سینمای ایران و انقلاب ۵۷؛ از «مرکز فحشا» تا استخوان لای زخم

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, علی مصلح
- شغل, روزنامهنگار و منتقد فرهنگی
وقتی معماران سینمای بعد از انقلاب در دهه ۱۳۶۰ بعد از چند سال بلاتکلیفی تصمیم گرفتند سینما را از نو راهاندازی کنند، مهمترین نقطه اتکایشان جمله مشهور «ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم» از روحالله خمینی بود. این جمله تا سالها در قالب شعارهای نوشته شده روی پلاکاردها و تابلوها در اماکن سینمایی نصب میشد.
اما این جمله، که آقای خمینی درسخنرانی ورودیاش به ایران در بهشت زهرا در روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ به زبان آورد، در این حد مختصر نبود. او گفته بود: «سینمای ما مرکز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم، ما با مرکز فحشا مخالفیم.» مدیران سینمایی در وزارت فرهنگ و ارشادی، که مدیریتش به محمد خاتمی سپرده شده بود، عمدی یا سهوی جمله اول رهبر انقلاب اسلامی را حذف میکردند تا نگاه منفی او به ماهیت سینما را تعدیل کنند.
خمینی به صراحت سینمای پیش از انقلاب را «مرکز فحشا» میدانست و طی حدود پنج سال، دیدگاه او به شکل کامل در ایران اجرا شد. نه تنها سینمای موسوم به فارسی تعطیل شد، بلکه بیش از یک نسل از بازیگران مشهور سینمای ایران در یکی از مهمترین تصفیههای فرهنگی بعد از انقلاب به شکل کامل حذف شدند.
برخی از آنها پیش از حذف، کوشیدند با حضور در فیلمهای به اصطلاح «انقلابی» خود و جایگاه حرفهای خود را حفظ کنند. اما انقلابیون سراغ آنها هم رفتند. پیش از آن، بخش عمده این چهرههای نامآشنا بازداشت یا به دادگاه انقلاب احضار شده بودند و بعد از ضبط اموال یا تعهد دادن درباره این که دیگر کاری خلاف «شئونات» انقلاب نمیکنند، آزاد شدند.
عدهای از این ستارههای سینمای دهههای ۱۳۴۰ و ۵۰ به شکل قانونی یا مخفی از ایران مهاجرت کردند و در غربت از دنیا رفتند. عده دیگری در ایران ماندند؛ خانهنشین شدند و بعد از سالها حسرت برای گرفتن مجوز فعالیت عمرشان به پایان رسید. عده کمی هم بعد از یک تا دو دهه ممنوعیت توانستند مجوز فعالیت دوباره بگیرند. بدیهی است که وضعیت ستارههای زن سینمای قبل از انقلاب بدتر از مردان شده بود، چون هرگز چشماندازی برای بازگشت مقابل دوربین یا روی صحنه تئاتر نداشتند و در وضعیتی بیامید درگذشتند.
نگاه انتقادی به دیدگاه روحالله خمینی به کلیت هنر و بخصوص موسیقی و سینما در سالهای اخیر با انتشار ویدیوهای سخنرانیهای او در شبکههای اجتماعی تشدید شده است. افزایش نارضایتی از جمهوری اسلامی باعث شده عده زیادی به این نتیجه برسند که باید ریشه مشکل را، نه در سالهای اخیر، بلکه در ذات انقلاب و دیدگاههای رهبرش جستوجو کرد و وضعیت فعلی فرهنگ و هنر هم از این قاعده مستثنی نیست.
شمشیر داموکلس سینمای ایران: ممنوعالکاری

منبع تصویر، Getty Images
وقتی در جریان اعتراضهای سراسری اخیر، خبرهایی درباره احضار و بازداشت یا ممنوعاشدن فعالیت سینماگران همراه با معترضان منتشر میشد، عدهای سختگیری حکومت به چهرههای مشهور را اتفاقی جدید میدانستند. اما این رویه به اندازه عمر جمهوری اسلامی قدمت دارد. اگر آیتالله خمینی به سینمای قبل از انقلاب لقب «مرکز فحشا» داد، ۴۴ سال بعد حکومت و حامیانش سینما را «مرکز فتنه» دانستند.
وجه مشترک این دو نگاه آن است که در هر صورت باید با ایجاد ممنوعیت با سینماگران برخورد کرد و حتی نسل پرورش یافته سینما در چهار دهه بعد از انقلاب را حذف کرد تا «جوانان انقلابی» جای آنها را بگیرند. در عمل همین نگاه در جشنواره فجر امسال اجرا شده است. در غیاب فیلمسازان شناختهشده و سینماگران باتجربه که تمایل نداشتند بعد از اعتراضها فیلم بسازند، بودجه نهادها و ارگانهای دولتی به طرف پروژههایی سرازیر شد که سازندگان تعداد قابل توجهی از آنها افراد ناشناس بودند؛ چه به عنوان کارگردان و چه تهیهکننده.
مسئولان فرهنگی دهه ۱۳۶۰ از همان زمان تا به حال سعی کردند ایجاد ممنوعیت برای چهرههای مشهور سینمای قبل از انقلاب را توجیه کنند. محمد بهشتی، که سالها مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی -به عنوان مهمترین مرکز هدایت جریان تولید فیلم در دو دهه بعد از انقلاب- بود، اواخر دهه ۹۰ در گفتوگویی با خبرگزاری جمهوری اسلامی تایید کرد برای تغییر ذهنیت جامعه به سینما در دوران بعد از انقلاب، او و سایر مدیران باید از حضور «چیزها و کسانی» که تداعیکننده یا نماد سینمای قبل از انقلاب بودند «ممانعت» میکردند.
او در ادامه این مصاحبه گفت این «سوپراستارها» آدمهای بدی نبودند، بلکه «شریف» بودند و مدعی شد با برخی از آنها مانند ناصر ملکمطیعی یا محمدعلی فردین صجبت کرده و «توضیح» داده بود که حضور آنها در سینما «مخل» شکلگیری سینما در دوران بعد از انقلاب میشود.
از دهه ۱۳۶۰ به بعد جمهوری اسلامی همواره از «ممنوعیت» فعالیت آشکار و پنهان هنرمندان به عنوان ابزاری برای کنترل و شکلدهی به وضعیت مطلوب خود استفاده کرد و دامنه آن از سینما به حیطههای دیگر مانند موسیقی، ادبیات و تلویزیون هم کشیده شد.
سانسور، از تحمیل عقیده تا صنعتی نشدن سینما

منبع تصویر، Getty Images
دستگاه سانسور محصولات فرهنگی و هنری از زمان شکلگیری صنعت سینما و سایر هنرها در ایران وجود داشت و حتی زمانی نظارت و صدور مجوز برای فیلمهای سینمایی در دستگاههای انتظامی مانند شهربانی انجام میشد. در دوران پهلوی دوم که وجه تجاری سینما تقویت شد، سانسور به وزارت فرهنگ و هنر واگذار شد و یکی از مهمترین وظایف این وزارتخانه همین بود.
با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییر نام این وزارتخانه به «فرهنگ و ارشاد اسلامی»، سانسور در قالب واژه «ارشاد» نقشی ایدئولوژیک گرفت و جالب آن که فعالان هنری ایران در چهار دهه اخیر این تشکیلات را بیش از آن که «وزارت فرهنگ» بخوانند، با عنوان «وزارت ارشاد» توصیف میکنند.
سینمای دهه ۱۳۶۰ هم به شکل رسمی «سینمای حمایتی-هدایتی-نظارتی» خوانده شده و منتقدان از آن با عنوان «سینمای گلخانهای» یاد میکردند که هردو تعبیر نشان میداد دولت به عنوان بالادست فعالیتهای فرهنگی بر تولید و پخش فیلم در ایران نظارت کامل دارد.
حتی در دهههای بعد با شکلگیری تدریجی بخش خصوصی، از این میراث، «نظارت» به شکل کامل باقی ماند و در دستگاه اداری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی قدرت بیشتری گرفت. بدنه سینما هم برای ادامه بقا وجود انواع و اقسام شوراها برای صدور مجوز ساخت یا نمایش فیلم را پذیرفت و با آن کنار آمد. حتی جشنواره فیلم فجر، که بدست معماران سینمای بعد از انقلاب برای معرفی و تقدیر از «سینمای مطلوب» شکل گرفته بود، از سوی سینماگران به عنوان «ویترین سینمای ایران» شناخته شد.
در حالی که سینمای تجاری قبل از انقلاب -موسوم به «فیلمفارسی»- صاحب زیرساختهای شناخته شده صنعت سینما در همهجای دنیا مانند استودیوی فیلمبرداری و تدوین و لابراتوار و... بود، تداوم نظارت همهجانبه از طرف وزارت ارشاد در سینمای بعد از انقلاب، مفهوم «سینمای دولتی» را زنده نگه داشت و هرگز اجازه نداد شرکتهای تهیه و پخش فیلم شکل گرفته در این دوران به مفهوم استودیوهای فیلمسازی تبدیل شوند و به تدریج بسیاری از تهیهکنندههای تثبیت شده در دهههای اول، به سمت پخش فیلم رفتند.
در واقع سانسور دولتی و نبود مقررات مدون برای نظارت و تغییر مداوم سلیقه ممیزان با تغییر دولتها، هرچند برای سینماگران عادی شد اما مانع صنعتی شدن واقعی سینما در ایران شد. یکی از عجیبترین وجوه سینمای ایران در دهه ۱۳۹۰ این بود که آمار سالانه تولید فیلم بلند -سینمایی و ویدیویی- به ۲۰۰ اثر در سال رسید در حالی که هیچ استودیو فیلمسازی به معنای متعارف جهانیاش شکل نگرفته بود.
به این ترتیب حکومت ایران نه تنها با نظارت و سانسور، اهداف فرهنگی و عقیدتی خود را به سینمای ایران تحمیل کرد، بلکه مانع شکلگیری صنعتی شد که بر اساس اصل عرضه و تقاضا عمل کند.
یکی از تبعات این سیاست چهار دههای آن بود که سینمای ایران به تدریج از دغدغههای در حال تغییر مردم عقب افتاد و به موازات آن، مخاطب سینمای ایران به شکل ثابت ریزش کرد. کار به جایی رسید که در میانه اعتراضها، مدیر موسسه سینماشهر -از زیرمجموعههای سازمان سینمایی وزارت ارشاد- متوسط ضریب اشغال سالنهای سینما در هر سانس نمایش فیلم را ۱۰ نفر اعلام کرد که آماری تکان دهنده است.
از سوی دیگر دولتی باقی ماندن سینما در ذهن مردم ایران باعث شد است در سالهای اخیر با بالا گرفتن اعتراضها، همه نمادها و نشانههای این سینما -مانند جشنواره فجر- آماج حملات مخالفان حکومت قرار بگیرد. نقطه اوج این دیدگاه امسال رخ داد و حتی بسیاری از چهرههای مشهور سینمای ایران هم حاضر نشدند در فضای جشنواره شرکت کنند و تحریم جشنواره فجر به شکل بیسابقهای به سینماگران هم سرایت کرد.
فارغ از معنای اجتماعی و سیاسی همراهی سینماگران با اعتراضهای سال ۱۴۰۱، به نظر میرسد که مناسبات درونی صنعت سینمای ایران بعد از چهار دهه از پیچی غیرقابل بازگشت عبور کرده است. بخش مهمی از بدنه سینمای ایران سرانجام پذیرفته که ادامه پذیرش کامل فضای رسمی و تحت نظارت و سانسور و سلطه دولت و سایر نهادهای حکومتی به معنای از دست دادن مردم به عنوان مشتری کالاهایی است که در این صنعت تولید میشود و صحنه را به محصولات سفارشی همین نهادها واگذار کرده است.
سقوط بیشتر گیشه سینما در سال ۱۴۰۲ به عنوان نکتهای که حتی نویسندگان و منتقدان شرکت کننده در جشنواره فجر چهل و یکم بعد از تماشای فیلمهای تولید شده امسال بر آن اتفاق نظر دارند، شاید وضعیت بلاتکلیف بعد از اعتراضهای پنج ماه اخیر را با وقفهای کوتاه به یک مرحله تعیین کننده دیگر برساند.
تلاش برای بازگشت به دهه ۱۳۶۰

منبع تصویر، Getty Images
وضعیت فعلی از نظر تندروترین بخشهای قدرت در جمهوری اسلامی نه تنها نکوهیده نیست، که طرفدارانی دارد. در پنج ماه اخیر، سینماگران مشهور همراه با معترضان به شکل تحقیرآمیز «سلبریتی» خوانده میشوند و حتی رئیس هیات مدیره خانه سینما در مصاحبهای همزمان با جشنواره فجر در گفتوگو با روزنامه شرق گفت برخی از مسئولان «نهادهای بالادستی» میگویند برخی سینماگران «سر سفره نظام فربه شدهاند». او اضافه کرد این دیدگاه در رسانههای «ارگانهای مشخص» انعکاس مییابد.
به نظر میرسد از دید این جریانها، همراهی سینماگران با اعتراضها به بهانهای برای غربال کردن فضای سینما تبدیل شده است. هرچند که بعید است زمینه برای انجام این کار فراهم باشد. موضع مسئولان دولتی هم در این زمینه مبهم و متناقض است.
محمد خزاعی رئیس سازمان سینمایی که سابقه تهیه فیلمهای «قلادههای طلا» علیه جنبش سبز و «به وقت شام» در ستایش از حضور سپاه پاسداران در سوریه را دارد، از یک سو میگوید بازیگران زن کشفحجابکرده میتوانند به صحنه بازگردند و بازی کردن با حجاب در فیلمها به معنای قبول «اشتباه» است و از سوی دیگر در اختتامیه جشنواره فیلم فجر، که بدون حضور چهرههای سرشناس برگزار شد، اعلام میکند که جشنواره امسال «بوی انقلاب» گرفته و او و همکارانش به هدف خود رسیدهاند.
اگر جشنواره فجر امسال خروجی واکنش مسئولان فرهنگی دولت ابراهیم رئیسی به اعتراضهای ۱۴۰۱ تلقی شود، کنارهگیری چهرههای سرشناس سینما از همراهی با حکومت در کوتاه مدت با تزریق بودجه به آثار سفارشی قابل جبران است و بازتابهای منفی داخلی و بینالمللی برگزاری جشنوارهای با فیلمهای حکومتی و تحریم شدن از سوی فیلمسازان داخلی و خارجی اهمیت چندانی ندارد.
همانطور که در دهه ۱۳۶۰ دغدغه مسئولان فرهنگی وقت، جلب رضایت دنیا نبود و آنها فقط میخواستند سینمایی مطابق با آرمانهای انقلاب تاسیس کنند و در ادامه خلاقیت شخصی فیلمسازانی مانند عباس کیارستمی، امیر نادری، اصغر فرهادی و دیگران باعث جهانی شدن سینمای ایران شد.
پروژه پاکسازی دوباره سینما بعد از چهار دهه با دو چالش اصلی مواجه است؛ اول، مردم امروز اعتقادات دهه ۶۰ را ندارند و تغییر سبک زندگی و متحول شدن دنیا باعث شده سینما رفتن تنها سرگرمی در دسترس نباشد تا پروژههایی مانند جشنواره فجر با صفهای طولانی مقابل سینماها و حضور پررنگ سینمادوستان مواجه شود.
دوم، بخشی از تداوم حیات سینما در سالهای دهه ۶۰ مرهون ادامه فعالیت کارگردانانی مانند مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، شاپور قریب، ناصر تقوایی، بهرام بیضایی و دیگر فیلمسازانی بود که پیش از انقلاب فعالیت خود را آغاز کرده بودند. از سوی دیگر، افتخارات جهانی سینمای ایران را فیلمسازان نه چندان نزدیک به حکومت مانند عباس کیارستمی و امیر نادری به دست آوردند و حتی اگر فیلمسازی انقلابی مانند محسن مخملباف در جشنوارههای معتبر دنیا مورد توجه قرار گرفت، در کمتر از یک دهه به کارگردان مغضوب حکومت تبدیل شد.
در سال ۱۴۰۱ نه تنها سینما جذابیت چهار دهه قبل به عنوان سرگرمی اصلی را ندارد، که دیگر فیلمساز مجربی باقی نمانده که اقتصاد و اعتبار سینمای ایران را برای حکومت حفظ کند و از سوی دیگر با جهانی شدن جنبشی که شعارش «زن، زندگی، آزادی» است، رویدادهای معتبر بینالمللی دیگر به فیلمهای ساخته شده در فضای رسمی و تحت نظارت و سانسور حکومت ایران علاقهای نشان نمیدهند.
از طرف دیگر، ۴۰ سال ممنوعیت اکران فیلم خارجی، که تصمیمی کاملا ایدئولوژیک در راستای شعار «خودکفایی» دهه ۶۰ بود و چهار دهه تغییر نکرد، ادامه حیات سالنهای سینما را در غیاب فیلمهای ایرانی مخاطبپسند -مانند کشورهایی که سینمای بومیشان دچار رکود میشود- به شدت به خطر میاندازد.
بنابراین اگر تندروترین لایههای امروز جمهوری اسلامی بخواهند پروژهای مانند «انقلاب فرهنگی» را در سینمای قرن جدید شمسی اجرا کنند، باید خطر ورشکستگی کامل صنعت سینمای ایران و تبعاتش را به جان بخرند؛ بخصوص که دیگر بهانهای مانند «مرکز فحشا» دانستن سینما برای موجه جلوه دادن تعطیلی آن یا حذف سینماگران مشهور وجود ندارد.
جنبش اعتراضی ۱۴۰۱ فارغ از همه نتایجش، شکاف بزرگ میان سلیقه مردم و خواستههای حکومت در صحنه فرهنگ و هنر ایران را، که سالها به واسطه تزریق پول و امکانات دولتی در سایه قرار گرفته بود، آشکار کرد. اغلب فعالان هنری -و بخصوص سینماگران- قواعد سفت و سخت و سانسور و نظارت دولتی را برای ادامه کار نادیده میگرفتند. اما حتی بر مبنای مصلحتاندیشی و منفعتطلبی هم بهسختی میتوان رویگردانی بخش بزرگی از طبقه متوسط -به عنوان مهمترین مخاطبان محصولات هنری- را از این مقطع به بعد نادیده گرفت.
امروز سینمای ایران برای جمهوری اسلامی به استخوانی لای زخم میماند که بعد از چهار دهه هدایت و نظارت، نه تنها به شکل مطلوب و مورد علاقهاش درنیامده است، که حتی بعد از فروکش کردن طولانیترین اعتراضهای خیابانی چهار دهه اخیر، مهمترین جلوه بیرونی اعتراض در برابر حکومت از دل آن و در قالب تحریم جشنواره فیلم فجر بیرون آمده است.











