|
سال چهاردهم: هفتۀ شانزدهم | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
خانۀ نو، زندگی نو: خانه جانباز در نيمه شب تک تک می شود، غوتی با وارخطايی می پرسد. از عقب دروازه صدای لعلباز به گوش می رسد. غوتی علت آمدن لعلباز را در اين نيمه شب می پرسد. لعلباز می گويد از ترس افراد ملک آدم خان ناوقت تر از کلينيک برآمده است. غوتی می گويد جانباز هم دنبال لعلباز رفته است. لعلباز درنيمه شب به جستجوی پدرش برآمده، درطول راه جانباز با شنيدن شرفۀ پای او گيت تفنگ را کش می کند. لعلباز با وارخطايی خود را معرفی می کند. آدم خان که از کلينيک فرار کرده، از گل محمد گله مند است که درکُشتن لعلباز کمکش نکرد، اما گل محمد وی را به آشتی فرا می خواند.
شمس با وارخطايی به خانه آمده از ديدن ملک آدم خان با افرادش سخن می گويد. از جانب ديگر در قريه صدای دُهل و سرنا به گوش می رسد که اهالی به خاطر نهال شانی اشر نموده اند. زنان و دختران قريه نيز می خواهند در اطراف چشمه نهال غرس کنند. گلاب شاه در آسياب بابا اسلم به جستجوی سرور خان است. بابا اسلم با اشارۀ به قلعۀ بزرگی که دارای برج های بلند است، به او آدرس می دهد. گلاب شاه با ناظر مقابل شده می گويد از بازار ولسوالی آمده و می خواهد با سرور خان درمورد خويشی شان صحبت کند. ناظر از خوشی زياد در کالا نمی گنجد و به گلاب شاه می گويد کاش چشما نش را فر ش راه او کرده تمام گو سفندانش را به افتخار آمدن او حلال می کرد.
گلاب شاه با تعجب علت را می پرسد. ناظر با نگاه آميخته با شرم خود را داماد آينده او می خواند. بعد ناظر با گريه نزد سرور خان رفته برايش می گويد گلاب شاه او را با لباس های چرک و ژوليده ديده است از اين رو هراس دارد مبادا از نامزادی او باماه جبين انکار ورزد. ماه جبين از بی بی گل درمورد ناظر می پرسد وی از ناظرمی گويد که او ناظری سرورخان است. ماه جبين باشنيدن اين سخن متاثر شده از عروسی با ناظر انکار می کند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||