فاطمه با خوشی به شفيقه گفت واقعاً دوای جديد ايدز به کشوررسيده وبه همين خاطر او وجانداد برای به دست آوردن آن ، تصميم رفتن به مرکز را دارند . فاطمه، اميد را خانۀ مادرش آورد تا از وی نگهداری کنند، فاطمه ازقول داکتر به زرمينه گفت دوای ايدز، درشفاخانۀ ايدز، طوررايگان توزيع می شود. شفيقه برای سفر جانداد و فاطمه غذا تهيه کرده گفت، غذای هوتل های سرراه قابل اطمينان نيست . جانباز باناراحتی شمس را تهديد کرد که بعد از اين به مکتب رفته نمی تواند ، ولی شمس به کمک مادرش به صورت پنهانی مکتب رفت. جانباز، حين برگشت شمس از مکتب، اورا به شدت تنبيه کرده علاوه بر پاره کردن کتابچه اش، اورا دريک اتاق قفل کرد.  | | | شفيقه برای سفر جانداد و فاطمه غذا تهيه کرده گفت، غذای هوتل های راه اطمينانی نيست . |
جانباز، چرانيدن گاو را برای شمس بهتر از رفتن به مکتب خواند، ولی غوتی فراگيری تعليم را برای آيندۀ شمس ضروری دانست . لعلباز، قفل دروازۀ اتاق را شکست. شمس از ناحیۀ خشم پدرکلانش انديشه داشت، ولی غوتی ابراز اميد کرد که لعلباز بتواند جانباز را بهخاطر رفتن شمس به مکتب قانع سازد. |