|
قصه های زندگی: رستم و درخت چارمغز | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود چوبشکنی بود،به نام رستم که تازه با پرنده به نام هدهد دوست شده بود. يکی از روزها هدهد به رستم قصه انعام پادشاه را خبرمی آورد. زرينه دختر پادشاه رو بروی آيينه می ايستد تا خود را در آيينه ببيند، ولی متوجه می شودکه قاب آيينه شکسته است. زرينه سخت پريشان می شود برای اين که آيينه تحفه يکی از خواهر خوانده های صميمی او بود. زرينه با گريه نزد پدر می رود و قاب شکسته آيينه را به او نشان می دهد. پادشاه به وزيرش امر می کند تا هرچه زودتر و به هرقيمتی که شود برای آيينه زرينه قاب درست کند. وزير می رود و در تلاش ساختن قاب برای آئينه می شود، اما هر قابی را که می سازد ، مورد پسند زرينه قرار نمی گيرد، زيرا اوقابی می خواهد محکم و نصواری رنگ. روز ديگر وزير به جارچی امرمی کند تا به شهرها جارزند، هر کسی که برای آيينه دختر پادشاه قاب سازد، پادشاه برايش انعام می دهد. رستم با دو نفر ديگر يکجا شده برای پيدا کردن چوب و ساختن قاب ازشهربيرون می رود. هرچند رستم چوب شکن هميشه باپدرش جاهای زيادی دنبال چوب رفته بود، اما او اين بار خيلی می ترسد.
رستم تصادفا دريک راه خطرناک برابر می شود و سر راهش دشتی می آيد که درآن شير وپلنگ زندگی می کردند. صداهای عحيب و وحشتناکی درگوش رستم می آيد، و او را می ترساند، ناگهان چشم رستم به دو مار سفيد و سياه می افتد که درگير جنگ می شوند. رستم قدری فاصله می گيرد و فرياد بر می آرد، با بلند شدن فرياد رستم ، مار ها راه فرار را در پيش می گيرند. رستم با مار سياه به جنجال می افتد، مار سياه در اصل ديو بود. او مار سفيد را پری خوانده اضافه کرد: من مار سفيد را دوست دارم وبعد از دير ی، توانستم او را پيدا کنم ، ولی به خا طر تو، او از من فرار کرد. به همين گناه، ديو، رستم را در بند می کشد و برايش گليم سياه می دهد که بايد آن را سفيد کند. رستم می دانست که چنين کاری ناممکن است. يکی از روزها ديوآمده می گويد: "درين چند روز گليم را سفيدکرده نتوانستی، من برای چند روز جای می روم، اگر تا برگشت من گليم راسفيد نکردی عاقبتی خوب نخواهی داشت". رستم قصد می کند تا باز گشت ديو بايدفرارکند، بسيار زحمت می کشد، ولی به جايی نمی رسد، ازتصادف روزی چشمش به يک توله می افتد. توله را برمی دارد وبه نواختن شروع می کند که دفعتا صدای را می شنود، يکباره می بيندکه همان مار سفيدآمده است.
مارسفيد پرسيد : کجا می روی ؟ رستم تمام قصه را برايش می گويد که او برای پيدا کردن چوب قاب، برای آيينه دختر پادشاه آمده است. مار سفيد، رستم را بر پشتش می نشاند و از می خواهد تا چشمانش را ببندد، رستم چنان می کند. اما وقتی رستم چشم هايش را باز می کند، خودش را در باغ می يابدکه درخت های بزرگ و تنومند چارمغز دارد . رستم از آمدنش در باغ چارمغز خيلی متعجب می شود، درهمين وقت باغبان همان باغ آمده می پرسد : چرا در باغ چار مغر آمده ای، تو که هستی؟ رستم باز هم تمامی ماجرا را برای او حکايه می کند. باغبان رستم را اطمينان داده می گويد: "غم مخور، من برايت چوبی می دهم که طرف قبول دختر پادشاه باشد. باغبان می رود و يک کنده چوب خشک چا ر مغز را آورده به رستم می دهد. رنگ آن چوب نصواريست، ومحکم هم است. باغبان می گويد از همين چوب ميز،چوکی،الماری وديگر چيزهای قيمتی هم ساخته می شود. رستم که چوبشکن است می فهمد که تمام گفته های باغبان دقيق است ،باغبان چند تا چارمغز هم به رستم داده می گويد: اين چارمغز ها را درمنطقه تان کشت کنيد تا در آينده درخت شوند.
بعدچوب را گرفته، سوی قصر پادشاه می رود، قاب از همان چوب ساخته می شودکه طرف قبول دختر پادشاه قرار می گيرد، سرانجام رستم انعام پادشاه را از آن خود می سازد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||