روزنگاری درد؛ سایه سرطان بر قلم
- نویسنده, پرتو پروین
- شغل, روزنامهنگار
اکتبر ماه آگاهی درباره سرطان پستان است و مراکز پژوهشی و سازمانهای مردمنهاد بسیاری در این ماه میکوشند که افکار عمومی را به خطر ابتلا به سرطان پستان و نیاز به پیشگیری و مقابله بههنگام با این بیماری کشنده جلب کنند.
در عالم ادبیات اما شاید بجا باشد که به این بهانه یادی شود از دو نویسنده با دو سرنوشت ناهمگون ولی گره خورده با این بیماری: یکی از آنها انگلیسی است و ۱۷۸ سال پیش در روزی زمستانی، در ۸۷ سالگی، درگذشت. دیگری ایرانی است و ۲۲ سال پیش در یک روز سرسبز بهاری، در جنگلی در شمال ایران، در ۴۷ سالگی با مرگ قرار دیدار گذاشت و پر کشید.
نام اولی فنی (فرانسیس) برنی است، رمان نویس، نمایشنامهنویس و خاطراتنویس و دومی غزاله (فاطمه) علیزاده است، رماننویس و داستانکوتاه نویس. هر دو در بزنگاهی از عمر گرفتار این بیماری شدند و چهره ترسناک سرطان بر زندگی و قلم پربارشان سایه انداخت. داستان نبرد یکی با این بیماری لحظه لحظه ثبت شد و برای آیندگان ماند اما داستان رویارویی دیگری در هالهای از راز و رمز ناگفته ماند.
روایت درد
سرطان پستان بیماری دنیای امروز نیست و نخستین موارد ثبت شده به ۱۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح بازمیگردد. تا مدتها هیچ پزشکی برای این بیماری درمانی نمیشناخت و به تجویزمرهمهای گیاهی و تریاک اکتفا میشد. اما از میانه قرن هجدهم شماری از جراحان در اروپا به این نتیجه رسیدند که شاید بتوان با برداشتن پستان یا بخشی از آن بیمار را نجات داد. این روش درمانی که "ماستکتومی" خوانده میشود در روزگاری مطرح شد که نه از امکانات بیهوشی خبری بود نه از تجهیزات و مواد گندزدا برای پیشگیری از عفونت زخمهای عمیق ناشی از جراحی.
در این شرایط بود که فنی برنی نه فقط به چنین جراحی دشواری تن داد بلکه شرح کامل آن را در یادداشتهایی خطاب به خواهرش، استر، بر کاغذ آورد. البته بخت نیک با او یار بود که از این ماستکتومی موحش جان به در برد و تا چند دهه پس از آن زندگی کرد.

منبع تصویر، FB
نوشتن با نام مستعار
فنی در ۱۷۵۲ در شهری کوچک در شرق انگلیس به دنیا آمد. پدرش تاریخنگار موسیقی بود، و گویا در میان شش فرزند خود به فنی کمتر تعلق خاطر داشت. فنی مادرش را زود از دست داد و برخلاف دو خواهر دیگرش که برای آموزش به پاریس فرستاده شدند، از تحصیل بیبهره ماند اما همواره پرخوان بود و هر چه در کتابخانه خانوادگی مییافت از سرگذشت قدیسان تا آثار شکسپیر، همه را میخواند. و چون استعداد داستانگویی داشت به تشویق دوستی خانوادگی از ده سالگی به نوشتن روی آورد. پدر فنی در حلقه معاشران ساموئل جانسون، فرهنگنویس و منتقد ادبی بلندآوازه بود و چیزی نگذشت که فنی به جلسات این فرهیختگان راه یافت.
دخترک فروتنانه نوشتههایش را «سیاهمشق» میخواند و نخستین رمان خود، اولینا را با نام مستعار و بدون اطلاع پدرش منتشر کرد و با همان اثر در دل دوستداران رمان جای گرفت. فنی مشاهدهگری تیزبین بود و بنمایه همه رمانهایش را مشاهدات واقعبینانه و آمیخته با طنز او از جامعه پیرامونش تشکیل میداد. انگلستان روزگار فنی به نویسندگان زن روی خوش نشان نمیداد، و به همین دلیل انتشار آثار زنان با نام مستعارغالبا مردانه نامعمول نبود. اما سرانجام هویتش فاش شد و جامعه او را به عنوان نویسندهای موفق پذیرفت.
مهاجرت به فرانسه
فنی آن قدر محبوب شد که در ۱۷۸۵ ملکه وقت او را به سمت «جامهدار دوم» خود منصوب کرد، اما او با تردید این مقام را پذیرفت. فنی گرچه با ملکه و خانواده سلطنتی رابطهای دوستانه برقرار کرد اما چنان که از یادداشتهای روزانهاش برمیآید از حضور در این محیط سرخورده شد. مشغله فراوان مجالی برای نوشتن رمان به او نمیداد و در ۱۷۹۱ کنارهگیری کرد. فنی هم مانند شماری از روشنفکران معاصرش آرمانهای انقلاب فرانسه را میستود. در ۴۱ سالگی ، به رغم مخالفت پدر با یک افسر مهاجر و تنگدست فرانسوی پیمان زناشویی بست و از آن پس در محافل به نام مادام داربلی شناخته میشد. ازدواج فنی موفق و پایدار بود و درآمد او از فروش رمانهایش به زندگیشان رونقی نسبی بخشید. در ۱۸۰۲ به اتفاق یگانه فرزندش راهی پاریس شد تا به همسرش که اکنون در دولت ناپلئون خدمت میکرد بپیوندد.
گزارش جراحی
فنی به دلیل جنگی که میان فرانسه و انگلیس در گرفت چند سال در فرانسه ماند و در همان دوران به سرطان پستان دچار شد. در تابستان ۱۸۱۰ نشانههای بیماری پدیدار شد و دردهای شدیدی در سینه احساس کرد. به یاری شوهرش و آشنایان به شماری از برجستهترین پزشکان پاریس معرفی شد و سرانجام در ۳۰ سپتامبر ۱۸۱۱ برای برداشتن پستان زیر تیغ جراحان رفت.
در عصری که از دارو و متخصص بیهوشی نشانی نبود، برنی تماشاگر عمل برداشتن سینه خود شد و توانست آن لحظههای دردناک را چون کابوسی طولانی به حافظه بسپارد و بعد بر کاغذ آورد. برنی تمام پزشکان حاضر در اتاق را به نام ذکر میکند. عمل او تحت نظارت پزشکی صورت گرفت که برای شماری از زنان اشراف عمل سزارین انجام داده بود.
فنی شرح جراحی خود را چند ماه بعد در نامهای برای خواهرش نوشت و آن طور که گفته، نوشتهاش را بدون بازخوانی برای استر فرستاد. توصیف او از آن لحظات به فصلی از رمانی ترسناک بیشباهت نیست:
«دکتر مورو همان دم وارد اتاقم شد تا ببیند که زندهام. به من شراب داد و رفت به سالن . زنگ را به صدا درآوردم تا پرستارها و پیشخدمتم بیایند، اما پیش از آن که مجال حرف زدن داشته باشم، بدون هیچ هشدار از پیش، هفت مرد سیاهپوش وارد اتاقم شدند. دکتر لاری، موسیو دوبوآ، دکتر مورو، دکتر اومون، دکتر رایب، یکی از شاگردان دکتر لاری و یک از شاگردان موسیو دوبوآ. حالا گیجی از سرم پریده بود - و یک جور برافروختگی جای آن گرفته بود - چرا این همه آدم؟ آن هم بدون اجازه؟ - اما نمیتوانستم لام تا کام حرف بزنم...»
و کمی بعد: «میدیدم که حتی موسیو دوبوآ هم از کوره در رفته بود. با یک نگاه به دکتر لاری که همیشه سرد و بیتفاوت مینمود دیدم که او هم رنگ به رو ندارد. آن زمان به طور حتم و قطع از خطر آنی آگاه نبودم، اما همه چیز حاکی از آن بود که خطر در یک قدمی من ایستاده و فقط آن جراحی آزمایشی ممکن است مرا از چنگش بیرون کشد. بنابراین بدون آن که کسی بگوید خودم روی تخت جراحی قرار گرفتم. موسیو دوبوآ مرا روی تشک گذاشت و دستمالی از ململ بر صورتم کشید.
«دستمال اما ترانما بود و من از پشت آن دیدم که بیدرنگ هفت مرد و پرستارم دور تخت حلقه زدند. نپذیرفتم که کسی مرا نگه دارد؛ اما وقتی از پشت دستمال، برق تیغه جلایافته را دیدم - چشمهایم را بستم. نمیخواستم با تجسم شکافی جانکاه بیاختیار به هراس بیفتم. پس از آن چند دقیقه عمیقترین سکوت عالم بر اتاق حکمفرما شد، فکر میکنم در آن لحظات آنها با حرکات دست و صورت به هم میگفتند که چه باید بکنند - وای که چه انتظار هولناکی بود! نفس نمیکشیدم و موسیو دوبوآ بیهوده میکوشید نبضم را پیدا کند. بالاخره صدای دکتر لاری آن سکوت ممتد را شکست و او با صدایی محزون و جدی پرسید 'Qui me tiendra ce sein?' [چه کسی پستان را نگه میدارد؟] هیچ کس پاسخ نداد، دستکم زبانی؛ اما این سوال مرا از حالت تسلیم بیچونوچرایم دور کرد، چون بیم داشتم، و به درستی هم بیم داشتم، که آنها تمام پستان را مبتلا بدانند - آخر دوباره از پشت دستمال میدیدم. دست موسیو دوبوآ را دیدم که بالا گرفته شده بود و او با انگشت اشارهاش نخست خطی مستقیم از بالا تا پایین پستان کشید، و بعد یک صلیب و بعد یک دایره؛ به این معنا که همه باید برداشته شود. من که از این فکر برانگیخته شده بودم، از جا برخاستم، روبند را کنار زدم و در پاسخ به سوالش با صدای بلند گفتم: C'est moi, Monsieur [من آقا، من نگه میدارم] و دستم را زیر سینه گرفتم و نوع دردهایم را توضیح دادم و گفتم که منشاء دردها یک نقطه بود، هر چند که از همان یک نقطه به همه تار و پودم میدوید.» (۱)
برای درک اهمیت نوشته او باید توجه داشت که در آن هنگام برای زنان روزنگاری زندگی خصوصی، در جامعهای زیر سلطه ارزشهای مردانه، نه فقط معمول نبود بلکه نکوهیده به شمار میرفت. زمانی که فنی در صدد برآمد دستنویس اولین رمانش را با نام مستعار به ناشر بسپارد از برادرش کمک گرفت و در واقع طرف قرارداد با ناشر برادرش بود و نه خودش.همین نمونه نشان میدهد که شرح مکتوب برنی از عمل جراحیاش چه کار جسورانهای بوده است.
"غلام خانههای روشن"
کمتر دوستدار ادبیات معاصر ایران ممکن است غزاله علیزاده را نشناسد و از جایگاهش در ادبیات داستانی باخبر نباشد. او که در سال ۱۳۲۷ در مشهد به دنیا آمد، از دهه چهل شمسی تا میانه دهه هفتاد به نوشتن مشغول بود و آفریننده رمانهای ماندگاری چون خانه ادریسیها و شبهای تهران است. اطلاعات زندگینامهای درباره او اما جستهو گریخته و نه چندان روشن است. شاید به همین دلیل، هر کس که اندک آشنایی با او داشته روایتی سرهم کرده است از شخصیت و منش او یا دورههایی خاص از زندگی کموبیش کوتاهش. در اغلب روایتها از تاثیر مادر ادیبش، منیرالسادات سیدی، بر او و آرزوهای بزرگ مادر برای دخترش سخنی گفته شده - و از بینیازی مالی خانواده، تحصیل غزاله در فرانسه، دو ازدواج ناموفقش، انضباط سختگیرانهاش در نوشتن، و مهربانی و بلندنظری او در برخورد با اطرافیان و دوستان. درباره بیماری او نیز جز اطلاعات پراکنده و اظهار نظرهای ضد و نقیض این و آن چیزی در دست نیست. بعضی گفتهاند به سبب اهمیتی که به ظاهر خود میداد از شیمی درمانی غفلت کرد و عدهای گفتهاند که پس از عمل جراحی دچار افسردگی شد و دفتر زندگیش را بست.
غزاله شاید برخلاف فنی برنی با خاطرهنویسی میانهای نداشت. دستکم چیزی در این مورد نقل نشده. اما پیش از مرگ یادداشتی به جا گذاشت که خطاب به سه تن از نویسندگان همروزگارش - هوشنگ گلشیری، رضا براهنی و منصور کوشان - بود و از آنها خواست که به «نوشتههای ناتمامش» رسیدگی کنند و نگذارند «گم و گور شوند».
در همین یادداشت کوتاه، در چند جمله تاملبرانگیز وضعیت روحی خود را وصف کرده است: «تنها و خستهام. برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم.» (۲) همین چند جمله شاید واپسین یادگار ارزنده غزاله در زبان فارسی باشد، زبانی که او آن را بس پاکیزه و به قاعده مینوشت. غزاله عبارت «غلام خانههای روشن» را از غزلی از مولانا وام گرفت و آن را با تصویر از یاد نرفتنی کلید در قفل چرخاندن و قدم گذاشتن به حیطه ظلمت و تکرار توانفرسای این نومیدی هرروزه درآمیخت تا بگوید که چرا رفتن را انتخاب کرده است. «غلام» واژهای جنسیتزده است که در جهان امروز جایی ندارد. اما در جمله غزاله این جنسیتزدگی به سادگی خنثی شده است. غزاله خود را غلام خانههای روشن میداند زیرا غلام را به معنای انسانی میبیند که فارغ از جنسیت، دل در گرو حیطههای باز و بیکران اندیشه دارد.











