'نوبت عاشقی' در آپارات

این هفته در آپارات، فیلم'نوبت عاشقی'به نمایش در می آید.

درباره فیلم

نمایی از فیلم 'نوبت عاشقی'

منبع تصویر، aparatnobat

توضیح تصویر، نمایی از فیلم 'نوبت عاشقی'

در اولین سال های بعد از جنگ در ایران ، در جامعه ای خشونت زده که در آن ساخت فیلم های ملودارم خانوادگی اخلاق گرا و فیلم هایی در ستایش جنگ و حماسه هایش توصیه می شد، محسن مخملباف که تا آن زمان با فیلم هایی مثل 'عروسی خوبان' و 'دستفروش' راهی متفاوت را در سینمای ایران در پیش گرفته بود، با فیلمی درباره عشق ، و انسان در جبر موقعیت ، در حالی که صحبت از عشق زمینی در سینما گناهی نابخشودنی محسوب می شد ، ناگهان همه فضای فرهنگی و سیاسی ایران را تحت الشعاع قرار داد . فیلم 'نوبت عاشقی' در ترکیه ساخته شده و در سال ۱۳۶۹ برای اولین بار در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمده است. فیلم درباره عشق گزل با جوانی خارج از پیوند زناشویی رسمی است که در سه اپیزود به سه گونه متفاوت روایت می شود.

ویژگی فیلم

نوبت عاشقی فیلمی به غایت شاعرانه و تصویری درباره عشق و نسبیت آن است . فیلم شورشی است علیه جریان موجود در موقعیت بشری با حداقل دیالوگ های ممکن در سه اپیزود یا سه موقعیت برای عاشق و معشوق . فیلم پر از لحظاتی است که برای ببیننده قابل پیش بینی نیست. این فیلم اولین بار موضوع عشق را در فضای سینمای پس از انقلاب ایران مطرح می کند و پس از اولین نمایشش در جشنواره فیلم فجر هیچ گاه فرصت نمایش عمومی در ایران را نیافت.

درباره کارگردان

aparat
توضیح تصویر، محسن مخملباف ، کارگردان

محسن مخملباف سینماگر و داستان نویس شناخته ایران، فعالیت سینمایی خود را از پس از انقلاب و به صورت تجربی آغاز کرد و در دوره های مختلف کاری اش، فیلم های متفاوتی را در بیش از سی سال گذشته ساخته است. از فیلم های ایدیولوژیک و مذهبی اولیه که مورد حمایت و توجه نهادهای حکومتی در ایران بود تا فیلم های فلسفی، تابو شکن و متفکرانه ای که موجبات تکفیرش در همان حکومت را فراهم آورد و سبب شد که او امکان و اجازه فیلم ساختن در ایران را از دست بدهد و از سرزمین اش مهاجرت کند. او در طول این سال ها ۱۹ فیلم بلند سینمایی و هشت فیلم کوتاه و مستند ساخته، داستان ها و رمان ها و فیلمنامه های بسیار نوشته همچنان در خارج از ایران مشغول فیلم سازی است. فیلم های او بنده حدود ۴۴ جایزه بین المللی از جشنواره های مهم شده اند. او به جز اینها خانواده اش را به شکلی ابتکاری در مدرسه فیلمسازی خانگی اش تعلیم داده و همه اعضای خانواده اش فیلم ساز شده اند. او برای روش منحصر به فردش در آموزش فیلم سازی مورد توجه قرار گرفته و به رغم آن که خودش مدرسه را به پایان نرسانده است، اما دانشگاه های معتبر بسیاری به او به خاطر روش آموزش و همچنین آثارش دکترای افتخاری داده اند.

نگاه کارگردان

۱. فلسفه نوبت عاشقی مثال اول: اگر بشنویم یک ویتنامی به دست یک سرباز آمریکایی کشته شده، این خبر را در طبقه بندی اخبار سیاسی قرار می دهیم و اگر بخواهیم از این موضوع به همین شکل فیلمی بسازیم، این فیلم نیز سیاسی خواهد بود. اما اگر این خبر را این طور بشنویم که یک ویتنامی به حکم جبر جنگی که سی سال بین ویتنام و آمریکا در جریان بوده، به دست یک سرباز جوان آمریکایی کشته شده که به جبر اقتضای سنش سرباز ارتش آمریکا شده است، این خبر را دیگر در طبقه بندی اخبار سیاسی قرار نمی دهیم. زیرا که صحبت از دو جبر جنگ سی ساله و جبر اقتضای سن، برای سربازی در ارتش آمریکاست. و این یک خبر فلسفی است. چرا که از نوع نقل این خبر می توانیم سؤال کنیم که اگر آن ویتنامی در آمریکا به دنیا آمده بود به اقتضای سنش دوره سربازی ارتش آمریکا را می گذراند، و اگر آن جوان آمریکایی در ویتنام به دنیا آمده بود، آیا اکنون جای قاتل و مقتول عوض نمی شد؟ و اگر فیلمی با این نگاه ساخته شود، این فیلم آیا فیلمی فلسفی نیست ؟ مثال دوم : برتولوچی فیلمی ساخته است درباره انقلاب چین به نام آخرین امپراتور. داستان از این قرار است که امپراتور در حال گریختن است و به هنگام دستگیری خودکشی می کند. او را نجات می دهند، محاکمه می کنند و دست آخر او را می بخشند. تا این جا این یک فیلم سیاسی ـ تاریخی است. اما فیلم در بخش فلاش بک ها و محاکمات از این پیشتر می‎رود و این سؤال را مطرح می کند که این شخص چه گناهی کرده است که در خانه یک امپراتور تک پسره به دنیا آمده و دوره تاریخی پادشاهی پدرش به سر نیامده و هزار نیاز حکومتی و جبر تربیتی از یک بچه بی گناه، برای پس از مرگ پدرش، امپراتوری تدارکات می بینند. سؤال برتولوچی این است که اگر این کودک که درکاخ به دنیا آمد و امپراتور شد، در خانه یک دهقان مستضعف به دنیا می آمد، آیا احتمالاً از انقلابیون چین نمی شد ؟ و حالا خودش در دستگیری آخرین امپراتور با دیگر انقلابیون همکاری نمی کرد ؟ این جاست که فیلم از لایه سیاسی ـ تاریخی اش فراتر می رود و می شود یک فیلم فلسفی در باب اندازه آزادی انسان در ساختن سرنوشت خودش. مثال سوم : اگر مردی که عاشق همسر خویش است، خبردار شود که مرد دیگری عاشق همسر اوست و در تلاش تصاحب اوست به قتل رقیب اقدام کند، ما با یک خبر عشقی ـ جنایی روبروییم و ساختن فیلمی بر اساس این خبر ما را با یک فیلم عشقی جنایی مواجه می سازد. اما اگر قصه از این حوزه گذشت و پس از نمایش قسمت اول ماجرا، حالت دیگری از آن را نشان داد و فرض کرد این مرد با همین مقدار عشق، نتوانسته زن را به همسری برگزیند و زن اکنون همسر رقیب اوست و همان رفتاری از او سربزند که پیش از این در حالت اول از رقیبش سرزده بود، آن گاه ما با یک قصه فلسفی رو به روییم. چون در تعویض موقعیت عاطفی این دو عاشق با یکدیگر، مثل فرض تعویض مکان تولد آن آمریکایی و ویتنامی و شبیه عوض کردن محیط تربیتی بچه یک امپراتور و بچه یک کشاورز، به یک موضوع فلسفی رسیده ایم و آن بررسی نقش "موقعیت" در سرنوشت تک تک افراد بشر است و طرح این سؤال که تا چه اندازه اگر موقعیت رقبای هر موضوعی عوض شود، رقیب اول احتمالاً در حالت دوم همان واکنشی را نشان خواهد که قبلاً رقیب دوم در حالت دیگر نشان می داد. دقت در خلاصه داستان می نمایاند که قصد این فیلمنامه یا فیلم، طرح یک سؤال فلسفی است و عشق تنها یک مصداق است و می توان این خلاصه داستان را برای رسیدن به همان نتیجه، بار دیگر بر اساس یک ویتنامی و یک آمریکایی درگیر در یک جنگ سیاسی نوشت و از آن نتایج فلسفی مشابه گرفت.

خلاصه داستان

Aparat

منبع تصویر، aparatnobat1

توضیح تصویر، نمایی از فیلم 'نوبت عاشقی'

زاویه اول: گزل زیبا و جوان است. شرط مادر او برای شوهر دادن دخترش دو چیز بوده است. اول این که داماد سربازی رفته باشد، دوم این که صاحب شغلی باشد و حالا گزل همسری دارد که موهایش مشکی و راننده تاکسی است، اما گزل شوهرش را دوست ندارد چون خودش او را انتخاب نکرده است. در عوض او به یک مرد موبور دل داده است. مرد موبور سربازی نرفته و شغل نامناسبی دارد. او واکسی است و در خیابان کفش این و آن را به یاد قدم گزل واکس می زند. در یکی از روزها، در پارکی زیبا که قبرستان شاعران است، پیرمردی سمعکی که در حال ضبط کردن صدای پرندگان است از طریق میکروفونی که در قفس پرنده‌ای کار گذاشته، صدای دلدادگی گزل و موبور را می شنود و پی به رابطه پنهان آن دو می برد. پیرمرد که همسایه گزل است، موضوع را به شوهر گزل می گوید. شوهر گزل، مرد موبور را می کشد و گزل را از خشم و حسادت زخمی می کند و خودش را برای مجازات تسلیم دادگاه می کند و می گوید: "برای مرگ حاضرم اما من از ناموسم دفاع کردم." دادگاه در پاسخ او می گوید که "قانون از جان مردم دفاع می کند و هیچ کس جز قانون حق کشتن کسی را ندارد." و او را به مرگ محکوم می کند اما چون مومشکی خودش را به قانون تسلیم کرده اجازه می دهد که نوع مرگش را خودش انتخاب کند. مو مشکی می گوید: " تقاضا دارم مرا به دریا بیندازید، چون مادر بزرگم گفته است آن که در دریا بمیرد بار دیگر به دنیا می آید." مومشکی به دریا انداخته می شود و گزل که از بیمارستان گریخته، خودش را در همان جایی می کشد که عاشقی کرده است. زاویه دوم: گزل زیبا و جوان است. شرط مادر او برای شوهر دادن دخترش دو چیز بوده است. اول این که داماد سربازی رفته باشد، دوم این که صاحب شغلی باشد و حالا گزل همسری دارد که موهایش موبور است و راننده تاکسی است، اما گزل شوهرش را دوست ندارد، چون خودش او را انتخاب نکرده است. در عوض به یک مرد مومشکی دل داده. مرد مومشکی سربازی نرفته و شغل نامناسبی دارد. او در خیابان لیمو می فروشد. در یکی از روزها، در پارکی زیبا که قبرستان شاعران است، پیرمردی سمعکی که در حال ضبط کردن صدای پرندگان است از طریق میکروفونی که در قفس پرنده‌ای کار گذاشته، صدای دلدادگی گزل و مومشکی را می شنود و پی به رابطه پنهان آن دو می برد. پیرمرد که همسایه گزل است، موضوع را به شوهر گزل می گوید. شوهر گزل به مرد مومشکی حمله می کند اما مرد مومشکی شوهر گزل را می کشد و خودش را برای مجازات تسلیم دادگاه می کند و می گوید:"برای مرگ حاضرم، اما من از عشقم دفاع کردم." دادگاه در پاسخ او می گوید که " قانون از ناموس مردم دفاع می کند و هیچ کس جز قانون حق کشتن کسی را ندارد" و او را به مرگ محکوم می‌کند. اما چون مومشکی خودش را به قانون تسلیم کرده، اجازه می‌دهد که نوع مرگش را خودش انتخاب کند. مومشکی می‌گوید:"تقاضا دارم مرا ازهمان درختی به دار بیاویزید که زیر آن عاشقی کرده‌ام، چون عاشقی که در محل عشقبازی اش بمیرد بار دیگر به دنیا می آید." او را از همان درخت می آویزند و گزل نیز خود را می کشد. زاویه سوم: گزل زیبا و جوان است و به همان دو شرط شوهر داده شده است. شوهرش مو مشکی است و راننده تاکسی است اما او دلداده مرد موبوری است. به سبب کنجکاوی همان پیرمرد، راز آنها برملا می شود. مو مشکی قصد جان مو بور را می کند. در لحظه‌ای موبور چاقو را از دست مو مشکی می گیرد و بر گردن مو مشکی می گذارد و می گوید:"اکنون من نیز می توانم تو را بکشم، اما این چاقو را بگیر و اگر می خواهی مرا بکش. ولی فراموش نکن که ما برای کشتن همدیگر به دنیا نیامده‌ایم . قصه این است که من و گزل همدیگر را دوست داریم اما عشق تو یک طرفه است." مرد مومشکی از انتقام درمی گذرد. مراسم عروسی ای ترتیب می دهد. و زن خویش را که طلاق داده است به عقد مرد موبور درمی آورد. عاقد آنها همان قاضی است که اکنون از شغل قضاوت استعفا داده است. لحظه‌ای فرصت را غنیمت می شمارد و مومشکی را کناری می کشد و می گوید:"قصه ما مثل خیال می ماند. این قصه را کسی باور نمی کند، چون تو باید این مرد موبور را می کشتی و من باید تو را اعدام می کردم و گزل هم باید خودش را می کشت؛ عرف روزگار ما همین است. لذا من هم برای همیشه از قضاوت دست کشیدم، چون قضاوت کار کسی است که به نتایج عمل مجرم فکر کند و نه به دلایلش. من هر بار که کسی را محاکمه کردم، کلاهم را قاضی کردم و دیدم که اگر من هم در شرایط مطلق همان مجرم قرار داشتم…" پیرمرد سر می رسد و معترض است که چرا مومشکی همسرش را طلاق داده و چرا گذاشته است با موبور ازدواج کند و برای مومشکی قفسی حاوی یک جفت قناری آورده تا مومشکی را از تنهایی درآورد . مومشکی با تاکسی آنها را به خانه می رساند و تاکسی را به موبور و گزل هدیه می دهد و می رود. حالا گزل و موبور به هم رسیده‌اند. گزل می گوید: "چرا من هنوز احساس خوشبختی نمی کنم؟ گویی آن چه می خواسته‌ام، وصل نیست." موبور می پرسد:"خوشبختی چیست؟" و گزل می گوید: نمی دانم." موبور می گوید:"من می روم و مو مشکی را می آورم." و به دنبال مو مشکی می دود و او را در ریل راه‌آهن می یابد. دست بر پشت او می زند. مومشکی می چرخد اما این پیرمرد است که از پشت شبیه مو مشکی به نظر می رسیده است. پیرمرد از مو بور عذرمی خواهد که عروسی شان را بی خداحافظی ترک کرده است و اعتراف می کند که درتمام این مدت قناری بهانه‌ای بیش نبوده و او خودش نیز دلتنگ گزل است.

شناسنامه فیلم

نام فیلم: نوبت عاشقی

فیلمنامه،‌ تدوین و کارگردانی: محسن مخملباف

بازیگران: شیوا گرده عبدالرحمن پالای مندرس سامانجلار آکن تونج جلال خسروشاهی

فیلمبردار: محمود کلاری صدا: جهانگیر میرشکاری مدیر تولید: مرتضی مسایلی دستیارکارگردان و طراح صحنه: محمد نصراللهی عکاس: بهرام جلالی مترجم و مشاور امور ترکیه: جلال خسروشاهی تهیه کننده: خانه فیلم سبز ۷۰دقیقه، ‌رنگی، به زبان ترکی استانبولی، ۱۳۶۹

گفتگو با محسن مخملباف درباره فیلم 'نوبت عاشقی'

آدرس پست الکترونیک برنامه آپارات: <link type="page"><caption> [email protected]</caption><url href="mailto:[email protected]" platform="highweb"/></link>

آدرس فیس بوک برنامه آپارات:<link type="page"><caption> https://www.facebook.com/aparatonbbc</caption><url href="https://www.facebook.com/aparatonbbc" platform="highweb"/></link>

خلاصه فیلم گذشته 'بودا از شرم فرو ریخت'

نمایی از فیلم بودا از شرم فرو ریخت ساخته حنا مخملباف
توضیح تصویر، نمایی از فیلم بودا از شرم فرو ریخت

در زیر جایگاه مجسمه بودا که توسط طالبان فرو ریخت، هزاران خانواده هنوز در غارها زندگی می کنند. بختی دخترک ۶ ساله افغان روزی توسط پسرهمسایه که جلوی غار آن ها الفباء می خواند تحریک می شود تا به مدرسه برود. در مسیر مدرسه او مورد تهدید پسرانی واقع می شود که آن چه را در جامعه خشونت بار خود دیده اند، به بازی خود آورده اند. پسران می خواهند بختی را به راستی سنگسار کنند و یا چون بودا تخریب کنند و یا چون آمریکایی ها او را در غارهای تو در تو به رگبار ببندند. آیا بختی می تواند برای آموختن الفباء زبان مادری خویش از این موانع رد شود؟

نظرات بینندگان در باره فیلم هفته گذشته

بهار

یک فیلم عالى دیگر از مخملبافها که بارها و بارها دوست دارم ببینمش.

محمد علی

این فیلم به اساس واقعیت های جامعه ساخته نشده است و از آن متنفرم.

الهام

این تیپ فیلمها با روح و روان آدم بازی می کنند. فیلم بسیار منقلب کننده و تکان دهنده ای است.

طاهره

کلا سیاه نمایی فیلم زیادتر از نقاط روشنش بود. افغانستان شادی و خوشی هم داره. من افغانستان را دوست دارم با تمامِ زخمهایش.

مجتبی

استفاده ابزاری از کودکان برای نمایش و اثر گذاری مظلومیت زنان در افغانستان برایم جالب نبود. در کل فیلم خشونت به شکل اغراق آمیز نمایش داده شده بود،حتی یک نفر هم در این فیلم مهربان نیست. استفاده از نمادهای خیلی درشت برایم جالب نبود ولی با توجه به سن کارگردان فیلم قابل قبولی بود.

رویا

چهره این دختربچه توی فیلم خیلی معصوم و زیباست. بچه ها از هر ملیتی که باشند انسانی خالص هستند.

هادی از افغانستان

این فیلم را چند سال قبل دیدم. در این فیلم داستان عجیبی را به تصویر کشیده است. از زندگی در مغاره های جوار بودا در بامیان گرفته تا شرائط که نظام سیاه طالبان در افغانستان به بهانه شریعت اسلامی بر مردمان این سرزمین تحمیل کرده بود که همان قرائت نادرست رژیم طالبان از اسلام بود و این باعث نابودی تندیس بودا در بامیان شد. خدا همسایه جنوبی ما پاکستان را هدایت کند که به کمک عرب های وهابی این ظلم را برکشور ما روا داشتند.

افسانه

فیلم رفتار با زنان را در ابعاد کوچکتر نشان می داد که کودکان با الگو برداری همان رفتاری که با زنان انجام می دهند از همان کودکی آموزش میبینند و آن را تکرار می کنند. بازیگران بداهه بازی می کردند و خیلی طبیعی بازی می کردند و این بر جذابیت فیلم می افزود. پیام فیلم این بود که اعتقادات مذهبی چه بلایی به سر این ملت بخت برگشته می آورد.

رعنا

خیلی تاثیرگذار بود، مخصوصا قسمت سنگسار بازی بچه ها. واقعا غم انگیز بود.

فریدون

فیلم موضوعات را نیمه تمام رها می کرد. البته اصل داستان رو چرا تا حدود زیاد خوب تمامش کرد.

سامان

از نظر من فیلم را می شود از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد. در مواردی فیلم قوی بود و در مواردی کاستی هایی هم داشت. نکات مثبت : استفاده از سمبل ها (که از نظر من قدرتمند ترین قسمت فیلم بود ) استفاده از محل فیلمبرداری حقیقی (خانه های واقع در غار و محل سنگسار بازی ) استفاده از نماهای بدون افق که حس خفقان را به وجود می آورد (حذف آسمان ) نکات منفی : استفاده از بازیگرهایی که نسبتا هیچ حسی را منتقل نمی کردند (به نظر من بهترین بازی متعلق به عباس و سر دسته ی پسران شرور بود ) استفاده نکردن درست از دوربین فیلم برداری ( استفاده نکردن از تجهیزاتی که مانع حرکت های ناگهانی دوربین شود )

شهلا

''بختی بمیر تا تو را آزاد کنند.''شاید نقطە اوج جمع‌بندی دیالوگهای فیلم همین یک جملە باشد کە اسارت کودکان دختر و زنان افغانی را نشان میدهد، آنگاه کە باید بهای آزادی جان باشد و حتی نام دختر، بختی، خود جای تعمق است، چرا چهار زندانی پسربچەها ، حتی در بازی کودکانه، همگی دختر هستند؟ این فیلم از چندین زاویه مخصوصا از یک دیدگاه فمینیستی و حقوق کودکان مخصوصا دختران در جوامعی مانند ایران و افغانستان قابل بررسی و تمجید است.فیلم با المانهای بسیار شاعرانه ، قایق، بادباک، ماتیک، آینه، کتانچه و رود از رنجی عمیق سخن میگوید. علیرغم کمبودهایش ، بودا از شرم فرو ریخت،فیلمی بسیار زیبا و قابل بحث از زوایای مختلف است.

سیمین - استکهلم

چگونه کارگردان خود را متقاعد ساخته است که این بچه های معصوم کارهای سخیف و زشت طالبان را بیاموزند و آنرا بصورت طبیعی بازی کنند؟من با بچه ها کار میکنم و میدانم بر سر بچه های جنگ و بخصوص بچه های بیگناه و معصوم افغانستان چه آمده است.اما امروز مسلما آن کودکان بامیان که ناظر صحنه های فجیع قتل پدر ، مادر و یا هم بازی های خود بوده اند ،با کوله باری از خاطره های تلخ بزرگ شده اند و این زخم ها را با خود تا ابد خواهند داشت تکرار این فجایع برای این کودکان معصوم که ناظر آن تراژدی ها نبوده اند،چه مفهومی خواهد داشت؟

سمیه

این فیلم خیلی عالی بود ولی از حق نگذریم خداییش تو این فیلم چهره ی افغانستان رو خیلی خشن تر از اون چیزی که در واقع هست نشون داده من خودم یک افغان هستم چند سال در افغانستان زندگی کردم و تمام مناطق افغانستان رو دیدم از مناطق عیان نشین بگیر تا مناطقه فقیر نشین و محروم , ولی واقعا من تا این حد عقب افتادگی ندیده بودم حتی من چنین ظاهر و چنین چهره هایی رو هم واقعا کم دیدم ولی نمیدونم چرا تو این فیلم اینقد ظاهر افغانها رو بد نشون داده . حتی من هیچوقت ندیده بودم کودکان چنین بازی هایی باهم کنن .... به نظر من چیزهایی که تو این فیلم نشون داده یه جورایی واقعا غیر طبیعی

نرگس

کاملا مشخص بود که فیلمنامه نویس خانم مشکینی است. از یک جهاتی خیلی شببه فیلم سگ های ولگرد بود.

مصطفی از افغانستان

من شخصاً از تماشاى فلم بسیار لذت بردم ، بسیار بازیگران خوب و سناریو عالى که با ظرافت خاص تهیه شده بود که اشک از چشمانم جارى شد.

مصطفی

فیلم خوبی بود ولی آنجایی که بختی رفته بود سر کلاس و نیم ساعت سر کلاس نشسته بود و این همه دنبال صندلی گشت و شلوغ کاری کرد معلمش اصلا حواسش بهش نبود که بختی وارد کلاس شده، غیر طبیعی بود.

ناشا

قشنگ بود. جالب اینجا است که جنگ چطور روی فکر یک بچه هم تاثیر میگذارد و سعی می کنند عین جنگ را بازی کند و کلماتی مثل تروریست، سنگسار و اینها برایشان عادی می شود. مثل کودکان ما که صحنه اعدام را میبینند و میروند خانه و سعی میکنند عین آن را تکرار کنند.در کل قشنگ بود.

*ممکن است هنگام پخش خبر فوری، محتویات این صفحه و این برنامه بدون اعلام قبلی تغییر کند.