عکس یادگاری با ویرانههای سوریه، وجدان اخلاقی و اقتدار جهانی

- نویسنده, امیریحیی آیتاللهی
- شغل, پژوهشگر فلسفه
پنج سال از نخستین روزی که سوریها برای مطالبات مدنی به خیابان آمدند میگذرد. آن روزها هیچکس گمان نمیبرد که یک خیزش مدنی بدل به چنین دوزخی شود. این نوشته توقع تاریخی از اخلاق و تصور عام از وجدان اخلاقی را بهعنوان فصل الخطاب مناقشات انسانی به پرسش میکشد و بر اهمیت نقش و تعهد نهادهای بینالمللی و قدرتهای بنیانگذار «حقوق بشر» تاکید میکند.

منبع تصویر، Reuters
با چاپ تصویر بدن بیجان کودک کُرد سوری در رسانهها، موجی از همدلی و تاثر و اندوه بر جهان حاکم شد. گروههای حقوق بشری و نهادهای حامی سیاستهای انبساطیِ مهاجرت توانستند با این رخداد برای مدتی صدای خود را بلندتر کنند و از جمله گرایشهای راست را در اروپا بیش از پیش به دادگاه وجدان عمومی فرا بخوانند. اما در نهایت آنچه سرنوشت پناهجویان سوری را رقم زد ناهماهنگی در اتحادیه اروپا و آوار کردن پیامدهای بحران سوریه بر دوش چند عضو و شانه خالی کردن باقی کشورها بود. مرزهای بسیاری همچنان بسته ماند و چند کشور پذیرا هم با بروز پارهای تنشهای اجتماعی بیش از پیش برای اعمال سیاستهای انقباضی از سوی احزاب مخالف تحت فشار قرار گرفتند. فراز و فرود داستان پناهجویان سوری این پرسش را به ذهن میآورد که آیا ممکن است سیاست عمومی را بر بنیان عواطف انسانی قرار داد؟ آیا با تغییر یک سیاست باید نتیجه بگیریم که آن عواطف دروغ بوده است؟ مرگ آیلان چه دلالتهای مشخص و جهتدهندهای دارد؟ بهنظر میرسد که تصور عام از سرنوشتساز بودن نگرش اخلاقی چندان با ساز و کار دنیای واقع همخوان نیست. به تعبیری، احساس اخلاقی کمتر توانسته است تعیینکننده روابط قدرت باشد.
امسال در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران مردمان با چهرههای مختلف از زن و مرد و پیر و جوان در کنار خرابههای سرزمینی دیگر که حکومت خودشان در ویرانی آن دخالت مستقیم هم دارد، ایستادند و ژست گرفتند و عکس انداختند. نخست از خود بپرسیم که از مردمان عادی چه توقعی است، هنگامی که از قاطبه روشنفکران و هنرمندان و مراجع فرهنگی جامعه هیچ صدای اعتراضی ضد جنگ نیابتی در سوریه نمیشنویم یا حتی شاهد پشتیبانی از این دخالت ویرانگر هستیم؟ تقصیر کسانی که چهره خود را فاتحانه در برابر درد و رنج سوریها قاب میگیرند بهمراتب کمتر از روشنفکران اخلاقگراست که شعار تقریر حقیقت و تقلیل مرارت سر میدهند اما بهگونهای رفتار میکنند که گویی سرزمینی به نام سوریه وجود ندارد. در عین حال، بسیاری از همین نخبگان یا مردمان کوچه و بازار با دیدن تصویر آیلان گریستهاند و دچار تاثر عاطفی شدهاند. آیا میان این دو رفتار تناقضی وجود دارد؟ آیا جنازه یک کودک بیپناه که حکایتگر مرگ غریبانه اوست، میتواند ما را به راه حلی برساند تا به مصیبتی که آیلان و هزاران کودک چون او را قربانی کرده است پایان دهد؟ آیا واقعیت تراژیک سوریه توان رساندن پیامی برای فهم چرایی بحران و چگونگی رفع آن را دارد؟ تنها پاسخ ممکن آن است که اگر چنین قدرتی از فیصلهبخشی در عواطف جهانی بود، آنگاه تا کنون میبایست سوریه دستکم در آستانه دوران آرامش و ثبات بدون حضور اسد و سلفیها (همچون دو قطب تقویتکننده هم برای تداوم بحران) قرار گرفته باشد.

منبع تصویر، TASNIM
احساس اخلاقی بهخودیخود هیچ سویه تحلیلگرانهای ندارد. در واقع، اغلب ایدئولوژی و نوع نگاه ما به رویدادهاست که آن واقعیت تراژیک را سمت و سو میدهد. اثرگذاری تبلیغات جمهوری اسلامی در همین چند سال اخیر پیش چشم ماست و به آن باید همچون تجربهای بومی و عبرتآموز از شکلدهی ایدئولوژیک به احساس اخلاقی یک ملت نگریست؛ این نیابت خونبار در دمشق ضامن امنیت ما در تهران است. جنگ سوریه (همانند جنگ هشت ساله در تعابیر آیتالله خمینی) «نعمت الهی» است و آخرین تلاش موفق حکومت (با توسل به ناسیونالیسم شیعی) برای ترمیم بنای ترکخورده انقلاب اسلامی. تنها کافی است به این نکته توجه کنیم که آنان که بر جنازه آیلان گریستهاند طیفی را شامل میشوند از روزنامهنگاران ایرانی حامی سردار سلیمانی تا مخالفان سیاست منطقهای جمهوری اسلامی و بهدشواری بتوان هیچکدام را «بیعاطفه» دانست. اما چه کسی مسئول مرگ آیلان و بیش از سیصد هزار سوری است؟ تحلیلهای رویارو از این پرسش است که آن احساس اخلاقی را هدایت و سرپرستی خواهد کرد. «اعلامیه جهانی حقوق بشر» درست بدینخاطر ارزش عملی دارد که در جایگاهی فرا اخلاقی ایستاده، به سندی حقوقی ارتقا یافته است و از جمله بر اساس بند چهاردهم آن درباره «حق پناهجویی» است که بخشهایی از اروپا پذیرای بیپناهان سوری شدهاند. اما وجدان اخلاقی فینفسه چندان نتیجه عینی و مشترک و قابل اجماعی ندارد. حس اخلاقی (همچون تودهای بیشکل) پذیرای دیدگاههای متضاد از یک واقعیت است و برای همین، استناد به تصویر آیلان برای اثبات هر کدام از تحلیلهای موجود درباره بحران سوریه هیچ ثمره و فرجامی در پی نخواهد داشت. جنازه آیلان زبان ندارد و همه از زبان او حرف خودشان را میزنند؛ پیکر بیگناه او تنها نشاندهنده وجود یک مشکل است اما در برابر چیستی آن یکسره خاموش میماند. جهان کنونی برای گسترش ایده لیبرال از صلح نیازمند چیزی بیش از برانگیختن عواطف جهانیان است.

منبع تصویر، AP
ایده لیبرال از صلح به ما آموزانده است که یگانه جنگ قابل دفاع همانا جنگی است که ضرورت صلحآمیز داشته باشد. البته آرمانشهرباوران چپ چنین القاء کردهاند که اگر غرب انگشتش را از کار و بار دیگر ممالک بیرون بکشد، آنگاه ما در وضع طبیعی صلح قرار میگیریم و نیازی نیست که کسی پلیس جهان باشد. چنین اعتقادی (فارغ از پیشفرضهایی که درباره طبیعت انسانی دارد) پیش از هر چیز انکار فلسفه تاسیس نهادهای جهانی و «سازمان ملل متحد» است. خطای قدرتهای بزرگ در تشخیص مصالح ملی و جهانی نیز بهعنوان شاهد بر درستی آن ادعا گرفته میشود. اتفاقاً تجربههایی مانند سوریه نشان میدهد که جهان نیازمند نهادهای بازدارنده است و سیاستگذاری نادرست جهانی فقط میتواند ما را به لزوم سیاستگذاری درست رهنمون شود نه آنکه اصل چنین نظارت و دخالتی را منتفی کند.
این مغالطه آشنا همواره دستاویز حکومتهای مستبد این خطه برای توجیه نقض حقوق بشر و ارزشزدایی از اعتبار قدرتهای جهانی نیز بوده است. آن چیزی که به این قدرتها با محوریت سازمان ملل اجازه میداد تا در بحران سوریه دخالت اثرگذار کنند (چیزی که متاسفانه هرگز رخ نداد)، نه احساسات ساده اخلاقی و جوشش عواطف انسانی که استلزامات قانونی «اعلامیه جهانی حقوق بشر» بود. دولتی که مردم سرزمینش را به شمار هزاران نفر (آنهم با سلاح شیمیایی و بمب بشکهای) نابود میکند، فاقد حق حاکمیت ملی است و مشروعیت سیاسی ندارد. آن زمان که مطالبات مدنی هنوز در پی فرسایندگی بحران و سر بر آوردن گروههای جهادی رنگ نباخته بود، چیزی که میتوانست سوریه را نجات دهد همانا پایبندی و عمل بر اساس بیاعتباری مرزهای سرزمینی در صورت ارتکاب «جنایت علیه بشریت» بود.

دولتهای غربی در مورد فاجعه انسانی سوریه مسئول هستند اما نه از آن جهت که دخالت کردند بلکه از آن رو که هرگز نخواستند دخالت موثر و سرنوشتساز کنند. قدرتهای جهانی به همان نسبت که اختیارات بیشتری دارند، تعهدات افزونتری نیز بر دوش خواهند داشت و از آن جمله ضرورت ایجاد توازن و همگرایی میان نقش ملی و نقش بینالمللی است. باور به وضع طبیعی صلح و بینیازی جهان از مداخله بشردوستانه نه از مصلحت بهرهای دارد و نه از واقعیت، نه توصیف جهان کنونی است و نه قابل توصیه به جهانداران.
با اینهمه، تذبذب و دودلی قدرتهای بزرگ در تغییر رژيمهای فاسد و سرکوبگر منطقه، سکوت در برابر فساد سیاسی و نقض حقوق بشر در کشورهای همپیمان و نیمهتمام رها کردن پروژه دگرگونسازی وضعیت سیاسی (تا رسیدن به ثبات پایدار) منجر به تضعیف جایگاه آنان و بیاعتمادی به نهادهای جهانی شده است.
بزرگترین برنده این بیاعتمادی همان جهانبینیهایی اند که امروزه پیروانشان با گامهای استوارتری قوانین جهانی را نقض میکنند یا پایمالی نظم امروزین را بهعنوان ایستادگی در برابر نظام سرمایه میستایند. ایدئولوژیهای پوچانگار همچون ایدئولوژی اسلامی در مقام شناخت تئوریک نباید صرفاً بهعنوان گونهای واکنش نگریسته شود بلکه نیازمند آن است که بیش از هر چیز از درون بازشناسی شود و اصالت متعین و تعینبخش آن به رسمیت شناخته شود؛ یعنی بهعنوان گونهای نگرش کینتوزانه به جهان که (افزون بر خاستگاه تاریخی و پیوند با وضع کنونی امور) همچنین دارای ویژگیهای ذاتی، مستقل و درونماندگار است و ارزشهای خود را به دیگر امور (همچون احساس اخلاقی) نیز تحمیل میکند. اما در مقام ضروریات زیست عملی نمیتوان این واقعیت را انکار کرد که سیاست متضاد و ناسازوار قدرتهای جهانی نقش زیانباری در تقویت ایدئولوژیهایی داشت که «امنیت بینالمللی» را ساخته و پرداخته این دولتها برای صرف منافع خودشان معرفی میکردند.
در عین حال، میل ترکیبی و تعاقب تاریخی میان ناسیونالیسم و اسلامگرایی در جهان سنی و شیعی و سربرآوردن شکل جدیدی از رقابت فرقهای و بیثباتی سیاسی، شهود جهانی از تبعات هولناک سستی نظام بینالملل در برابر بحران سوریه و بازتولید خشونتهای کهن در کنار بهرهگیری از تکنولوژی برای گسترش تروریسم اسلامی، همه و همه نشان داد که مفاهیمی چون حقوق بشر و قوانین بینالمللی و نظم جهانی هم سیاسی است، هم نسبیتناپذیر و هم معنادار، نقضش نیز جهنم میآفریند و مشروعیتزداست. وجاهت این مفاهیم (بهویژه از جهت پیامدهای حقوقی آن) از حیاتیترین ذخائر تمدنی ما برای بهبود سیاست مدرن و تناقضزدایی از آن است.

منبع تصویر، Reuters











