افسانههای انقلاب و اوهام روشنفکران

منبع تصویر، ABBAS
- نویسنده, پیام یزدانجو
- شغل, نویسنده و پژوهشگر
شایع است که، «زبان هر ملتی سه زمان – گذشته و حال و آینده – دارد، جز زبان ملت ما که چهار زمان دارد: زمان گذشته، زمان حال، زمان آینده، زمان شاه».
این شوخی عامیانه از زمان و زمانهای خبر میدهد که در مقولات متعارف ما نمیگنجد: گذشتهای که نگذشته، در حال ما حضور دارد، و ای بسا در آینده ما اثرگذار باشد.
درگیری وسواسگون روان ایرانی با این زمان مازاد اما کمتر به مرز روشنگری رسیده، واکنشهای ناخودآگاه ما عمدتاً گرد احساساتی افراطی و غیرانتقادی میگردد:
عدهای، حافظانه، همچنان بر این باور استوار ماندهاند که «خلوت دل نیست جای صبحت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته در آید» و عدهای، ناامیدانه، با ناصر خسرو همنفس شدهاند که: «از شاه زی فقیه چنان بود رفتنام / کز بیم مور در دهن اژدها شدم».
ارزیابی دقیق پدیدههای تاریخی اما کاری فراتر از اتکا به اینگونه برخوردهای شاعرانه و افراطهای احساسی است؛ پایان گرفتن دوران پهلوی و، در ادامه، پیامدهای انقلاب اسلامی از پدیدههایی است که ارزیابی آن به چیزی فراتر از ابراز احساس نیاز دارد.
در ارزیابی این پدیده انتظار میرود روشنگرانهترین تحلیلها را روشنفکران ایرانی عرضه کرده، ارزندهترین شرح و تفسیرها از آنِ شارحان و مفسرانی باشد که خود در انقلاب ایران دخالت داشته و اکنون به دیدی انتقادی به گذشته مینگرند.
با این حال، وجه اشتراک این منتقدان و روشنفکران، در عین گونهگونی، اتکایشان به اوهامی است که علناً به منظور توجیه نقش خود در انقلاب و تبری جستن از عواقب آن پرورده، پندارهای خود را همچون واقعیتهای تاریخی و تجربی به جوانان و انقلابندیدگان عرضه میکنند:
افسانههایی که به زور تبلیغ و تکرار امروزه همچون حقایقی آشکار به نظر میرسند.
چنان اوهام و چنین افسانههایی عموماً آفریده اذهانی است که، اصل انقلاب را همچنان تحت عناوینی استعاری - استعلایی تقدیس میکنند (تازهترین آنها «رخداد حقیقت» انگاشتن انقلاب اسلامی است) و در عین حال از عواقب آن تبری میجویند.
در سیاهه نظراتی که اغلب زیر عنوان «آسیبشناسی انقلاب» و، تا حد کمتری، «خودنقادی انقلابیان» عرضه میشوند سه افسانه بیش از همه تکرار و تبلیغ شده، فصل مشترک توجیهات و تبری جویی روشنفکران از عواقب انقلاب را تشکیل میدهند.
یک. «هیچ راهی جز انقلاب وجود نداشت، انقلاب گریزناپذیر بود.»
در میان سه افسانه رایج، این احتمالاً واقعنماترین آنها است.
در واقع، در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، کمترین شک و تردیدی در دوامناپذیری وضع موجود وجود نداشت.
با این حال، آنچه در این گزاره نگفته میماند روند رسیدن ایران به آن شرایط بحرانی است.
آنچه این افسانه نمیگوید این واقعیت است که روشنفکران هم، با اهریمنسازی از شاه و ناکام گذاشتن او در تمام برنامههایش – به ویژه، مدرنسازی اجتماعی و اقتصادی – در رساندن اوضاع کشور به آن مرحله نقش نازدودنی ایفا کردند.
در عمل، فقط استبداد و اشتباهات شاه و سیاستهای سرکوب و ستم نبود که ایران را به آشوبی انقلابی کشاند؛ اصرار بر اصلاحناپذیری نظم موجود و اشتیاق به برقرارسازی یک نظام اسلامی هم عاملی سرنوشتساز بود، اصرار و اشتیاقی که نقش روشنفکران در طرح و تبلیغ آنها اتفاقی انکارناشدنی است.
طرفه آن که، انقلاب اسلامی درست در دورهای اوج گرفت و به بار نشست که نظام حاکم، در جستوجوی راه چاره، به اعطای امتیازات استثنایی به مخالفان میانهرو رو آورده، ناچار به همکاری با روشنفکران سیاسی کشور شده بود.
در مقابل، برجستهترین نقش روشنفکران سد کردن هرگونه راه چاره به روی نظام حاکم بود.
دلبستگی روشنفکران به انقلاب و حصول آن به عنوان یک هدف، نه یک وسیله برای رسیدن به اهدافی از قبیل آزادی اندیشه یا عدالت اجتماعی، به حدی بود که به چیزی کمتر از یک تحول توفانی و تغییر تمامعیار رضایت نمیدادند؛ هیچ عقبنشینی و اصلاحی قادر به فرونشانی اشتیاق آنان به برپایی انقلابی با مایههای مارکسیستی - اسلامی نبود.
دو. «انقلابیان میدانستند چه نمیخواهند، اما نمیدانستند چه میخواهند.»
به عبارت دیگر، انقلابیان فقط به دنبال برکناری شاه و سقوط سلطنت بودند، و خواستار رهبر یا سامان سیاسی خاصی، از جمله آیتالله خمینی و حکومت اسلامی، نبودند.
این گزاره آمیزهای از دو فرض نامترادف بوده، درستی فرض اول دلیل درستی فرض دوم نیست.
شکی نیست که، خواستِ تمام انقلابیان نابودی شاه و نظام شاهنشاهی بود؛ با این حال، این خواسته مغایرتی با این نتیجه همسو نداشت که خواستِ اکثر انقلابیان به قدرت رسیدن آیتالله خمینی و برقراری جمهوری اسلامی بود.
این واقعیت که انقلاب ایران در دوره نسبتاً کوتاهی به نتیجه رسیده نافی این نکته نیست که چنین انقلابی شورش یکشبه یا طغیانی ناگهانی نبود:
آنچه در این دوره اتفاق افتاد (از شیوههای سازمانیابی و سازماندهی به اعتراضات و اعتصابات تا شعارهای تظاهراتها و استقبال از شخص آیتالله خمینی) اتفاقاً نشان میدهد که تعلق خاطر به «جمهوری اسلامی» و تبعیت از «امام خمینی» امری عارضی یا حادثهای پساانقلابی نبود.
مشارکت مردمی زمانی به حد اکثر رسید، و انقلاب ایران در نتیجه پیروز شد، که چشماندازی از یک «بدیل بهتر» – امام و اسلام در ازای شاه و شاهنشاهی – به دید اکثر انقلابیان آمد.
به علاوه، سلبی شمردن یک رخداد ریشهای (انقلاب) به بهای نادیده گرفتن وجه ایجابی (اسلامی) آن نه فقط درک نادرستی از انقلاب ایران که درک نادرستی از پدیده «انقلاب» از منظر تجربههای تاریخی است.
آنسان که تاریخ جهان در سدههای گذشته نشان داده، هیچ انقلابی (از انقلابهای فرانسه و روسیه تا انقلابهای چین و کوبا) بدون تدوین طرحی الهامدهنده - بسیجکننده برای دوران پساانقلابی به نتیجه نرسیده.
نفی کامل حال بدون ترسیم تصویری از آینده فقط به «فروپاشی» سامان سیاسی میانجامد (آنچه عاقبت در روسیه اتفاق افتاد)، نه انقلابی اساسی در ارکان اجتماع (آنچه پیشتر در آن کشور اتفاق افتاده بود).
ناتوانی از درک درست این پدیده روشنفکران ایران را مآلاً به تناقضی آزارنده دچار میکند:
از یک سو، به این نتیجه ناپخته میرسند که «خلق» انقلابی آرمانهای ایجابی نداشته، صرفاً در پی نفی نظمِ موجود بودهاند و، از دیگرسو، به سادگی از یاد میبرند که خود، از سر باور یا به سودای قدرت و شهرت، شعارهای همین مردم – در شرح امامگرایی و اسلامخواهیشان – را رساتر از آنان به زبان آورده، نقش سرنوشتسازی در کاریزمابخشی به رهبر انقلاب و تحکیم قدرت او پس از پیروزی، و همچنین مقدسسازی اصل نظام و استیلای ایدئولوژی اسلامی، ایفا کردند.
سه. «انقلاب را دزدیدند، انقلاب به انحراف کشیده شد.»
چنین افسانهای، به رغم واقعنمایی چشمگیرش، انکارکننده واقعیاتی بنیادی است.
اول این که، انقلابیان عموماً آرمانها و اهداف مشترکی داشته، اختلاف نظرهای بعدیشان را نباید به حساب تفاوتهای ریشهای گذاشت.
این ادعا که روشنفکران ایران از نیات رهبران انقلاب آگاهی نداشته و پشتیبانیشان مقید و مشروط بوده ادعایی متکی به حقایق نیست:
همپیمانی روشنفکران ایران (از نویسندگان، شاعران، و هنرمندان چپگرا گرفته تا همکاران تودهایها، فدائیان خلق و هواداران جبهه ملی و نهضت آزادی) با انقلابیان اسلامی نه یک ائتلاف راهکاری که اتحادی راهبردی بود.
به علاوه، پیدا است که گفتار و کردار سیاستمداران همیشه همتای هم نیست.
با این حال، آیتالله خمینی – از قضا در همان کتابها و بیانیهها و مصاحبههای پیش از انقلابش، درباره جایگاه شریعت در حکومت و نقش روحانیون و آزادی مطبوعات و احزاب و وضع زنان و اداره اقتصاد و هرچه دیگر – حرف خود را به هر رو به زبان میآورد، و روشنفکران یا نمیشنیدند و یا شنیده را، فرصتطلبانه، همسو با تمایلات خود تفسیر میکردند.
دیگر این که، هر افسانه حامل حدی از حقیقت است اما هرگز نمیتواند جانشین حقیقت باشد، به ویژه اگر ناحقیقتش آن قدر بزرگ باشد که جایی برای اندک حقیقت آن نگذارد.
«سرقت انقلاب از صاحبان اصلی آن» هم افسانهای از این جمله بوده، آنچه سرانجام انقلابیان و روشنفکران را عملاً در برابر هم قرار داد نه اختلاف آرمانها که رقابت برای کسب قدرت و اثبات صلاحیت، برای اجرای آرمانهای مشترک، بود.
اختلاف نظرها در عرصه اهداف (تقدسبخشی به تودهگرایی، مبارزه با امپریالیسم، سنتگرایی، غربگریزی، آمریکاستیزی، و ...) نبود، بلکه به چارچوب وسیلهها، شکل و شیوهها، و اولویتهای مطرح برای دستیابی به همان هدفها محدود میشد.
در عین حال، از آغاز آشکار بود که در این رقابت، آن گروهی که پشتوانه اجتماعی گستردهتر و همچنین پذیرش بیشتری نزد تودهها داشته دست بالا را گرفته، دیگران را به هر وسیله، به هر شکل و شیوه، کنار خواهد زد – این هم حقیقتی است که، هیچ انقلابی اهداف آرمانی را به شیوهی آرمانی اجرا نمیکند: انقلابها فرزندان خود را نمیخورند، فرزندان خود را اخته میکنند؛ همچنان که هانا آرنت میگوید، «رادیکالترین انقلابی هم فردای انقلاب محافظهکار خواهد شد.»
آرمانهای روشنفکران عصر مشروطه و دوران پهلوی اول با آرمانهای روشنفکران دوران پهلوی دوم تفاوت چشمگیر داشت.
هفتاد سال پس از انقلاب مشروطه، روشنفکران ایران پیشگام و پشتیبان انقلابی شدند که در جهتی خلاف انقلاب اول پیش میرفت:
تفاوت انقلابهای اول و دوم به قدر تفاوت روشنفکران ایرانی در این دو دوره تاریخی بود.
روشنفکران دوره دوم قربانی اوهام خود نشدند، قربانی ایمان خود به آرمانهای انقلاب دوم شدند، و طبعاً تاوان گزافی دادند.
واقعیتی است این که، کمتر حکومتی با روشنفکران حامی خود رفتاری اینچنین خصمانه و خوارکننده داشته، کمتر حکومتی توانسته همچون نظام برخاسته از انقلاب اسلامی از خودراندگان را به ارزشهای خود – از تمامیتخواهی فرهنگی و اتکا به ایدئولوژی دینی گرفته تا نفی دستاوردهای پیش از انقلاب و نفرت از شخص شاه – وفادار نگه دارد.
شگفت آن که، حتی سرکوب سراسری روشنفکران از سوی نظام حاکم هم نتوانسته آنان را از افسانهپردازیشان باز دارد.
سی و پنج سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اصرار روشنفکران بر افسانههای خودساخته بیش از آن که نشاندهنده رویکردی انتقادی و بازاندیشی در گذشته خود باشد، از واقعیت آزارنده دیگری پرده بر میدارد:
این که، روشنفکران اساساً به دنبال توجیه نقشآفرینی خود در انقلاب ایران بوده، نهایتاً، از درک ارتباط انقلابی آنچنان و عواقبی اینچنین عاجز اند.











