'یورش' اول به حزب توده در سال ۶۱

منبع تصویر، sh
- نویسنده, شیوا فرهمند راد
- شغل, از کادرهای پیشین حزب توده ایران
روز ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ من و تورج و پروین در دفتر "شعبه پژوهش کل" حزب نشسته بودیم و هر یک سر در کار خود داشتیم. همزمان روی دو نوشته کار میکردم: "پیدایش امپریالیسم ژاپن" به سفارش نشریه تئوریک و سیاسی حزب، و درسنامهای به زبان ساده درباره ماده و پیدایش حیات برای نوآموزان به سفارش شعبه آموزش تشکیلات تهران. منتظر بودیم تا پیکی که میان دفتر سازمان ایالتی تهران (سات) و دفتر شعبههای گوناگون حزب رفتوآمد میکرد و پیامها و نامهها را میبرد و میآورد از راه برسد.
اما نزدیک ظهر بود و پیک هنوز نیامدهبود. تورج، معاون شعبه پژوهش، گوشی تلفن را برداشت و به دفتر "سات" تلفن زد تا سراغ پیک را بگیرد. از همان نخستین جملههایش گوشهای من تیز شد، به نظرم رسید که اوضاع غیر عادیست و طرف صحبت او کسی از میان رفقای همیشگی نیست.
گفتوگوها به پرسیدن نام یکدیگر و محل "شرکت" ما رسیدهبود، و این که ما را نمیشناسند؛ "خیلی از رفقا مریض شدهاند"؛ اگر بخواهیم میتوانیم با مهرداد حرف بزنیم – و ما میدانستیم که "مهرداد" در دفتر "سات" کار نمیکند.
در طول این گفتوگو، ناگهان صحنه آشنایی از فیلمهای پلیسی در ذهن من جان گرفت: داشتند مکالمه را کش میدادند تا جای ما را پیدا کنند! با دست به تورج اشاره کردم که گوشی را بگذارد.
او با دودلی نگاهم میکرد و هنوز داشت مشخصات "مهرداد" را میپرسید، اما با حرکت تندتر دستم گوشی را گذاشت: خود او هم کم و بیش به این نتیجه رسیدهبود که اوضاع عادی نیست. پیشنهاد من آن بود که هر چه زودتر دفتر را تخلیه کنیم و برویم، اما تورج دودل بود.
در همین لحظه تلفن زنگ زد. فرجالله میزانی (جوانشیر) دبیر مسئول تشکیلات کل حزب بود که همان روز از سفر باز گشتهبود. به ما گفتهبودند که برای کار حزبی به گرگان رفتهاست، اما سالها دیرتر دانستم که برای بدرقه و عبور دادن دخترش سوسن و حبیبالله فروغیان، عضو کمیته مرکزی حزب، از مرز ترکمنستان به شوروی، به مناظق مرزی سفر کرده بود.
او از صبح امروز بارها تلفن زده بود و سراغ رحیم را گرفته بود که قرار بود شامگاه همان روز اعضای هیأت دبیران حزب را به محل جلسهشان ببرد، و هر بار به او گفتهبودیم که رحیم هنوز نیامدهاست. این بار جوانشیر بود که به ما خبر میداد که رحیم دستگیر شدهاست و بهتر است که آنجا نمانیم و دفتر را تخلیه کنیم. اکنون تورج با پیشنهاد من موافق بود، اما نوبت جوانشیر بود که باور نمیکرد که در دفتر "سات" پاسداران نشستهاند.
نقشه و طرحی برای تخلیه دفتر وجود نداشت. تورج بخشی از اسناد را به خانم ماشیننویسمان پروین سپرد، در را بستیم، و رفتیم.
هیچ نمیدانستیم که آیا توانستند تلفن ما را ردگیری کنند، یا نه. هیچ نمیدانستیم که آیا پیشتر ردی از این دفتر بهدست آوردهاند، یا نه. ماهها پیش یکی از پیکهای ما، پسر آروس را گرفتهبودند؛ همین تابستان گذشته دو پیک دیگر ما، سعید از بستگان یکی از اعضای هیأت سیاسی حزب، و حسین را گرفتهبودند؛ همین تازگی معلوم شدهبود که نام بهروز، یکی از پیکهای پیشین ما، در یک لیست ۲۸۰ نفره برای دستگیری به ارگانهای اجرایی کشور داده شده و حزب بهناگزیر او را به آذربایجان منتقل کردهبود. باید صبر میکردیم تا ببینیم چه میشود.
به خانه رفتم و در انتظار نشستم. این خانه لو رفته بود. سال گذشته ما را در دفتر انتشارات حزب چند ساعت بازداشت کردهبودند و محمد پورهرمزان مسئول انتشارات حزب، مترجم معروف و عضو کمیته مرکزی حزب، و من، هر دو نشانی این خانه را به عنوان محل زندگی مشترکمان به پاسداران دادهبودیم. اما راهی به نظرم نمیرسید جز آنکه همانجا به انتظار بنشینم تا رفقای حزبی بتوانند مرا پیدا کنند.
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر در زدند. از پنجره نگاه کردم، یکی از بستگان نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب بود که از پیش از انقلاب با هم آشنایی داشتیم. در را گشودم و بالا آمد. پریشان و هیجانزده بود. او میدانست که من برای تهیه نوارهای "پرسش و پاسخ" با کیانوری ارتباط دارم و آمدهبود تا سراغ کیانوری را بگیرد. میگفت که خبر یافته که در خانهای که قرار بوده امروز جلسه هیأت دبیران در آن برگزار شود، از نیمهشب پاسداران نشستهاند تا هرکس که وارد شد، دستگیرش کنند. میخواست به کیانوری و دیگر اعضای هیأت دبیران خبر برساند که به آن خانه نروند. میگفت که خدمتکار خانهی کیانوری پیوسته یک جمله را در تلفن تکرار میکند: "آقا و خانم و افسانه صبح زود رفتند مسافرت" و او نمیفهمد که کیانوری و مریم فیروز و دخترش افسانه گرفتار شدهاند، یا از دام جستهاند.
اینها همه خبرهای تکاندهندهای بود. پیدا بود که حمله گستردهای به سراسر شبکه حزب صورت گرفتهاست. قرار شد که هر دو جداگانه برای هشدار دادن به رفقای رهبری تلاش کنیم، و جدا شدیم. مشتی سکه دو ریالی برای تلفن برداشتم و از خانه بیرون آمدم. خانه سیاوش کسرایی یکی از جاهایی بود که کیانوری به آن رفتوآمد میکرد، و نیز خانه یک ادیب دیگر، اما هیچیک از اینان گوشی را بر نداشتند.
خانه هوشنگ قرباننژاد معاون شعبه امور مالی حزب پاتوق اسماعیل ذوالقدر، عضو هیأت سیاسی و مسئول شعبه مالی، و ابوتراب باقرزاده عضو هیأت سیاسی و مسئول شعبه تبلیغات کل حزب بود. همسر قرباننژاد گوشی را برداشت و گریان گفت که شوهرش، ذوالقدر، و باقرزاده را صبح آن روز آنجا دستگیر کردهاند و بردهاند، خبری از آنان نیست، و او نمیداند چه کند. قرباننژاد در زمان شاه ۱۲ سال در زندان بهسر بردهبود و ذوالقدر و باقرزاده نیز هر یک ۲۵ سال در زندان بودند و با انقلاب از بند رها شدهبودند.
مسعود اخگر (رفعت محمدزاده) عضو هیأت سیاسی و مسئول شعبههای پژوهش کل و آموزش کل گوشی را بر نداشت. در منزل مهرداد فرجاد، معاون شعبه تبلیغات کل، خواهرش گوشی را برداشت و سخت نگران گفت که مهرداد را صبح آن روز گرفتهاند و هنوز خبری از او نیست. در خانه اصغر محبوب، عضو شعبه تبلیغات کل، کسی گوشی را بر نمیداشت.
اینها همه از دستگیریهای بسیار گستردهای گواهی میدادند. اما برای خانه محل برگزاری جلسهی هیأت دبیران نگرانی نداشتم، زیرا رحیم کسی بود که اغلب دبیران را به محل جلسه میرساند، و جوانشیر به ما گفتهبود که رحیم را گرفتهاند. پس او نمیتوانست کسی را به دامی که در آن خانه نهاده شدهبود ببرد. اما احسان طبری؟ من رابط طبری با شعبههای زیر سرپرستیش (تبلیغات، انتشارات، آموزش، و پژوهش) بودم. او چندی پیش به خانهای دورافتاده منتقل شدهبود که تلفن هم نداشت. آیا ممکن بود ردی از او نیافتهباشند؟ آیا میتوانستم نجاتش دهم؟ باید تلاش خود را میکردم، هر چند که هیچ مأموریت حزبی در این زمینه نداشتم.
خانه طبری در پای کوه و در انتهای یک کوچه بنبست قرار داشت. اگر تا در خانه او میرفتم و آنجا کشف میکردم که دامی در آن گستردهاند، راه فراری نداشتم. پس از مسیری دیگر خود را به کوچهای بالاتر از خانهی او رساندم و از آن بالا خانهی او و پیرامون آن را پاییدم. همه چیز بهظاهر عادی و آرام بود. از کورهراهی و تکه زمین بایری پایین رفتم، خود را به در خانه رساندم، و انگشتم را بهسوی دگمهی زنگ دراز کردم.
لحظهای بعد، با فشردن این دگمه، ممکن بود سرنوشتم رقم بخورد. عقل و منطق میگفت که ممکن است در آن خانه دامی گستردهباشند، اما احساس و وظیفه حکم میکرد که برای نجات طبری، این چشم و چراغ حزب، خود را به آب و آتش بزنم، و دگمه را فشار دادم. صدای خود طبری از بلندگو بهگوش رسید:
- آمدی رحیم جان؟ بیایم پایین، یا میآیی بالا؟
نفسی به راحتی کشیدم، از ته دل شاد شدم، نام خود را گفتم، و او در را گشود. بالا رفتم. لباس پوشیدهبود و آماده بود تا رحیم بیاید و او را به جلسه هیأت دبیران ببرد. با عباراتی سر و دم بریده و غیر مستقیم به او فهماندم که رحیم را و خیلیهای دیگر را گرفتهاند. به کمک همسرش راضیش کردیم که او را ببرم و در جایی پنهانش کنم.
در طول راه طبری برایم حکایت کرد که هنگام حادثه تیراندازی به شاه در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ و هنگامی که همه رهبران حزب را به اتهام شرکت در آن توطئه دستگیر میکردند، او بیخبر از همه جا در خانه نشسته بود که فریدون کشاورز به خانهاش آمد و او را فراری داد. او در همان سال ۱۳۲۷ کمی بعد بهناگزیر از کشور خارج شد، در غیابش او را دو بار به اعدام محکوم کردند، و بیش از سی سال بعد، چند ماه پس از انقلاب توانست به میهن باز گردد.
نگران بودم که او را در ماشین شناسایی کنند، اما او میخواست که از دیگران خبر بگیرد و وادارم کرد که در جایی توقف کنم و بار دیگر به همه کسانی که شمارهشان را دارم تلفن بزنم. هیچ خبر تازهای نبود. او سخت دلش میخواست که کیانوری را نگرفتهباشند، زیرا همه امیدش، در همه زمینهها، به او بود. پندم میداد که مواظب خود باشم و دم به تله ندهم، اما به مهاجرت نروم، و اگر مجبور شدم و از کشور خارج شدم، صاحب فرزند نشوم، زیرا دیدن رنجی که فرزندان، تنها به گناه مهاجرت پدر و مادر در جامعه بیگانه و پر تبعیض میبرند، بینهایت دردآور است.
صبح فردا، ۱۸ بهمن، به امید آن که کیانوری را نگرفتهباشند باز به چند جا تلفن زدم، بینتیجه. روزنامه آزادگان خبر دستگیری کیانوری و گروهی از رهبران حزب را در صفحه نخست درج کردهبود، اما هنوز نمیخواستم باور کنم.
ساعتی بعد با تورج در کنار یک باجه تلفن عمومی نزدیک دفتر کارمان قرار گذاشتهبودیم تا سر و گوشی به آب دهیم و ببینیم چه بر سر دفترمان آمدهاست. من در ردههای پایین تشکیلات حزب بودم و میخواستم که او، که مقام تشکیلاتی بالاتری داشت، خود را به خطر نیاندازد و خود به دفتر بروم. اما او استدلال میکرد که من ارتباط گستردهای با رهبران حزب داشتهام و دارم، و اکنون ارتباط با نهانگاه طبری نیز بر آن افزوده شده، و این من هستم که نباید خود را به خطر بیاندازم.
او به دفتر رفت، و نیم ساعت بعد باز گشت. در ورودی آپارتمان محل دفترمان را شکسته بودند. سرایدار تعریف کردهبود که او کوشیدهاست جلوی افراد ناشناس را بگیرد، اما با خشونت کنارش زدند و دیروز در ساعت ۶ بعد از ظهر و ۱۰ شب دو بار آنجا را زیر و رو کردند.
چیز مهمی آنجا نداشتیم، جز یک دستگاه فتوکپی قدیمی و فرسوده که این اواخر با افزایش فشار به حزب و کاهش امکانات انتشاراتیمان، فرزاد دادگر میآمد و "تحلیل هفتگی" یکی از نواحی حزبی را با آن تکثیر میکرد، و نیز یک کمد کوچک زیر تلفنی که اخگر برخی اسناد و مدارک و کتابها را در آن پنهان میکرد و هرگز ندانستم که اینها چه اسنادی هستند. کمد را شکسته بودند و محتویاتش را بردهبودند.
ارتباط هر دومان با شبکهی حزبی قطع شدهبود و اکنون دفتر کار هم نداشتیم. طبری را به شبکهای از تودهایهای قدیمی سپرده بودم. او به درستی تأکید داشت که هرچه زودتر ارتباط او را با بقایای رهبری حزب برقرار کنم، اما نمیدانستم چگونه باید بقایای رهبری را پیدا کنم. روزی در خیابان بهتصادف به بهروز برخوردم که از نهانگاه آذربایجان باز گشتهبود. او ارتباطم را با یک شبکه قدیمی باقی از "سازمان نوید" برقرار کرد که خود با رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) ارتباط داشتند. این سر نخ خوبی بود. روز جمعه ۲۲ بهمن قرار بود طبری را تحویلشان دهم، اما همان روز خود رحمان هاتفی توانستهبود رد طبری را بیابد و او را جابهجا کردهبودند.
اکنون خیالم از بابت طبری راحت بود، اما هنوز نمیخواستم باور کنم که کیانوری را گرفتهاند. روز شنبه ۲۳ بهمن برای ضبط "پرسش و پاسخ" با او قرار داشتم. فکر میکردم که اگر او را نگرفتهباشند، این بهترین فرصت است که او با پیامش در پرسش و پاسخ روحیه تازهای در اعضای حزب بدمد و پاسخ تهمتها را بدهد، هر چند که به هنگام پرسش و پاسخ قبلی در ۹ بهمن سخت به فکر فرو رفتهبود و در حاشیه گفتهبود که "اوضاع خراب است. خیلی خراب است".
ساعتی پیش از قرارمان به صاحبخانه تلفن زدم. "احمد" همه اخبار را شنیدهبود و بسیار نگران و افسرده بود. با شنیدن پیشنهادم که میگفتم در خانه باشند و "سفره را پهن کنند تا من از راه برسم و شاید حاجآقا (کیانوری) هم بیاید" شگفتزده شد. میگفت "آخر حاجآقا که مسافرت هستند".
با قدری پافشاری و شاید حتی خشونت، که برای خودم بیسابقه بود، راضیش کردم که در خانه منتظر باشند. اما با خود میاندیشیدم که اگر در همان فاصله به خانهاش ریختند و خود و همسرش را گرفتند، پاسخ وجدان خود را چه خواهم داد؟ چارهای نداشتم. باید این واپسین تیر را هم میانداختم. به او گفتهبودم که از جای دوری راهی خانهاش هستم، اما در واقع روبهروی کوچه بنبست خانه او، آنسوی خیابان، در پیادهرویی که رفتوآمدی در آن نبود، درون یک باجه تلفن عمومی ایستاده بودم و کوچهشان را زیر نظر داشتم. پیوسته از خود میپرسیدم که آیا کیانوری خواهد آمد؟ اگر نیامد، آیا یعنی این که او را گرفتهاند؟ اگر آمد، آیا یعنی این که با پای خود آمده، او را نگرفتهاند و وادار به آمدن به سر قرارش نکردهاند؟
تا ساعتی پس از قرارمان نیز همانجا ایستادم و بیشتر و بیشتر ناامید و افسرده شدم. سرانجام از همانجا به "احمد" زنگ زدم و گفتم که در ترافیک گیر کردهام و بهتر است سفره را برچینند و منتظر من نباشند، و او نفسی به راحتی کشید.
اکنون دستکم وجدانم آسوده بود. وظیفه خود را تا بررسی واپسین احتمالها انجام دادهبودم. اما خود جایی برای پنهان شدن نداشتم و هنوز در همان خانه بهسر میبردم. چند روز بعد، هنگامی که بهسوی خانه میرفتم، در فاصله میان خود و در خانه یک ماشین پاترول سپاه پاسداران را دیدم که کنار خیابان و در چند متری ساختمانمان پارک شده. از کنار پاترول میگذشتم که در ساختمان باز شد و چهار پاسدار مسلح بیرون آمدند و بهسوی ماشین و من رهسپار شدند. از میانشان گذشتم، از برابر در ساختمان عبور کردم و به راه خود ادامه دادم.
دیگر هرگز به آن خانه نرفتم. بعدها از همسایه پایینی برایم نقل کردند که پاسداران سراغ مرا از او گرفتهاند. از اینجا سرگردانیهایم، هر شب خوابیدن در جایی، پیادهرویهای بیپایان، وقتگذرانی در سینماها، تمام شدن پول، و وقتگذرانی در اتوبوسهای شرکت واحد (روش لورفته اعضای سازمان مجاهدین) آغاز شد، و آن داستان دیگریست. حزب کمکی نکرد و جایی به من ندادند، و شاید همین نجاتم داد: در آن هنگام بیرون شبکه حزبی امنتر از درون آن بود. یا شاید نامم نجاتم داد: بهگوشم رسید که جاهایی سراغ دختری همنام مرا گرفتهاند!
*** نورالدین کیانوری را همان شب ۱۶ به ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ گرفتهبودند و به "سفر"ی طولانی و نزدیک به دهساله بردهبودند. احسان طبری، جوانشیر، هاتفی، و بسیاری دیگر را در شب ۶ به ۷ اردیبهشت ۱۳۶۲ دستگیر کردند. از افراد نامبرده در این نوشته کیانوری و همسرش مریم فیروز، و احسان طبری، پس از سالها تحمل زندان و شکنجه بیرون از زندان و به مرگ طبیعی در گذشتند. حبیبالله فروغیان در مسکو در گذشت. سیاوش کسرایی پس از سالها دربهدری در کابل و مسکو، در وین از میان ما رفت. تورج و رحیم سالهای درازی در زندان رنج بردند. پروین گویا خود را به فرانسه رساند. بهروز در آلمان است. "احمد" صاحبخانه محل برگزاری جلسهی "پرسش و پاسخ" کیانوری پس از پناهندگی به فرانسه در یک حادثه رانندگی کشتهشد. رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) به روایتی زیر شکنجه کشته شد، و به روایتی دیگر در سلول زندان خود را کشت. فرجالله میزانی (جوانشیر)، هوشنگ قرباننژاد، اسماعیل ذوالقدر، ابوتراب باقرزاده، مسعود اخگر، مهرداد فرجاد، اصغر محبوب، و فرزاد دادگر به سفری بی بازگشت رفتهبودند و آنان و چند هزار نفر دیگر در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شدند.











