دو روایت از یک کشتار

منبع تصویر، BBC World Service
- نویسنده, لارا پطروسیان و رنگین ارسلان
- شغل, بیبیسی
روز بیست و چهارم آوریل ۱۹۱۵، مأموران حکومت عثمانی بیش از دویست چهره شاخص جامعه ارامنه را در قسطنطنیه، پایتخت امپراتوری، دستگیر کردند. این اقدام سرآغاز کارزاری بود از کشتار جمعی و تبعید که جان حدود یک و نیم میلیون ارمنی در ترکیه عثمانی را گرفت.
ارمنیها این ماجرا را فاجعه بزرگ میخوانند، یا نسلکشی. اما دولت ترکیه این توصیف را قبول ندارد و در برابر فشار ارمنیها برای پذیرفتن آن مقاومت میکند.
صد سال پس از این واقعه، دو خبرنگار بیبیسی تلاش کردهاند بیشتر در مورد ارامنه از دست رفته ترکیه بفهمند. لارا پطروسیان از بخش فارسی به شهر وان در شرق ترکیه رفته تا داستان جدش را که با شروع کشتارها به ایران فرار کرده بود، دنبال کند. رنگین ارسلان از بیبیسی ترکی هم به اسکیشهر رفته تا ببیند بر سر آن همه ارمنی که روزگاری در زادگاهش زندگی میکردند، چه آمد.
داستان لارا
من هم مثل همه کودکهای ارمنی با داستان فجایع ۱۹۱۵ بزرگ شدم. امیدوار بودم در ترکیه گوشهای از دنیای پدربزرگ مادریام را کشف کنم، دنیایی که صد سال پیش ناچار شده بود ترکش کند.
نامش میهران بود، پیشهاش نقرهکاری. در شهر وان، در شرقیترین نقطه امپراتوری عثمانی، زندگی میکرد. کشتار که آغاز شد، با همسرش آرمینه به کوهها گریخت و دستآخر در ایران ساکن شد – جایی که من بهدنیا آمدم و بزرگ شدم. امروز وان شهر بزرگ و شلوغی است، با ترافیک سنگین، و مغازههایی با سردرهای جورواجور. اما محله قدیمی ارمنیها مخروبه است. ردیف ردیف خانههای و مغازههایی که یک روز محل کار و زندگی اجداد من بود، صاف شده.

منبع تصویر، BBC World Service
روی باقیمانده سنگفرش خیابانش را علف هرز گرفته. راه که میروم، باورم نمیشود میهران و آرمینه اینجا راه میرفتهاند. باورم نمیشود این خیابان متروک روزی پر از آدم و زندگی بوده. یکی از معدود یادگارهای خانوادگی که از آن دوران برایمان مانده، عکسی است از اتحادیه نقرهکارهای ارمنی وان در سال ۱۹۰۸. میهران ردیف جلو ایستاده، جوان است و جدی، احتمالا روحش خبر نداشته چه فاجعهای در راه است.
عکس را با خودم به بازار نقره در مرکز شهر بردم، بلکه کسی چیزی بداند. از بخت بد، خاطره یا قصه تازهای دستگیرم نشد. هیچکس حاضر نیست بگوید چیزی از آنچه بر ارمنیها رفت میداند. مترجمم که سرخوردگی من را دیده، میگوید "فراموشی دستهجمعی است."

منبع تصویر، BBC World Service
نهایتا در یک فرشفروشی چیزی پیدا میکنم که مرا به گذشتهام وصل میکند: قالیهایی با طرحهای هندسی حیرتانگیز که گوشهای تلنبار شده. فرشفروش میگوید "اینها بیش از صد سال عمر دارند. کار دست ارمنی است. ارمنیها که رفتند، از خانههاشان جمع کردند." یکی را برمیدارم. چیزی که وقتی آرمینه و مهران اینجا بودهاند هم بوده. دستاورد بزرگی نیست. اما برای من بسیار ارزشمند است، یادآور جهانی که روزگاری خانه ما بود و دیگر نیست.
داستان رنگین
پیش از دانشگاه نمیدانستم اسکیشهر در آناتولی مرکزی، شهری که در آن بزرگ شدم، چه پیوند عمیقی با ارامنه دارد. وقتی فهمیدم یک قرن پیشتر نزدیک پنج هزار ارمنی اینجا زندگی میکردهاند خشکم زد. فکر میکردم شهرم را خیلی خوب میشناسم. اما هرچه جلوتر میروم قصههای بیشتری از گذشته پنهانش میشنوم.

منبع تصویر، BBC World Service
در مرکز شهر به ساختمانی سر میزنم که پیش از این بارها از کنارش رد شدهام، بیآنکه توجهم را جلب کند.
وقتی اسکیشهر زندگی میکردم سینما بود – سینمایی دربوداغان که فیلمهای پورنوگرافیک نشان میداد. حالا مرکز فرهنگی شده. توی سالن، روی سن، کمال یاقوت که مورخ همین شهر است میگوید این بنا تا ۱۹۱۵ کلیسای ارامنه بوده.
به ردیف صندلیها نگاه میکنم، به مردمی فکر میکنم که روزی اینجا مینشستهاند. سعی میکنم چهرهشان را تصور کنم، آنچه را برشان گذشته. کمال میگوید اولین تماشاخانه شهر را ارمنیها ساختند. میگوید نانوایی داشتند، دباغی، و جواهرفروشی. وقتی از شهر بیرونشان کردند، خانوادههای ثروتمند خانهها و دکانهایشان را مفت خریدند و صاحب شدند.
خیلی از ارمنیها اول بار برای ساختن خط آهن به اسکیشهر آمده بودند. دردناک اینجاست که سوار قطار روی همین خط آهن آنها را از شهر راندند. ایستگاه که روزگاری محل کارشان بود، حالا پایان کارشان بود. از اینجا به بعد هیچکس نمیدانست سرنوشتاش چیست.
سعی میکنم تصور کنم اگر هنوز ارمنیها اینجا زندگی میکردند شهرم چه شکلی میشد؟ اگر بزرگ که میشدم دوستهای ارمنی داشتم چه جوری بود؟ بیشک داستان زندگیام از بیخوبن فرق میکرد. از قضا همین حالا هم فرق کرده: داستان جدید را دارم در ذهنم مینویسم، نه با خاطره، با خیال.
این سفر مرا دگرگون کرد. اسکیشهر را جور دیگری میبینم. در خیابانها که راه میروم، سوت قطار را که – که همواره بخشی از موسیقی متن این شهر بوده – میشنوم، مردمی به ذهنم میآیند که یک روز اینجا زندگی میکردند، به آنچه از خودشان بهجا گذاشتند فکر میکنم. حالا می دانم که یک روز اینجا بودند، اینجا خانهشان بود، مثل همهجای آناتولی.

منبع تصویر، BBC World Service
<bold>روایت تصویری سفر لارا پطروسیان و رنگین ارسلان را در شبکه یوتیوب ما ببینید:</bold><link type="page"><caption> یک قرن پس از كشتار ارمنيان</caption><url href="https://www.youtube.com/watch?v=I3fRI1xD7LU" platform="highweb"/></link>











