حميده به خاطر آمادگی شب خينۀ ناظر، دايره می زد. گلالی از وی خواست تا همسايه ها و ساير زنان قريه هم دعوت کند. ناظر و نسيم سودای عروسی را از بازار خريده به ديرۀ سرورخان آوردند، ناظر به سرورخان گفت ديگ ها و وسايل ديگر را رحيمداد تهيه خودهد کرد. غفار با ديدن رنگ آلودشدن سروصورت ناظر، حين رنگ کردن گاو خنديد. ناظر گاو را که برای پذيرايی مهمانان مزين کرده، حلال خواهد کرد. فاطمه، لب چشمه به زنان قريه از دوای ايدز گفت که با بلند بردن مقاومت از پيشرفت مرض جلو گيری می کند، حال وی می تواند ازچشمه آب برد. شفيقه به فاطمه گفت که مبادا آوردن آب او را خسته سازد، هرگاه چنين بود، بايد وی را درجريان گذارد.  | | | حميده در شب خينۀ ناظر، دايره می زد. گلالی از وی خواست تا همسايه ها را هم خبر کند. |
گلخان از ثمرگل وجانداد خواست تا با تراکتورش قريه روند. جانداد باخوشی گفت دوای جديد ايدز توان پياده رفتن را به او بخشيده است. شکريه پولی که از نزد فتح خان برای خريداری تربوز های فاليز عابده گرفته بود به سميع الله داد. وی ميان فاليز تربوز ها مصروف بود که عابده او را دزد تصور کرد. |