عباس معروفی: من یک زنم؟

منبع تصویر،
- نویسنده, عباس معروفی
- شغل, رماننویس
خیالبافیهام زندگی واقعی من است، بقیه کشک؟ شاید. وقتی عادتم دادی به یک کلمه، دیگر از تکرارش کوتاهی نکن. با هرچه عادتم بدهی، من یکی بیشتر میخواهم. به یک کلمه هم قانع نیستم، هی زیادش کن.
بتَن، دور من بتَن که من روی تارت رژه بروم. من سرت را به بازی و نان و دعوا و گریه و خنده و هزار ادا جوری گرم میکنم که نفهمی چهجوری موهات سفید شد، چهجوری پیر شدی، و بهت میخندم که پیر شدی و خبر نداری! انگار خودم سی سالهام، که هستم. همیشه بهارم، مگر آن که پیدات نکنم هرگز؛ به یک آن خزان میشوم پاخور زمستان.
اگر میخواهی میزان عشقم را بفهمی بگذار استقلال شخصیتی و مالی داشته باشم، بگذار روی پای خودم بایستم، عصا نمیخواهم، رفیق راه میخواهم. مبادا دلم را به یک کلمه بشکنی! هزار کلمه خوب و بد میشود زد و شنید، اما مبادا آن کلمه شوم که نمیدانم کدام یکی از همان هزار کلمه است، مبادا مبادا از زبانت درآید که با همان پروندهات را بگذارم زیر بغلت!
دیدگاههای دیگر را در اینSTY41442374اگر زن بودم...اگر زن نبودماگر زن بودم...اگر زن نبودماز زنان موفق جامعه خواستهایم که مطلبی برایمان بنویسند با این موضوع که اگر زن نبودند چه مشکلاتی پیش رو نداشتند. در مقابل از مردان موفق جامعه هم پرسیدهایم که اگر مرد نبودند و زن بودند، آیا به جایگاهی که اکنون دارند، می رسیدند؟ 2015-11-23T11:39:07+00:002015-11-23T11:55:28+00:002015-12-02T14:24:46+00:002015-12-02T14:24:44+00:00PUBLISHEDfatopcat2
هرچه محکمتر حمایتم کنی، محکمتر کنارت میایستم. اما گمان مبر که یک لحظه از مکر غافلم! میدانی؟ به تنهایی میتوانم زندگی و خانه را بر سرت خراب کنم، و به تنهایی زندگی و خانه را چنان برات بسازم که مامانت را از یاد ببری. کاری که تو بلد نیستی. تو نمیتوانی زندگی را بر سر من خراب کنی، این منم که هر جا بروم یکی میسازم.
وقتی نیستی هم هستی. مبادا جاخالی بدهی بوسم برود بخورد به دیواری، جایی! مبادا احساس کنی نمیبینمت! نباشم هم از طرز لباس پوشیدنت میفهمم کجایی. گاهی از کادرت میروم بیرون که کاری، مثلاً چه میدانم خاکی به کون مورچه کنم. تو کارت را انجام بده، باز ذهنم برمیگردد سوی تو. چه نشان بدهم چه نه، حسادت ذات من است، انگشت ششم من، که تو آن را نمیبینی، اما نفس میکشی، و با آن درگیری. مثل هواست توی سینهات، مثل خون است تو رگهام. برش نیانگیز! که سیلی خواهی خورد، که درد خواهی کشید. من سیلیهام را پنهان میزنم، غیبی. و غیبی صورتت را غرق بوسه میکنم حتی اگر هزاران کیلومتر دور باشم ازت. میدانی؟ از شهرزاد یاد گرفتهام؛ صورت که جای زدن نیست. جای بوسیدن است. راستی! لبهام را اگر زیاد ببوسی، خیال میکنم از خودم بیشتر دوستش داری، حسودیم میشود، همان لحظه واکنش نشان میدهم، یعنی خودم را نشان میدهم، چرا خودم را نمیبوسی؟
یک چیزهایی هست که تو یادت میرود، من اما محال است چیزی را که برام اهمیت دارد یادم برود. سی سال گوشهی ذهنم چیزهایی را نگه میدارم که به موقع بتوانم به کارش بگیرم. بایگانی مجهزی دارد ذهنم؛ همه دستهبندی شده؛ مثلاً این که وقتی روی بالکن بودیم هولم دادی، و سی سال بعد این صحنه را چنان برات زنده میکنم که با گوشت و خون و استخوان برگردی به همان لحظه، برگردی به صحرای کربلا. و تا بخواهی نفس بکشی بغرم: "صدا مده!"
وقتی چیزی میپرسی فوراً دو چیز میآید توی ذهنم: "راستشو بگم؟ یا دروغشو؟» و بعد بر اساس سناریویی که برای زندگی نوشتهام انتخاب میکنم. دروغ مثل نخود و کشمش توی جیبهام پر است؛ باهاش ور میروم ولی گاهی مدتها درشان نمیآورم. و یادت باشد، حتی اگر عاشقت باشم، تو را ستایش کنم، گاهی آزارت هم میدهم، و از این کارم به شدت لذت میبرم. مثل منتکشی که دوست دارم، مثل قربانهصدقه رفتنت که نشان نمیدهم برام اهمیت دارد، مثل پختن ساچمهپلو برای تو که انگار قلبم را برات میپزم. وقتی بخواهم مرد من باشی، در همه چیز دخالت میکنم، نظر دارم، و هرچه بلد باشم میگویم، حامیات میشوم؛ مثل شفیره، مثل پیله دورت میتن، حلقه میزنم که آسیب نبینی. درست در همین لحظه تنگ بغلم کن.
اینها همه مقدمات راه است، وقتی کنارت راه بیفتم و همراهت شوم، هیچکدام از اینها را که گفتم، نه این که نخواهم، همه را از تو میخواهم. بارها این را گفتهام که «تا دو نفر بیفتن توی یک مسیر و یاد بگیرن که شونه به شونه هم راه برن، کلی به هم تنه میزنن، یکی عقب میمونه، یکی جلو میزنه... تا وقتی که همدیگه رو یاد بگیرن.»
وقتی یادت گرفتم، همانقدر که لطیف و ظریف و برگ گلم، ده برابرش قدرت دریدن دارم. مثل پلنگ. هروقت لازم باشد با چهار کلمه از هم میدرمت. اما آزاد میگذارمت که هر کار خواستی بکنی، فقط پیش از هرکاری یک جوری تایید مرا داشته باش، نظر موافق مرا بو بکش، بفهم، وگرنه کاری باهات میکنم که بنشینی با دستهای خودت دانه دانه موهای سرت را بکنی.
چی فکر کردی؟ من زنم.
و تو فکر کن چه خوب میشد که زندگی ما آدمها هم مثل برخی حشرات چند مرحله داشت؛ هربار تولد و جوانی و شادابی؛ پوست تازه، حس نو، تماشای جدید، تکوینی دیگر، سه بار چهار بار، و چرا نه هزار بار؟
___________________________________________________________________
بیبیسی فارسی مانند سالهای گذشته، امسال هم صفحه ویژهای درباره زنان دارد با عنوان ۱۰۰ زن. به همین مناسبت از زنان موفق جامعه خواستهایم که مطلبی برایمان بنویسند با این موضوع که اگر زن نبودند چه مشکلاتی پیش رو نداشتند. در مقابل از مردان موفق جامعه هم میپرسیم که اگر مرد نبودند و زن بودند، آیا به جایگاهی که اکنون دارند، می رسیدند؟ از نویسندگان میخواهیم که یادداشتی بنویسند و خودشان را در جایگاه همکاران و همتایان زن بگذراند و راهی که طی کردهاند و تا به این جا رسیدهاند را یک بار از نگاه یک زن ببیند. آیا اگر زن بودند به موقعیت پائینتر و یا حتی بالاتری دست پیدا میکردند و یا بخاطر مرد بودنشان بوده که به این جایگاه رسیدهاند؟ موانع قانونی، عرفی و شرعی که در حرفهشان برای زنان وجود دارد، اما برای آنها مشکلی ایجاد نکرده چه بوده است؟











