هفته هنر و فرهنگ؛ شکست سینما و تئاتر از کرونا، و پیروزی ادبیات

    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه نگار

هفته‌ پیش درگذشت نجف دریابندری بود، هفتادسالگی گوگوش، شب‌های شعر آنلاین، پیوستگی هنرمندان با سالخوردگانی که تاب قرنطینه ندارند. هنرمندانی که کار ندارند اما در میدان فعالیت‌های مدنی فعال شده‌اند. لی‌لی رشیدی در بستگی با شعار بچه‌های آسمان را قرنطینه نکنیم، به مددکاری کودکان بی‌سرپرست قد برافراشته، هدیه تهرانی در جمع آوری ماسک و ملزومات دیگر برای مناطق دور.

ایران

منبع تصویر، B.Aseman

توضیح تصویر، هنرمندان به یاری کودکان

چراغ نمایش خاموش است و می‌گویند بازگشایی سینماها نزدیک است اما محدود و با فاصله، اما صنعت تولید فیلم تعطیل است. بازیگران و اهل تئاتر سرگردانند. روزنامه‌ها نیم جانی دارند و مجلات به همت والای خود، برکاغد یا سوار بر اینترنت منتشر می‌شوند. اما ادبیات زنده است. شب‌های شعر و قصه‌خوانی در رونق. و همین کتابفروشی‌ها را هم تنفس مصنوعی داده است. گرچه خبر بهتر، به کار افتادن ناشران افغان است که کتاب‌های مانده پشت دیوار سانسور در ایران، به همت آنان چاپ می‌شود و اندکی بعد از مرز گذشته در کتابفروشی‌ها جلوه می‌فروشد.

هنرمندان در روزگار قرنطینه چه می‌کنند. بیشتری در کار بی‌تظاهر یاری با مردم‌اند. لی‌لی رشیدی و بچه‌های آسمان موسسه‌ای برای نگهداری و توانبخشی کودکان معلول بی‌سرپرست. بچه‌های عروسک‌ساز و ادبیات کودکان نیز در برخی استان‌ها به کارند.

معجزه اینترنت در خدمت ارتباطات جمعی، انگار برای نجات ادبیات از خموشی کرونا پدید آمده بود. چنان که جمعی در تدارک برپایی جشن شعر با ه.الف. سایه از طریق آنلاین برآیند. بزرگداشت شاعر بزرگ روزگار ما، با تدارکی یک ساله می‌بایست در اسفند ماه برپا شود، اما با شیوع کرونا مصادف شد و کلن را که میهمانانی از همه دنیا به خود خوانده بود، در خماری گذاشت.

ایران

منبع تصویر، Majid Saeeidi

توضیح تصویر، عکس مجله داستان

کرونا در مجلات

هیچ مجله‌ای نیست، از آن‌ها که برای اردیبهشت ماه منتشر شده‌اند که در صفحات و مقالاتی از کرونا نگفته و ننوشته باشد.

هادی تقی‌زاده، نویسنده، در مجله داستان نوشته: بعد از آمدن هیولا به سرزمین ما، دیگر خوابمان نبرد. کم کم فهمیدیم هیولای نامریی چینی یک لشکر خواهر و برادر دارد که آن‌ها را فرستاده جاهای مختلف دنیا. طبیب‌های مسیحی اسم هیولای چینی را کرونا گذاشتند و عده ای هم بهش گفتند کووید- ۱۹ من ترجیح می‌دهم یک کووید به کوویدهایش اضافه کنم تا بشود بیسکوید که همان بیسکویت خودمان است.

رضا کیانیان، بازیگر در ماهنامه فیلم نوشته: امید چیز خوبیست، حتی اگر دروغین باشد. آدم را زنده نگه میدارد. شاید در آینده اتفاق خوبی بیفتد. این فیلمهایی را که هیچ امیدی درشان نیست دوست ندارم. میخواهند به تماشاگر بقبولانند محکومی به همین که هست. چاره ای نداری بپذیر.

به نوشته این بازیگر: سرنوشت تلخ، مخاطب را وادار به پذیرش می‌کند... الان وادار به پذیرش شرایط کرونایی هستیم. اما امید کمک می‌کند به بعد از کرونا هم فکر کنیم. این دوران خانه‌نشینی هم مثل وقت استراحت بین دو نیمة بازی است. باز توپ بین ما و طبیعت به چرخش درخواهد آمد. هم ما استراحتی می‌کنیم و هم طبیعت بدون ما نفسی خواهد کشید. و بعد از استراحت بازی شروع خواهد شد.

بهروز غریب پور، نویسنده، کارگردان تئاتر و سینما در روزهای کرونایی نوشته: این فرمان "در خانه بمانید" برای ما نیست. ما نه به دستور حکومت و دولت و سازمان جهانی بهداشت بلکه به اقتضای عشقمان و کارمان در خانه باید بمانیم؛ در جنگ و صلح در زمانه وبا و طاعون و کرونا. در غیر این صورت اثری خلق نخواهد شد، به گنجینه آثار معنوی چیزی افزوده نخواهد شد. جنگ و صلحِ تولستوی، شاهنامه فردوسی، بوستان و گلستانِ سعدی، دن كیشوتِ سروانتس و... حاصل خلوت گزینی‌اند... آن زمان که هنرمند حتی مجبور می‌شود با دیگران و مثلا در پناهگاه سرد و نمور و متعفن هم باشد کسی همچون هنری مور بزرگترین مجموعه طراحی هایش را می‌آفریند.

ایران

منبع تصویر، Hadis.L.Gholami

توضیح تصویر، شب های شعر

شعرخوانی از قرنطینه

چند شب اردیبهشتی به دعوت حدیث لزر غلامی، نویسنده کودکان و نوجوانان گرد آمدند و تا توانستند از شعر گفتند و خواندند. برنامه به تغزل گذشت و حدیث از کتاب "زن منی و زنت هستم و زنم هستی" غزل خواندند و چند تا هم کرونایی. عاشقانه خواندند و هم ضد عاشقانه. از حسین منزوی یاد کردند و یک بحث مفصل هم داشتند درباره‌ی تک‌بیت‌هایی که توی ذهن آدم حک می‌شود.

آخرش هم فال حافظ گرفتند که آمد: "نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد/ که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد"

ایران

منبع تصویر، qajariranhistory

توضیح تصویر، تالار پذیرایی کاخ صاحبقرانیه

زیباترین کاخ تهران و زلزله

زلزله صبح آخرین روز هفته، که تهرانی‌ها را از قرنطینه خانگی به خیابان‌ها کشاند، یک نگرانی به نگرانی‌های دوران کرونا افزود. بخش فرهنگی حادثه جایی نبود که خانه‌های سوپرمدرن در این سال‌ها ساخته شد، بلکه کاخ صاحبقرانیه در خطر افتاد، کاخی که به دستور ناصرالدین شاه ساخته شد و از مجلل‌ترین ساختمان‌های پادشاهی بود که گرچه در دوران مظفرالدین شاه بخشی از آن خراب شد و در زمان رضاشاه بخش دیگری، هنوز معتبرترین بنای تشریفاتی پایتخت کشورست.

این بنا بعد از انقلاب مدتی در اختیار روحانیونی بود که در مراتب بالا جا گرفته بودند، اما قبل از آن که تکه تکه شود، در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار گرفت و تبدیل به موزه‌ای شد که گردشگران بسیار داشت تا دو سال قبل که تعطیل گردید تا مرمت شود و از جمله ترک‌های آن تعمیر شود. در زلزله صبح جمعه گفته شده که بسیاری از ترک‌های ساختمان عمیق‌تر شد. خبری از آثار تاریخی موزه نیست.

این ساختمان با تعمیراتی که در آخرین سال‌های پادشاهی زیر نظر ملکه فرح پهلوی صورت گرفت تبدیل به اتاق کار و پذیرایی پادشاه شد و دو تالار آینه کار نیز به محل‌های تشریفاتی دفتر تبدیل شد. بسیاری از مراسم و از جمله امضای موافقت‌نامه‌های ایران با کشورهای دیگر در این جا صورت گرفت.

بخش‌هایی از ساختمان کاخ صاحبقرانیه در فیلم "شازده احتجاب" و سریال "سلطان صاحبقران" مورد استفاده قرار گرفت. بعد از انقلاب هم علی حاتمی فیلم‌های "دلشدگان" و "کمال‌الملک"را در آن جا ساخت و سریال‌های "میرزا کوچک خان" و "قهوه تلخ" هم در سالن‌های طبقه همکف آن فیلمبرداری شد.

ایران

منبع تصویر، Film magazine

توضیح تصویر، منوچهر شمسایی

مرگ یک استاد

بهرام بیضایی نوشت: هر چه می‌نویسم بی‌معنی است و رفته برنمی‌گردد. منوچهر شمسایی رفت، و از روزی که با کارش قهر کرد و خانه نشست، افسردگی آرام آرام او را برده بود.

نویسنده و کارگردان بزرگ، با این نوشته خبر داد که چه بی‌خبر یکی از اصلی‌ترین پایه‌های علم تلویزیون و سینما، خرقه تهی کرد. او یکی از سه چهار نفری بود که هر وقت به مهندس رضا قطبی بنیان‌گذار رادیو تلویزیون ملی می‌گفتند بنیان‌گذار، یا نزدیک به این صفتی، نام آنها را می‌برد که هیچ کدام از چهره‌های جلو پرده و صاحب نام نبودند اما بنیان‌گذار می‌دانست که چه موثر بوده‌اند.

شمسایی، در آخرین نقش‌هایش استاد دانشکده رادیو تلویزیون (مدرسه عالی تلویزیون) بود و کمتر کسی مانند وی نور و دوربین می‌شناخت. اطلاعات فنی و سینمایی‌اش درجه یک بود. با این همه دلیلی نمی‌دید که سخن نادرست را تمکین کند، از هر که بود.

وقتی انقلاب شد، صادق قطب‌زاده همان حکم را به منوچهر شمسایی داد که مهندس قطبی داده بود. اما روزی که نگهبان کمیته‌ای جلو وی را گرفت که کیستی و او خشمگین گفت شما کیستید، رخت برکشید و رفت از سازمانی که در ساختنش، و درست ساختنش، موثر بود. در این سال‌های پایانی چنان که شنیده بودیم به شمال رفت، خانه‌ای ساخت و کارگاهی و در آن جا، نقاشی کرد، مجسمه‌های شیشه‌ای و فلزی ساخت و ساخت تا در دوران کرونایی که بهرام بیضایی در مقاله‌ای در شماره جدید ماهنامه فیلم نوشت: "دور شد از دنیای بیگانه‌یی که آزارش می‌داد و با کارش قهر کرد؛ و فقط ماهواره برنامه‌های تلویزیون راِی ایتالیا را می‌دید و گاهی با همبازی بی‌چهره‌ی خیالی در رایانه شترنج بازی میکرد. وقتی به لطف همسایگان صمیمی شمال، مأموران وظیفه شناس، با همه‌ی احترام ماهواره‌اش را جمع کردند، پولی دستخوش داد تا آنتن تلویزیون ایرانش را هم بردارند! این روزها به یمن حضور عباس کیارستمی، قیمت قبر در لواسان به ۸۵۰ میلیون تومان رسیده. خوشبختانه فروشندگان قبر راضی‌اند و شاخص رشد اقتصادی در حرکت به سوی کمال است."

این کارگردان به‌نام سینما در ادامه نوشت: منوچهر شمسایی در "سبو بزرگ" لواسان جا گرفت و در نبود هیچ خدماتی دخترش مژگان او را شست و مأموران ضّد مخاطره، به موقع جمع هفت نفری همسر و دختر و نزدیکانش را پراکندند و او در تنهایی خود جا ماند. به تشخیص من که از پزشکی حّتی اندکی نمیدانم علِّت مرگ او غربت در وطن بود. سالها کمتر کسی یادی از او کرد، اما حالا همه زنگ میزنند!

ایران

منبع تصویر، J.Alizadeh

توضیح تصویر، جواد علیزاده و همسر

مامان کوپولو رفت

نیمه هفته بود که شبکه‌های اجتماعی پر شد از تسلیت گویی به جواد علیزاده طنزنویس و کارتونیست قدیمی، به خاطر درگذشت همسر وی، عصمت (آرزو) نقاش کرمانی. او بامدادان دوشنبه پس از ده سال که از درد و رنج ابتلا به لوپوس به عذاب مرده بود، با سکته قلبی از دنیا رفت.

اما در این میان سخنی که کمتر گفته شد نقش آرزو بود در مجله طنز و تصویر که به مدیریت همسرش منتشر می‌شد. ماندگارتر از آن صفحه مخصوص او با عنوان مامان کوپولو. که هر شماره قصه‌ای کودکانه و به زبان کودکی نوشته می‌شد. داستان‌های کوچکی که تسلط و هنرمندی این خانم ساکت کم ادعا را نشان می‌داد. از جمله آخرین قصه‌های او سفرهای مامان کوپولو بود:

"روزی از روزهای روزگار، در نقطه‌ای از این سرزمین، به حکم غریزه دو نفر، یکی ژاله و دیگری پرهام، مانند بقیه آدم‌های عالم در بی‌خبری متولد شده بودند و داشتند زیر سقفی با هم زندگی می‌کردند. زن جوان هر روز با شوق و ذوق به باغچه کوچک خانه می‌رفت و با دستهایش خاک‌ها را کنار می‌زد و دانه میوه‌های خورده شده را زیر زمین چال می‌کرد. یک روز که نارنج خریده بودند، دید که باقی مانده نارنج پر از ریشه و جوانه است، با شوق رفت و آن را گوشه‌ای کاشت. چند روز بعد برگ‌های کوچکی را دید که از نارنج بیرون زده بودند. ژاله با مهربانی به آن‌ها خوشامد گفت…»

در پایان قصه کوتاه سفرهای مامان کوپولو آمده: "پرهام از اتاق بیرون آمد و نگاهی به باغچه انداخت که زیر درخت نارنج که گویی با تاک در هم تنیده بود، گوشه لباس سپید همسرش را توجه او را جلب کرد. جلو رفت و دید ژاله از حال رفته بود. تا صدایی در گوش پرهام پیچید که می‌گفت من همیشه دوست داشته‌ام که کنار گیاهان سبز باغچه مان دفن شوم..."

جواد علیزاده زیر تصویری که از خود و همسر کشیده، آورده پایان این قصه انگار، پایان زندگی آرزو بود. انگار قصه نبود، وصیت نویسنده بود. همیشه او می‌خواست در باغچه کوچک خانه‌مان دفن شود.

کارتون هفته

نجف دریابندری رفت، کاری از هادی حیدری

ایران

منبع تصویر، H.Heidari

توضیح تصویر، نجف دریابندری نویسنده و مترجم