پنهانکاری سیاسی در افغانستان از خط دیورند تا بودجه ولایت غور

- نویسنده, میلاد نعیمی
- شغل, تحلیلگر سیاسی
مسئله خط دیورند و پشتونهای پاکستان، یکی از موارد اختلاف-برانگیز در افغانستان محسوب میشود که هرازچندگاهی، موضوع بحث داغ در کشور میشود. در آخرین مورد، دستگیری منظوراحمد پشتین چهره شناخت شده "جنبش تحفظ پشتون" در پاکستان توسط پلیس این کشور، موجب برانگیختهشدن واکنش های متفاوتی در میان مردم، بخصوص در شبکههای اجتماعی شد.
بخشی از مردم، پشتیبانی کامل خود را از این جنبش اعلام کردند و حتی خواستار مداخله دولت افغانستان در این مورد خاص شدند. حتی در این راستا، ریاست جمهوری افغانستان نیز اعلامیه صادر کرد و از بازداشت آقای پشتین ابراز تاسف کرد. بخش دیگری از جامعه، ابراز بیتفاوتی در قبال این موضوع کردند و اصولا دستگیری منظور پشتین را یک مسئله داخلی پاکستان عنوان کردند. به نظر آنها، به همان اندازه که مطالبات "جنبش تحفظ پشتون" جنبه عدالتخواهانه دارد، به همان میزان اعتراض مردم ولایت غور نسبت به تبعیض حکومت در قبال بودجه سال ۹۹ آنان و همچنین دیگر جنبش های عدالت خواهانه کشور، برحق هستند.

اگر در رابطه با این موضوع کمی دقیق شویم، درخواهیم یافت که دو جریان در اینجا در مقابل یکدیگر قرارگرفته اند. جریان اول، یک نوع نگاه ارزشی و همذاتپندار در قبال"جنبش تحفظ پشتون" و به صورت کل پشتونهای پاکستان دارند و آن را جزئی از روند یکجاسازی پشتون های آن طرف خط دیورند با پشتون های افغانستان و در نهایت تشکیل پشتونستان بزرگ قلمداد می کنند. این طیف فکری، خط دیورند را به رسمیت نمی شناسد و تمامیت ارضی کشور پاکستان را به چالش میکشد. البته این مسئله ای تازه نیست و از بدو تاسیس پاکستان در سال ۱۹۴۷، این بحث در افغانستان وجود داشته است. اوج پیگیری این مطالبه را میتوان در دوران جمهوریت داود خان در دهه پنجاه شمسی مشاهده کرد که حتی موجب آمادگی برای یک جنگ تمام عیار نظامی نیز شد.
جریان دوم فکری، یک نوع نگاه بی طرفانه و آمیخته با تردید و ترس نسبت به موضوع خط مرزی دیورند دارد. این طیف، متشکل از اقوام غیرپشتون است که ادغام پشتون های آن طرف خط دیورند با افغانستان و تشکیل پشتونستان بزرگ را نوعی زنگ خطر برای خود احساس میکنند؛ چون این موضوع، باعث برهم خوردن تناسب جمعیتی-قومی در کشور میشود و قدرت چانه زنی سیاسی این جریان را به شدت پایین میآورد. آن ها احساس میکنند که جریانات سیاسی موافق با ابطال خط دیورند، درصدد یارگیری و افزایش قدرت خود برای سرکوب دیگر رقیبان هستند.
البته این مباحث در حد سخن است و به نظر نمیرسد که افغانستان قدرت ضمیمه سازی آن طرف خط دیورند با افغانستان را داشته باشد. از یک طرف دولت پاکستان و به خصوص ارتش آن، به مراتب قدرتمندتر از افغانستان است. از طرف دیگر، نظام بین الملل پس از جنگ جهانی دوم، یک نوع حساسیت شدید نسبت به ادعای ارضی، ضمیمه سازی سرزمینی و اعلام استقلال دارد. موضوع استقلال کاتالونیای اسپانیا و کردستان عراق، دو نمونه بارز دال بر اثبات این مدعاست.
اما گذشته از این موضوع، مبحثی که بسیار جالب به نظر میرسد، این است که چرا جریان دوم که مخالف ایجاد "پشتونستان بزرگ" است، مخالفت خود را با این موضوع به شکلی علنی و مستقیم اعلام نمیکند و مواضع خود را در قالب یک ادبیات غیرمستقیم و محافظه کارانه بیان می کند؟

سلطه هژمونیک و فرهنگ درون گروهیِ مقاومت
نظامهای سیاسی با در دست داشتن منابع قدرت و کنترل افکار عمومی، نیروهای مخالف خود را به حاشیه میبرند. موفق ترین نوع قدرت ورزی، سلطه هژمونیک است. این نوع سلطه در کنار استفاده از قوه قهرآمیز، نوع دیگری از تبارز قدرت را به نمایش میگذارد. به این شکل که ایدئولوژیِ خود را تبدیل به یک فرهنگ جمعی میکند و به قدرت خود، ماهیت هنجاری میدهد. با تزریق این فرهنگ، به مردم خوب و بد را نشان می دهد و مانع گرایش آنان به دگراندیشی میشود. دگراندیشی را به مثابه یک امر غیراخلاقی و در منافات با ارزش های جمعی و مصلحت عمومی قرار میدهد. این نوع سلطه، راه را بر هر گونه فعالیت سیاسی و اجتماعی چالشگر میبندد. تنها راه باقی مانده برای نیروهای چالشگر، سکوت و تسلیم در مقابل نظام سلطه میشود.
اما جیمز اسکات، متفکر سیاسی آمریکایی، اعتقاد دارد که مخالفت با نظام سلطه تنها خود را در قالب مخالفت مشهود و علنی نشان نمیدهد. راههای دیگری هم برای به چالش کشیدن سلطه هژمونیک وجود دارد. او میگوید مخالفین نظام سلطه، در این شرایط نه از خود مخالفت علنی نشان میدهند و نه هم به صورت کامل، تسلیم آن میشوند. کنش جمعی آنان، در حقیقت جایی در میانه مخالفت علنی و تسلیم کامل قرار می گیرد. میتوان این کنش جمعی را ایجاد "فرهنگ دورن گروهی مقاومت" در مقابل نظام سلطه نامید که به شکلی غیرعلنی و غیرمستقیم خود را تبارز می دهد.
بیشتر بخوانید:
دستگاه رسانهای حکومتهای مختلف در افغانستان، نوعی باور را در میان اقشار مختلف جامعه تلقین کرده که به رسمیت شناختن خط مرزی دیورند، نوعی عدول از ارزشها و منافع ملی محسوب میگردد. حتی از زمان جمهوریت داوودخان به بعد، "ملی گرایی افغانی" در مقابل پاکستان تعریف شده است. اینطور وانمود داده می شود که به رسمیت شناسی خط دیورند، سازش با پاکستان تلقی شده و نوعی خیانت ملی به حساب میآید. بنابراین، تعداد زیادی از مردم که خواهان به رسمیت شناسی خط دیورند هستند، نمی توانند به شکلی مستقیم و واضح، موضع خود را در این قبال همگانی بسازند.
اتفاق دیگری که در سالیان متمادی افتاد، این بود که بخشی از دستگاه رسانهای حکومت به دست مخالفین سلطه هژمونیک افتاد و به این ترتیب، طرف مقابل نیز هژمونیِ مخصوص خود را به شکلی اما ضعیفتر بر ساختار سیاسی تحمیل کرد. در نتیجه، هر دو جریان، مجبور به پنهانکاری در رابطه با برخی مواضع خود و خلاصه سازی آنها در حد محافل غیرعمومی شدند.

منبع تصویر، AFP
تعارض میان سیاست ورزی در عرصه عمومی و غیرعمومی
برای شناخت منازعات سیاسی، همیشه نباید به سراغ ادبیات رسمی طرفهای منازعه رفت. باید میان ادبیات رسمی سیاسی و ادبیات غیررسمی و پشت پرده دنیای سیاست تفکیک قائل شد. در افغانستان وضعیت به همین شکل است. در منازعات سیاسی موجود در افغانستان، طرفهای درگیر نمی توانند به دلیل سلطه هژمونیک نظام سلطه، مطالبات و خواست های خود را به شکل علنی بیان کنند. تنها راهی که برای به اصطلاح سرکوب شدگان سیستم فکری جریان حاکم باقی می ماند، توسل به فرهنگ درون گروهی و تبارز خواست های خود به شکلی غیرعلنی است.
این نوع برخورد را میتوان در مورد نمونه اخیر بازداشت منظور پشتین و ابراز نظرهای متفاوت در این رابطه دید. هر دو طیف نمی توانند دیدگاه حقیقی خود را به شکلی روشن بیان کنند. یک گروه درصدد یکجاسازی آن طرف خط دیورند با افغانستان هستند تا ترکیب جمعیتی برهم بخورد تا آنها صاحب اکثریت بلامنازع جمعیت کشور شوند. به همین دلیل از هر حرکت جمعی از جانب پشتونهای پاکستان خشنود می شوند. اما آنها بر این مطالبه خود، پوشش می گذارند و این موضوع را در یک قالب دیگر بیان می کنند. به عنوان مثال، به این شکل که ادغام پشتونهای آن طرف دیورند، ما را قدرتمندتر می سازد و حتی این مدعا را بیان می کنند که این مسئله باعث می شود تا افغانستان به آبهای بین المللی وصل شود.
طرف دیگر، درصدد مقابله با ادغام پشتونهای آن طرف خط دیورند است چون این کار، باعث تغییر ترکیب قومی در افغانستان شده و آنها را تبدیل به یک اقلیت کم جمعیت خواهد ساخت. البته که این گروه هم نمی توانند خواست حقیقی خود را به این شکل بیان کنند و در نتیجه مجبورند تا آن را در قالب یک توجیه دیگر، بیان کنند. توجیه آنان این است که ما از موضع ضعف صحبت می کنیم و مطرح ساختن این موضوع، پاکستان را تحریک به دخالت بیشتر و تضعیف همیشگی افغانستان خواهد کرد.
آنها ریشه جنگ های جاری در افغانستان را، ادعای ارضی بر پاکستان می دانند. به این شکل، طیف دوم هم خواسته درونی خود را به شکلی غیرمستقیم بیان می کند. بی دلیل نیست که حتی برخی، از همزمانی مطالبات مردم غور در رابطه با تخصیص میزان کم بودجه به ولایتشان و موضوع بازداشت منظور پشتین به شکلی زیرکانه استفاده کرده و هر دو جنبش را برحق عنوان کرده و هر دو نظام سیاسی افغانستان و پاکستان را منبع تبعیض سیستماتیکِ قومی قلمداد میکنند. از این طریق، هم خواست حقیقی خود را به شکلی غیرمستقیم بیان می کنند و از طرفی دیگر، انتقاد خود را بر ساختار سیاسی کشور مطرح می سازند.











