یونس تراکمه؛ نویسنده «جنگ اصفهان» که میخواست مثل زایندهرود زنده بماند

منبع تصویر، ASRIRAN
- نویسنده, حسام محجوبی
- شغل, روزنامهنگار
- زمان مطالعه: ۷ دقیقه
«این روزها دیگر از هیچ خبری جا نمیخورم. باور نمیکنم اما میدانم که واقعیت دارد. عادت کردهام به واقعیت در ناباوریهایم. به صفحات مرگ و میر روزنامهها هم با ناباوری عادت کردهام.»
یونس تراکمه، داستاننویس و منتقد ادبی، که یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ (۱۵ مارس ۲۰۲۶) در ۷۸ سالگی درگذشت، آثار زیادی منتشر نکرد، اما جایگاهی ویژه در ادبیات معاصر ایران داشت.
این نویسنده شخصیتی درونگرا و بیهیاهو داشت و استقلال فکری، از مهمترین ویژگیهایش بود. حاضر نبود برای انتشار آثارش با سانسور سازش کند و حتی ترجیح داد سالها نوشتههایش منتشر نشود، در «کشوی میز» باقی بماند، اما آزادی خلاقیت را فدا نکند.
از نگاه تراکمه، ادبیات زمانی ارزشمند است که بدون محدودیت و دخالت ایدئولوژیک خلق شود. خودش از میان رعایت ارزشهای ادبی و فکری و شهرت با انتشار سریع آثار، اولی را انتخاب کرد.
همچنین با وجود دلبستگی عمیق به وطن و میل به ماندن در ایران، سختیها او را تسلیم وسوسه مهاجرت نکرد.

منبع تصویر، snn.ir
تحصیل در اصفهان و آشنایی با «جنگ اصفهان»
یونس تراکمه سال ۱۳۲۶ در آبادان به دنیا آمد. پس از گرفتن دیپلم، برای تحصیل در رشته ریاضی وارد دانشگاه اصفهان شد.
خودش جایی خانه دوران دانشجوییاش را، چنین توصیف کرده است: «خانه ما پشت مسجد شاه بود؛ در بنبستی که میبینم یک دیوارش، دیوار مسجد شاه بود که به در شرقی این مسجد منتهی میشد. در تختخوابم که دراز میکشیدم، از پنجره بالای سرم آجرهای دیوار مسجد شاه بود و دیگر هیچ.»
در نیمه دهه چهل، در همان دوره دانشجویی بود که با اهل ادبیات در اصفهان، به ویژه محمد حقوقی، منتقد ادبی و شاعر، که در آن زمان دبیر ادبیات دبیرستان ادب اصفهان بود، آشنا شد: «در سال ۱۳۴۵ دانشجو بودم. در اصفهان دوستی از آبادان آمد و با هم رفتیم محمد حقوقی را ببینیم. آنها آن موقع در چهارباغ پاتوقی داشتند، کافه قنادی بود به نام پارک که بعد به کمی بالاتر به کافه پولونیا منتقل شد.»
کافه پولونیا، همانطور که از اسمش پیداست، میراث مهاجران لهستانی در جریان جنگ دوم جهانی بود. در آن سالهای دهه چهل، زن و شوهری ارمنی صاحب و ادارهکنندهاش بودند: «کافه همیشه نیمهتاریک، جذاب و مقصد و معنی ورود به چهارباغ برای ما.»
در آن زمان، علاوه بر محمد حقوقی، عده دیگری از نویسندگان، شاعران و مترجمان اصفهان، مثل ابوالحسن نجفی، هوشنگ گلشیری و احمد میرعلایی، نشریهای به نام جُنگ اصفهان پایهگذاری کرده بودند. گاهنامهها و جنگهایی از این دست، در واقع ضمیمه یکی از روزنامههای محلی منتشر میشد و جنگ اصفهان ضمیمه روزنامه «اصفهان» بود.
اولين شماره این نشریه در تابستان سال ۱۳۴۴ و دهمین شمارهاش در تابستان ۱۳۵۲ منتشر شد. هشت سال بعد، در تابستان ۱۳۶۰، شماره يازدهم جنگ اصفهان را کسانی منتشر کردند که اکثریتشان جزو هسته اصلی شکلدهنده این نشریه نبودند.
محمد حقوقی درباره شکلگیری جنگ اصفهان در کتاب «شعر و شاعران» تایید کرده که عدهای از نویسندگان جوان آنزمان، اولین کارهایشان را در این نشریه منتشر کردند، از جمله یونس تراکمه.
تراکمه هم خاطراتش از محمد حقوقی مربوط به آن زمان را این گونه بازگو کرده است: «حقوقی خیلی خوشمشرب بود. گاهی یک شب تا صبح پیش حروفچینها در چاپخانه میماند و با آنها گپ میزد؛ جوک میگفت تا فضا برای آنها مطبوع باشد و از فضای کار روزنامه کار حروفچینی غیرمتعارف مجله را انجام دهند. غیرمتعارف به این معنا که ستونبندی و چینش کلمات در شعر و داستان و مقالههای جنگ، نسبت به روزنامه متفاوت بود که به آن عادت کرده بودند. همه اینها پاسخ به یک نیاز بود.»

منبع تصویر، Kayvan Mahjoor /Jong Esfahan
جنگ اصفهان، چشماندازی تازه در ادبیات ایران
جنگ اصفهان شروع آشنایی اولیه یونس تراکمه با ادبیات و داستاننویسی ایران بود: «در آن شرایط افرادی که هسته اولیه جنگ اصفهان را تشکیل دادند، احساس میکردند که پیشنهاد جدیدی برای ادبیات و جامعه فرهنگی دارند و اگر هویت پیدا کرد به دلیل همان نگاهشان بود و اینکه فکر میکردند چشمانداز ادبیات مملکت باید این باشد.»
به عقیده برخی منتقدان، اهمیت جریان ادبی جنگ اصفهان در این بود که در زمانهای که ادبیات ایران بیشتر تحت تاثیر جریانات سیاسی و ایدئولوژیک بود، نویسندگان این حلقه به جنبهها و شکلهای هنری ادبیات و بهویژه داستاننویسی توجه داشتند و به همین دلیل، توانستند تا دههها بر ادبیات ایران تاثیر بگذارند.
با این حال، این توجه خاص به جنبههای هنری در آن زمانه بدون پیامد نبود: «فضای آن روز سیاستزده و ملتهب بود. ما را محکوم میکردند که ''هنر برای هنر''ی هستیم و تعهد اجتماعی نداریم و در هپروت هستیم.»
هر شماره «جنگ اصفهان» حاصل کارها و دستاوردهای جلساتی بود که با حضور نویسندگان برگزار میشد و شاید شش ماه یا یک سال طول میکشید تا یک شماره منتشر شود. خود تراکمه در این زمینه به روزنامه اعتماد گفته است: «در شمارههای اول اسمش را گذاشته بودند، فصلنامه و دلشان میخواست که هر فصل منتشر شود، ولی محدودیتهای مالی هم وجود داشت.»
یکی از مکانهای برگزاری جلسات نیز خانه هوشنگ گلشیری بود: «سال ۱۳۴۶. جلسه غروبها شروع میشد. غروب روز جمعه. گلشیری در خیابان فروغی اصفهان زندگی میکرد. در طبقه پایین، پدر و مادر و برادر و خواهرها بودند و بالا دو تا اتاق بود. یکی برای هوشنگ و دیگری برای برادرش، احمد. چون اتاق احمد مرتبتر بود، جلسه در اتاق او تشکیل میشد. در آن جلسه ابوالحسن نجفی، محمد حقوقی، محمد کلباسی، امیرحسین افراسیابی و دیگران هم بودند.»
سال ۱۳۴۷، اولین داستان تراکمه در جنگ اصفهان، با عنوان «در صبح مدرسه» منتشر شد که این گونه شروع میشود: «آب گلآلود باران از تمام ناودانها به کوچه میریخت و به در و دیوار میپاشید. اول کوچه که میایستادی تا انتها فقط رنگ قهوهای باز را میدیدی که آب باران بر در و دیوار پاشیده بود.»
این داستان، بعدا در مجموعهای تجدید چاپ شد که با عنوان «مکث آخر» در سال ۱۳۸۳ از طرف نشر قصه در تهران منتشر شد. این کتاب شامل شش داستان است که پنج داستان آن پیشتر در نشریات جنگ اصفهان، چراغ، زندهرود و کارنامه منتشر شده بود.
سال ۱۳۴۹، دومین داستان تراکمه با عنوان «تمامی واقعیت در یک واحد کوچک زمان» در جنگ اصفهان منتشر شد. این داستان، کوتاه اما بسیار تصویری است که بر ادراک، خاطره و عشق از دسترفته و همچنین مرز بین واقعیت و ذهن تمرکز دارد.
محور داستان شخصیتی به نام محمود است که در یک عصر پاییزی در خیابانهای شهر راه میرود و در مسیرش با انعکاس ویترینها، خاطرات گذشته و تصویر زنی که دوستش داشته روبهرو میشود: «دو مغازه بسته. کرکرههای فلزی دو مغازه پایین کشیده شده بود. بعد مغازه بزرگی بود. محمود بعد از او مقابل ویترین این مغازه رسید، به دو قدمی پشت سرش. [...] ویترین تاریک واقعیت را خیلی خوب نشان میدهد.»
سالهای پس از انقلاب و سانسور
یونس تراکمه در سالهای پس از انقلاب، نوشتن داستان را ادامه داد اما همچنان چندان مایل به انتشار آثارش نبود.
سال ۱۳۶۳، داستان «پرواز» را در نشریه چراغ منتشر کرد. همچنین پس از انقلاب، مدتی دبیر جایزه ادبی هفت اقلیم و داوری جایزه ادبی هوشنگ گلشیری را بر عهده داشت و از سردبیران فصلنامه زندهرود بود.
پس از چهار دهه نوشتن داستان و مقاله، نخستین مجموعه داستانش، «مکث آخر» را در آستانه ۶۰ سالگى منتشر کرد. یکى از رسانههای ایران، خبر انتشار این کتاب را با عنوان «طلسم یونس تراکمه شکست» اعلام کرد.
آن طور که خودش تاکید کرده بود، فضای سانسورزده نشر کتاب در ایران مانعی جدی در انتشار آثارش بود. آقای تراکمه معتقد بود که وزارت ارشاد «تعمد دارد با سانسور، انتشار کتابهايی که باب ميل تفکرات حاکم نيست، متوقف شود.»
او گفته بود با توجه به اعمال گسترده سانسور ترجيح میدهد کتابهايش در کشوی ميز باقی بمانند: «آنچه در اساسنامه کانون نویسندگان ایران آمده، و حرف اصلی کانون هم همین است، آزادی بیحد و حصر در خلاقیت است و این آزادی بیحد و حصر موضوعی نیست که بتوان بر سر آن معامله کرد. حاصل پذیرش سانسور و محدودیت، به هر میزان و مقداری، همین ادبیات متوسطیایست که ما درحال حاضر با آن روبهرو هستیم.»
او با اذعان به وجود محدودیتهای نشر در پیش از انقلاب، افزود: «موضوع سانسور در این مملکت مختص امروز نیست. قبل از انقلاب هم نویسندگان با سانسور و سانسورچیها درگیر بودند. منتها یک تفاوت عمده بین سانسور در آن زمان و سانسور در این دوران وجود دارد. اصولا بدترین نوع سانسور، سانسور ایدئولوژیک است که با ذهن و بینش شما کار دارد. این سانسور با عمق اثر شما کار دارد نه رو و سطح اثر. سانسور ایدئولوژیک میخواهد از شما، فرد جدیدی بسازد که نیستید.»
«میخواهم زنده بمانم»
یونس تراکمه هم در اظهاراتش و هم در داستانهایش به موضوع مهاجرت ایرانیان، از جمله مهاجرت نویسندگان، پرداخته بود. او در یکی از گفتوگوهایش با خبرگزاری ایلنا گفت: «هنوز ادبیات ما نمرده و فکر میکنم نویسنده ایرانی یک جایی مشغول خلق یک شاهکار است که از یکی از همین راههای جدید به دست من و شما میرسد.»
در حالی که در دهههای گذشته، بسیاری از نویسندگان وطنشان را ترک کردند، از جمله نویسندگانی که روزی با یونس تراکمه در جنگ اصفهان بودند، اما او ترجیح داد در ایران بماند.
آقای تراکمه در داستان پایانی مجموعه «مکث آخر» با عنوان «میخواهم زنده بمانم» که یک داستان اجتماعی درباره جنگ و مهاجرت است، ضمن آن که یک وضعیت معلق و ناپایدار را توصیف میکند، نشان میدهد که برای برخی آدمها کندن و رفتن به چه میزان دشوار و حتی محال است: «آخر، من فقط بلدم بنویسم. در لحظهلحظه آن خداحافظی، که دست در بغل گوشهای ایستاده بودم، مطمئن شدم که میمانم، [...] میمانم و زنده میمانم. میخواهم زنده بمانم.»
































