که انقلاب حاصل آن است؛ و دومی تضادهای غیرمعاصر که تضادهای معاصر آن را فعال میسازد.
در این میان، تضادهای غیرمعاصر به خشم تخلیه نشدهای در روزگاران گذشته بر میگردد و به نحوی میتواند به عاملی برای نفرتپراکنی و کینتوزی بدل شود.
بر اساس نشانهشناسی انقلاب ایران، اگر وعده انقلاب مبارزه با پلیس، شرایط امنیتی، فضای بسته سیاسی، تبعیضها و تبعات مدرنیزاسیون آمرانه و شتابزده شاه (برای نمونه، بهبودِ وضعِ حاشیه نشینهای شهری) بود، آنگاه اشغال رادیو و تلویزیون ملی، دفاتر حزب رستاخیز، پادگان عشرت آباد و کمیته مشترک ضد خرابکاری نمونهای از تضادهای معاصر هستند.
در مقابل میتوان گفت آتش زدن شهرنو نمونهای از خشونت حاصل از تضادهای غیرمعاصر است. شهرنو نه تنها سیستم را بازنمایی نمیکرد، بلکه شاید بتوان گفت شهرنو خود نمادی از خشونت سیستماتیک و تبعیضهای دوره پیشین بود.
در هر حال میتوان فرض کرد که هر آغازیدنی از نو خشونتی در دل خود دارد و هر نظمی از دلِ یک بی نظمی زاده میشود.
برای فهم خشونتهای حول و حوش انقلاب، چارهای جز تفکیک مفهوم خشونت از مفهوم انقلاب نیست.
مشکل از جایی آغاز میشود که خشونت برای مشروعیت بخشیدن به خود به توجیه هدف و یا وسیلهاش میپردازد.
باندهای سیاه: شهر در امن و امان نیست
در ماههای اولیه پس از بهمن ۵۷، انقلاب از سوی برخی جریانات در جهت خواست دولتسازی هدایت میشد.
تشکیل شورای انقلاب و کمیتههای انقلاب اسلامی، هسته و بذرهای بوروکراسی بودند که بعدتر در غالب دولت موقت وضعیت یک دولت جنینی را به خود گرفت.
در همین حول و حوش، گروههای کوچکتری نیز فعال بودند که اگرچه به طور رسمی نهادهای برآمده از انقلاب محسوب نمیشدند اما با کمیتهها و شخصیتهای پر نفوذ انقلاب رابطه داشتند.
در چندماه پس از پیروزی انقلاب، نمونههای فراوانی از خشونت به دست این جریانات به چشم میخورد که به علت نبود دولت یا قدرت مرکزی، به نام خشونتِ مردمی دستهبندی شد.
برای مثال، می توان از باند مهدی هاشمی نام برد که ترور شیخ غلام صفری و بحرینیان منتسب به آنان است.
مهدی هاشمی که قبل از انقلاب نیز مظنون به قتل آیتالله شمس آبادی بوده است، بعد از انقلاب به موقعیتهای حساسی چون فرماندهی نهضت های آزادی بخش سپاه پاسداران میرسد.
در نمونهای دیگر، گروه زهراخانم که به تظاهرات گروههای چپ، ملی و میانهرو حمله میکرد، مورد حمایت صادق قطبزاده از اعضای شورای انقلاب بوده است.
بر اساس روایتی که مسعود بهنود نقل میکند، این فرد دقیقاً متوجه عمل سیاسی خود نبوده اما تبدیل به یکی از مثالهای شوخی و جدی تکثیر خشونتهای بعد از انقلاب میشود.
در این میان گروه شاهین جریان دیگری بود که جواد ذبیحی، مناجاتخوان معروف پیش از انقلاب را ترور کرد.
محمد صادق صادقی گیوی معروف به خلخالی در خاطراتش مدعی است که حکم اعدام او را خود صادر کرده.
به طور کلی در تهران دستههایی ملقب به حزباللهیها نیز به رهبری هادی غفاری فعالیت داشتند. هادی غفاری در آن سالها روحانی پرنفوذی بود که به عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درآمد و به نمایندگی مجلس اول رسید.
بعدها صلاحیت وی برای مجلس تایید نشد. گفته میشود وی در جریان بازجویی مجاهدین خلق در زندان نیز حضور داشته. جریان تحت رهبری وی بعدها نامهایی چون گروه فشار و حزبالله نیز به خود گرفت.
در شهرستانها اما وضع بدتر بود. و آنچه به باندهای سیاه شهرت داشت در شهری چون قزوین به قتل محسن میرزاپور، معلم چپگرا منجر شد. اوضاع در شهرهای دیگری چون سمنان، کرمانشاه، کرمان و اصفهان نیز از این قرار بود.
مجله تهران مصور جمعه ۵ مرداد ۱۳۵۸ (شماره ۲۷-سال سیوهفت) در خبری با عنوان «لاتهای محله حسینآباد اصفهان را قرق کردهاند» گزارش میدهد که سیامک ابدالی از اعضای حزب کارگران سوسیالیست در اصفهان توسط گروهی اوباش ربوده و شکنجه شده است.
تهران مصور مینویسد: "اوباش و لاتها اصفهان را قرق کردهاند. آنها روزنامهفروشان و کسانی را که روزنامههای کار، کارگر، آیندگان، پیغام امروز و ... را میفروشند، در خلوت میگیرند، میزنند، میبرند و شکنجه میکنند. مردم در برابر این اعمال اعتراض میکنند، اما آنها در مقابل ژ.س چه میتوانند بکنند؟ کمیتهها هم از اعتراضها حمایت نمیکنند؛ آنها اوباش را بر معترضان ترجیح میدهند".
در ادامه این سوءرفتارها و خشونت پراکنیها است که آیتالله خمینی از ضرورت ابقاء کمیتهها میگوید اما در عین حال، دستور تحدید و تصفیه کمیتهها به ۱۴ کمیته اصلی را میدهد.
از این دوره و با تاسیس جمهوری اسلامی، قدرت مرکزی میکوشد تا خشونت را به انحصار درآورد. این مسئله ضرورتی حیاتی برای حکومت محسوب میشود تا امنیت و تداومش را تضمین کند و از حالت یک دولت جنینی به یک دولت متمرکز حرکت کند.
اما به واقع گروههای شبه دولتیای که به طور ضمنی زیرمجموعه کانونهای قدرت و کمیتههای انقلاب بودند، چه کردند؟
کار آنها حدود و صغور قلمرویی را معین میکرد که در آن اعمال خشونت، در یک پروسه طولانیتر "قانونی" شد و به انحصار دولت درآمد.
در واقع، ما با دو شق از اعمال خشونت مواجهیم: یکی "خشونت برسازنده قانون" و دومی "خشونت حافظ قانون".
این همان فرمول بندی والتر بنیامین است که در رساله "نقد خشونت" اش به کار میگیرد؛ رسالهای که خود آن را فلسفه تاریخ خشونت نیز میخواند.
بنیامین با نقد خشونت فی نفسه نشان میدهد که خشونت نه تنها کارکردش حفاظت از قانونی است که پیشتر وجود داشته بلکه اعمال آن میتواند واجد خصلتی قانونگذار نیز باشد.
برای مثال، سرکوب تظاهرات علیه حجاب در اسفندماه ۱۳۵۸ را در نظر بگیرید.
در این تظاهرات، جمعیت به سمت ساختمانِ نخست وزیری حرکت میکنند، اما ناگهان دستههای غیردولتی و ملقب به حزباللهی به سوی آنان حمله میکنند.
خشونتِ اعمال شده علیه این معترضان، علاوه بر سرکوب آنها، واجد خصلتی قانونگذار نیز میشود.
آنچه تا آن لحظه نه به عنوان عرف و نه به عنوان قانون مطرح نبود ــ یعنی حجابِ اجباری ــ، شکلی شبهِ قانونی به خود میگیرد، تا آنجا که سالها بعد حق اعمال خشونتهای دیگر در غالب حفاظت از حجاب به عهده گشتهای دولتی ارشاد قرار میگیرد.
به عبارت دیگر "هر خشونتی در مقام وسیله، یا برسازنده قانون است یا حافظ قانون. اگر خشونت هیچ یک از این دو صفت را به خود نگیرد، هیچ اعتباری نخواهد داشت".
در برابر این شق از خشونت که خود را با طرحی از قانون و دولت گره میزند، بنیامین از خشونتی الهی نام میبرد که صورت زمینی آن خشونتِ انقلابی است.
این صورت اخیر خشونت اساساً بر مبنای تخریب قدرت دولتی و خشونت سیستماتیک (عملکرد فاجعه بار سیستمهای سیاسی و اقتصادی) ناشی از آن است.
به نظر میرسد اعتصاب های کارکنان پالایشگاه نفت تهران، کارکنان بانک ایران و انگلیس، و کارمندان و کارگران پالایشگاه آبادان در مهرماه ۱۳۵۷ نمونهای از این شکل بروز خشونت انقلابی است.
در واقع این خشونتهای الهی در پیوند با تضادهای معاصر و درونی که پیشتر گفته شد، فضا را برای امرنو باز میکند.
با این همه باید اذعان کرد که انقلاب امکان و فضای گشودهای را میسازد.
فضایی که در آن علاوه بر رو آمدن تضادهای اساسی، بسیاری از شرارتهای درونی نیز بیرون میریزد. انقلاب به امید ساختن، تخریب میکند. اما جوهر انقلاب هرچه هست، به معنای پروژه دولتسازی و پیامدهای آن نیست.
علیه سیاست هراس
با این حال نمیتوان بر این تصور چشم بست که یک درک عرفی از انقلاب خشونتی است که به آن نسبت میدهند.
در سالهای اخیر در ایران به علت نارضایتی از عمکرد سیستم حکومتی و سلطه گفتار اصلاحطلبی، دوگانه کاذبی پیش پای تغییرطلبان قرار داده شده: اصلاح یا انقلاب.
با این حال هیچ ادله تاریخی در دست نیست که اصلاحطلبی میتواند راهی غیر خشونتآمیز را پیش پا نهد.
بعید است کسی با استقلال ملتهای مستعمره مخالف باشد؛ اما چه میشود اگر نظامی در برابر خواست اصلاحطلبان کوتاه نیاید؟ چه چیز نهضت مقاومت در فرانسه تحت اشغال آلمان نازی را افسانهای میکند و یا موج اول انقلاب فرانسه را ستایش برانگیز؟
در شرایط پیچیده فعلی دیگر نمی توان از تضاد سنتی سابق بین اصلاح و انقلاب سخن گفت.
چراکه اولاً مفهوم پردازیهای ما از «انقلاب» عوض شده. در این گفتار انقلاب در وهله نخست به معنای غصب قدرت دولتی و تشکیل یک دولت دیگر نیست.
دوما کنش های اصلاح طلبانه میتواند به موقعیتهای کاملاً انقلابی بینجامند.
چنانچه جنبش سبز که از دل صندوق رای بیرون آمد، در ادامه مشروعیت حکومت را به پرسش گرفت.
با این حال گفتارهای رایج نقد خشونت در قالب شکلی از "سیاست هراس" ظاهر میشوند که با ترس وسواس گونه از آزار و قربانی شدن بالقوه، به سیاست زدایی از مردم راه میبرد.
البته هیچ معرفتی قادر به شناخت حقیقت رخدادها و قضاوت درباره خشونت این حوادث نیست، جز در پرتوی فهم این پدیدهها در لحظه وقوعشان.
در عین حال هیچ دانش پیشینیای نمیتواند ادعا کند که ضرورتی در اعمال خشونت در انقلاب و یا عدم اعمال خشونت در جنبشهای اصلاحطلبانه وجود دارد.
آنچه روشن است آزادی هیچ ضرورتی نمیشناسد.

منبع تصویر، Alfred Yaghobzadeh











