اعدام خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان؛ بخوان به نام گلسرخ در صحاری شب

- نویسنده, حمید علوی
- شغل, روزنامهنگار
"من فرجام نمیخواهم، میخواهم بمیرم... من دراین جامعه حقی ندارم...نمیخواهم فرجام. من میخواهم بمیرم."
این آخرین سخنان خسرو گلسرخی (در فیلمی کمتر دیده شده) پس از برگزاری دادگاه نظامی است. افسری با اصرار از او میخواهد فرجامخواهی کند تا حکم اعدامش نقض شود. گلسرخی بیهیچ تعلل و مکررا میگوید فرجامخواهی نمیکند و مرگ را ترجیح میدهد.
گلسرخی اما مرگاندیش نبود و "سرشار از زندگی" بود، به گفته همسرش عاطفه گرگین، حتی برای حفظ جان احتیاطهای معمول در زندگی روزمره را در نظر داشت. در عین حال "شاعر و نویسنده خلق ایران" بود (چنانکه در وصیتنامهاش خود را با این عنوان توصیف میکند) و تعهد اجتماعی را بر هر چیز ارجح میدانست. از این رو در دادگاه، دفاع از خود را کنار گذاشت و از "خلق خود"، دفاع کرد. در واقع، آنچه گلسرخی و کرامتالله دانشیان، شاعر و یکی از هم پروندهایهایش در دادگاه نظامی گفتند، بیشتر مانیفیستی بود علیه حکومت وقت تا دفاعیه.
گلسرخی باور داشت که "نقد واقعی هیچگاه در خدمت نظام حاکم بر جامعه و در جهت منافع آن قرار نمیگیرد" بنابراین در دادگاه با همین منطق سخن گفت.
۴۵ سال پیش، ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ ماموران اجرای حکم آنها را در" رُپرُپه طبلهای" میدان تیر چیتگر به جوخه اعدام سپردند.
گروهی مجازی، مرگ واقعی
از خاطرات و گفتهها درباره دادگاه گلسرخی و دانشیان، به روایتهای مختلفی میرسیم اما فصل مشترک آنها یکی است: پروندهای که در دادگاه نظامی گشوده شد و گروهی ۱۲ نفره نقشآفرینانش شناخته شد، طرحی بود که ساواک برایش برنامهریزی کرده بود. این ۱۲ نفر عبارتند بودند از: خسرو گلسرخی، کرامتالله دانشیان، رضا علامهزاده، طیفور بطحائی، عباس سماکار، منوچهر سلیمی مقدم، رحمتالله (ایرج) جمشیدی، شکوه فرهنگ (میرزادگی)، ابراهیم فرهنگ، مرتضی سیاهپوش، مریم اتحادیه و فرهاد قیصری.
برخی از این ۱۲ نفر نه از وجود هم با خبر بودند نه پیش از تشکیل پرونده دیداری داشتند.

بهروایت خانم گرگین، روز هشتم فروردین ۱۳۵۲ او و خسرو گلسرخی منزل را به سمت محل کار ترک میکنند. خسرو زودتر در محل کارش، روزنامه کیهان پیاده میشود، چند ساعت بعد به خانم گرگین خبر میدهند که همسرش را از دفتر روزنامه بردهاند. هشت روز بعد خانم گرگین هم دستگیر میشود. منوچهر مقدم سلیمی نقاش و مجسمهساز همزمان با آنها نیز دستگیر میشود.
گلسرخی از زندان به همسرش پیغام میدهد که در پروندهاش مدرکی وجود ندارد و حتی شاید زودتر از خانم گرگین آزاد شود و از پسر دوسالهشان نگهداری کند. پیشبینی او درست از آب درنیامد و چند ماه بعد حوادثی در راه بود.
گلسرخی به گفته خودش شکنجه میشود و "خون ادرار" میکند. به گفته خانم گرگین، زمانی که هر دو بازداشت بودند، اولین و آخرین دیدارشان را به یاد میآورد که دو سرباز وقتی گلسرخی را به اتاق میآورند، زیر بغلش را گرفته بودند چون او نمیتوانست روی پاهایش راه برود.

شهریور ۵۲ چند نفر روزنامهنگار، سینماگر و روشنفکر دستگیر شدند که بهنوعی بهم مرتبط میشدند: رضا علامهزاده، عباس سماکار و طیفور بطحائی را میتوان در یک جمع گنجاند. بطحائی چون کرامتالله دانشیان را میشناخت جمع دوم را میتوان به این صورت تعریف کرد: بطحائی، کرامتالله دانشیان، یوسف آلیاری و فرهاد قیصری. جمع سوم بطحائی، شکوه فرهنگ (میرزادگی)، ابراهیم فرهنگ (همسر اول شکوه)، رحمتالله (ایرج) جمشیدی، مریم اتحادیه و مرتضی سیاهپوش. بطحائی و شکوه با هم مرتبط بودند. آخرین جمع خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم سلیمی بودند.
به غیر از جمع آخر، اتهام بقیه توطئه گروگان گرفتن فرح پهلوی و ولیعهد رضا پهلوی بود. ماجرا از این قرار بود که بین سماکار و علامهزاده حرفی رد و بدل میشود که اگر بتوان فرح و پسرش را در "فستیوال" کودک و نوجوان گروگان گرفت، میتوان در ازاء آن درخواست آزادی زندانیان سیاسی را کرد. به گفته سماکار و علامهزاده هیچ طرح عملیاتی وجود نداشت و فقط "حرف" بود.

سماکار موضوع را با بطحائی در میان میگذارد و بطحائی به دانشیان میگوید که برای انجام این کار باید اسلحه تهیه شود. از آنجا که دانشیان با امیرحسین فطانت دوست بود و فکر میکرد او با چریکهای فدائی خلق مرتبط است، از او کمک میخواهد. اما فطانت که پیش از این بهخاطر فعالیت سیاسی زندان رفته بود، با ساواک در ارتباط بود.
فطانت در سال ۱۳۹۲ ماجرا را در کتاب " یک فنجان چای بی موقع - رد پای یک انقلاب" از منظر خود روایت میکند. او مدعیست چون با دانشیان دوستی نزدیکی داشته و طرح گروگانگیری را "خیالپردازیهای محفلی" میدانسته، بهخاطر علاقه شدیدی که به کرامت داشته، میخواسته جانش بابت این گروگانگیری به خطر نیفتد اما میدانسته نمیتواند کرامت را از این کار باز دارد، بنابراین ساواک را به این شرط که "حداکثر شش ماه تا دو سال" به دانشیان حکم دهد، ازاین کار مطلع میکند.
وقتی دانشیان از فطانت کمک میخواهد، ساواک فطانت را از شیراز به تهران فرا میخواند. فطانت در کتاب خاطراتش میگوید ثابتی در کافه "قناری" از او میخواهد یک پیکان سفید پر از اسلحه را به سر قرار برساند. فطانت میگوید در لحظه آخر تردید کرده که ممکن است طبق برنامه ساواک در محل تحویل کشته شود. این بود که پیکان را به محل دیگری میبرد. جمشیدی که قرار بود پیکان را تحویل بگیرد، در محل حاضر میشود اما خبری از خودرو نیست. به نظر هردوی آنها، ساواک به این خاطر بسرعت دستگیریها را شروع میکند. فطانت فرار میکند و اکنون مقیم کلمبیاست.
اما در این میان، گلسرخی چگونه به این پرونده وصل میشود؟
در سال ۱۳۵۰، گلسرخی، همسرش، سلیمی مقدم و شکوه فرهنگ در جمع خود میگویند اگر شاه ترور میشد، گشایشی در فضای سیاسی حاصل میشد اما این حرف به برنامهریزی و عمل نمیرسد و شکوه ارتباطش را با این جمع از دست میدهد و گروه به یک گروه مطالعات مارکسیستی محدود میشود.
سلیمی مقدم پیش از این در رابطه با سوء قصد به محمدرضا پهلوی در سال ۱۳۴۴ و در رابطه با پرویز نیکخواه سه سال زندان رفته بود. نیکخواه چپگرایی بود که به جریان سوء قصد وصل بود. او بعدها در زندان از عقاید خود برگشت و بعدها در ساختار سیاسی-فرهنگی نظام وقت خدمت کرد.
احتمالا وقتی گلسرخی در دادگاه میگوید دو سال پیش حرفی زده شد، منظورش همین بوده است.

وقتی در پرونده گروگانگیری شکوه را میگیرند، او ماجرای دو سال پیش را در بازجویی میگوید. او مدعیست زیر فشار آن را بازگو کرده و به گفته او ساواک هشت ماه جمعهای مذکور را زیر نظر داشت و صدای آنها را ضبط کرده بود.
خانم میرزادگی میگوید در بازجویی صدای خسرو را که درباره او حرفهایی زده بود، پخش کردند و صدای "یک نویسنده بزرگ" که گفته بود "شکوه مزه عرق ما بود." او میگوید مجموع این فشارها باعث شد "اعتراف" کند اما قصدش "لو" دادن نبوده چون به گفته او، بطحائی و سماکار پیش از او دستگیر شده بودند. خانم میرزادگی میگوید چیزهایی را به ساواک گفته که خود ساواک از پیش میدانست.
از نظر منتقدان خانم میرزادگی، او این افراد را "لو" داد و پای گلسرخی را بیجهت به پرونده ساخته پرداخته ساواک باز کرد.
به این ترتیب، گروهی مجازی ساخته میشود که ۱۲ عضو داشت با دو اتهام سنگین ترور و گروگانگیری خاندان سلطنتی و داشتن اسلحه.
چرا دادگاه علنی برگزار شد؟
گفته میشود ساواک خیالش جمع بود اعضای این گروه اکثرا درخواست عفو خواهند کرد و دفاعیهشان بیضرر خواهد بود. ساواک فکر میکرده یکی- دو نفر سر موضع بایستند و بیشتر روی کرامت نظر داشتند.
سماکار در خاطراتش، "من یک شورشی هستم"، میگوید شب قبل از دادگاه، "دادرس" آنها را به غیر از دو زن گروه، در اتاقی گرد آورد. خسرو و کرامت به صراحت به دفاع ایدئولوژیکشان اشاره کردند. آیا ساواک به دفاعیه آنها و چگونگیش در دادگاه اهمیت نداده؟ قرائن نشان میدهد که ساواک میدانسته که گلسرخی و دانشیان دفاع ایدئولوژیک خواهند کرد.
این مطلب شامل محتوایی از X است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست X را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست X
ساواک چند هدف را دنبال میکرده: اول، نمایش اقتدار ساواک بود و احساس ضعف و توبهسازی مبارزان و گروههای روشنفکری و بزرگواری پادشاه که آنها را عفو میکند. غالب دستگیرشدگان به این موضوع پی برده بودند.
بهگفته پرویز ثابتی مدیر کل داخلی وقت ساواک، "ما نمیخواستیم" افراد این گروه اعدام شوند، از شش نفر که محکوم به اعدام شدند، توانستیم عفو چهار نفرشان را بگیریم اما گلسرخی میخواست "قهرمان" شود. "این دو نفر که اعدام شدند رهبران گروه تروریستی شناخته شدند."
خانم گرگین در تنها دیدارش با خسرو گلسرخی در زندان و پیش از دادگاه گفته که همانجا به خسرو گفتند همه حرف زدند، تو هم بزن. خسرو به آنها گفت: "من دادگاه شما را به آتش میکشم. شما میخواهید مرا با کی دادگاهی کنید. من نصف اینها را نمیشناسم."
اسفندیار منفرزاده، آهنگسازی که مدتی در رابطه با این پرونده دستگیر شده بود، میگوید: "ثابتی برای اینکه کارآمدی خود را نشان دهد، میخواست این گروه را بزرگتر جلوه دهد."
بیشتر بخوانید:
هدف دیگری را هم میتوان متصور بود: دادگاه علنی با حضور خبرنگاران خارجی پیامی بود به غرب که ایران در برخورد با "کمونیسم-تروریسم" (عبارتی که ثابتی در خاطراتش "در دامگه حادثه" به کار برده) جدی است و گزارشهای حقوق بشری علیه ایران به این دلیل است که ایران با تروریسم مبارزه میکند.
مقدم سلیمی در ندامتنامه خود در دادگاه "مارکسیسم اسلامی" را محکوم کرد هر چند خاطرات برخی از این افراد نشانگر بازجویان در نوشتن دفاعیه دستگیرشدگان است.
مانیفیست گلسرخی-دانشیان
دفاعیات گروه ۱۲ نفره سه گونه بود: مقابله تند گلسرخی-دانشیان با رژیم (شاید ساواک تا این حدش را انتظار نداشت)؛ دفاعیه حقوقی بطحائی، سماکار و علامهزاده را در این دسته میتوان گنجاند و ندامتنامه بقیه اعضا (دفاعیات همه در"من یک شورشی هستم" آمده) اما دفاعیه گلسرخی-دانشیان بیشتر به مانیفیستی علیه نظام سلطنتی عرض اندام کرد.
میتوان این دفاعیه-مانیفیست آنها را به این شرح خلاصه کرد: تحلیلی مارکسیستی از اوضاع و مناسبات تولید در "بورژوازی کمپرادور"، نقد فرهنگ و هنر بهعنوان فرهنگ مومیایی، دفاع از قومیتها، تقبیح سانسور و دفاع از آزادی بیان.
مقاومت آنها خارج از پیشبینی ساواک بود و ترغیب آنها به فرجامخواهی و نوعی طلب عفو ملوکانه به جایی نرسید و آنها دادگاهی را که "نمایشی" میدانستند به نمایش مقاومت تبدیل کردند.
طنین "سبز به اندیشههای روز" گلسرخی و ندای "بهاران خجسته باد" دانشیان، پنج سال بعد در ۱۳۵۷ شنیده شد. هم گلسرخی هم دانشیان برای خود رسالتی تاریخی مفروض بودند و به همین دلیل دفاعیهشان خطاب به "خلق" بود و به "تاریخ" شهادت دادند.











