یک هفته یک کتاب؛ زندگی کافکا به روایت پژوهشگر آلمانی

- نویسنده, سعیده امیری
- شغل, نویسنده و پژوهشگر فلسفه
شاید به جرات بتوان گفت که در قرن بیستم هیچ نویسندهای نبوده است که از اقبال و شهرتی همچون فرانتس کافکا برخوردار شده باشد. نویسندهای که تنها رمان کامل او «محاکمه» است و دو رمان «قصر» و «آمریکا» ناتمام ماندند. این رمانها زمانی به چاپ رسیدند که دیگر او در قید حیات نبود.
این اقبال و شهرت کافکا پس از مرگ را میتوان از دو نکته دریافت: آثار اندک کافکا به زبانهای مختلف و گاهی با چند ترجمه مختلف در یک زبان منتشر شدهاند. نکته دیگر، بیشمار کتابهایی است که درباره عقاید و زندگی او نوشته شده است. میتوان گفت تعداد کتابها و مقالاتی که درباره کافکا به زبانهای متعدد نوشته شده، به اندازه یک کتابخانه بزرگ میرسند.
از آخرین کتابهایی که درباره فرانتس کافکا نوشته شده است، بیوگرافی مفصلی است که به زبان آلمانی در سه جلد تدوین شده است و دو جلد آن چاپ شدهاند.
راینه استاچ، نویسنده این بیوگرافی سه جلدی و محقق برجسته و نویسنده آلمانی است که پیش از آنکه به نوشتن این سه جلد همت کند، ویراستار مجموعه آثار کافکا بوده است. بنابراین، علاوه کار تحقیقی بر زندگینامه کافکا، بر آثار و افکار او احاطه داشته است.
جلد سوم به نام «کافکا: سالهای بصیرت» به سالهای پایانی زندگی کافکا تا مرگ او(بین سال های ۱۹۱۶ تا۱۹۲۴) میپردازد.
جلد دوم به نام «کافکا: سالهای سرنوشتساز» دوره نوجوانی و جوانی این نویسنده پراگی را مرور میکند و سرانجام جلد سوم قرار است دوره کودکی او را بررسی کند.
نخستین بیوگرافی از فرانتس کافکا را دوست دیرین و ناشر آثارش، ماکس برود نوشته است، همو که کافکا به او سفارش کرده بود، بعد از مرگش، نوشتههایش را از بین ببرد، اما برود برخلاف وصیت کافکا همه نوشتههای او از جمله نامهها، یادداشتهای روزانه و رمانهای ناتمامش به نام آمریکا و قصر را به چاپ رساند.
استاچ در جلد سوم زندگینامه کافکا مینویسد: «ماکس برود تنها یک دوست دیرین نبود که کنار تخت بیماری کافکا حاضر شد بلکه همچنین دنیایی را نمایندگی میکرد که با وجود تلاشهای کافکا برای او غیرقابل عبور مانده بود.» (ص ۵۶۴)
فرانتس کافکا، بهزغم اینکه نویسندهای زیرپوستی است و گرفتار در دنیای درونی خود است و قاعدتا باید کم از او بدانیم اما جزو معدود نویسندههایی است که همه مصالح کار برای نوشتن یک زندگینامه یا ورود به دنیای درون خودش را به ارث گذاشته است.
او علاوه بر ادبیات داستانی، صدها نامه و یادداشت از خودش به جا گذاشته که عموما به تشریح وضعیت خودش مشغول است و نیز روح زمانه خود را نیز فراموش نکرده و آن را به ثبت رسانده است.

کتاب دیگری که محققان عموما برای دریافت روحیات و آرای او به آن استناد میکنند، «گفت و گو با کافکا» است که گوستاو یانوش در آن گفتههای کافکا را از دیدارهای مکرر خود با او بازگو کرده است. در آن زمان یانوش جوانی بوده است که میخواسته در راه نویسندگی گام بردارد و کافکا نویسنده ای بوده در سالهای آخر زندگیش.
راینر استاچ، این مجموعه نامهها، یادداشتهای روزانه و خاطرات دوستان و نزدیکان کافکا، را خمیرمایه بیوگرافی او قرار داده است.
جلد سوم در بیست و هشت فصل تنظیم شده است که گام به گام سعی کرده است، فضای زندگی و فکری کافکا را از طریق حضور خود کافکا در آنها فضاها بازسازی کند.
کافکا در دهه سوم زندگی خود، و تنها دمی قبل از مرگش با پدر و مادر خود زندگی میکرد، به گفته استاچ زمانی که فرانتس ملافههای چروک والدین خود را میدید، « که چند قدم آن طرفتر بودند، صبحهای شنبه کمی حالت تهوع میگرفته است.»
کتاب بیوگرافی استاچ، هم محققانه است و هم فضاسازی گیرایی از زندگی کافکا میکند.
این بازسازی فضا، عمدتا بر توصیفاتی است که خود کافکا در لابهلای نامهها یا یادداشتهای روزانه ارائه میدهد. در واقع میتوان گفت این بیوگرافی شاخ و برگدار، روایت دوباره خود روایای به نام کافکاست.
نویسنده سعی میکند در این کتاب، کافکاهای مختلف را کنار هم بگذارد تا خواننده در پایان به کافکای نزدیک به کافکا دست یابد. او از کافکای اهل پراگ، کافکای یهودی متمایل به صهیونیست، کافکای سوسیالیست، کافکایی که رابطهاش با زنان غامض است، و هر از گاهی برای اطفا میل جنسیش به فاحشهخانهها پناه میبرد، کافکای کارمند که کارش را دقیق انجام میدهد، کافکایی که شبها مینویسد، کافکای گیاهخوار، کافکایی که پدرش را مستبد زورگویی میبیند، و کافکای بیمار مینویسد.
اگر کسی آثار ادبی کافکا را همراه با نامهها و یادداشتهایش خوانده باشد، شاید این بیوگرافی حرف تازه برای او نداشته باشد، زیرا فضاسازی استاچ در واقع همان حرفهای کافکاست اما چنین خوانندهای نادر است بنابراین، این بیوگرافی میتواند همه حالات و مقامات کافکا را از یک رشته نخ عبور دهد، و خواننده یکجا آن را دریافت میکند.
به عنوان مثال، صحنهای که نخستین علائم بیماری سل کافکا خود را نشان میدهد (فصل دهم کتاب)، چیزیست که تنها خود کافکا شاهد آن بوده، زیرا نیمه شب او بعد از سرفه متوجه خونی میشود که از گلویش ترشح کرده، و تنها کسی که این صحنه را توصیف کرده خود کافکا بوده است، بنابراین استاچ در اینجا هیچ اطلاعات تازهای ندارد که به خواننده بدهد، جز نوعی گردآوری از میان توصیفات خود کافکا.
استاچ این قول کافکا را درکتاب میآورد که میتوان گفت اجمالی از زندگی رنجآورش است: «زندگی من دقیقا یکنواخت است و در زندان درونیام پیش میرود، بهبیانی، آمیخته به نوعی بداقبالی سهگانه است. وقتی نمیتوانم کاری انجام دهم، ناشاد هستم؛ وقتی میتوانم کار کنم، زمان کافی ندارم؛ و زمانی که به امید آینده چشم میدوزم، مسئله بعدی که میدانم این است که ترس آنجاست، ترسی فراگیر، وسپس من کمتر قادرم کاری انجام دهم.» (ص ۱۷۰)
مترجم انگلیسی این دو کتاب، شلی فریش است که به به دلیل ترجمه اش جایزه «انجمن زبان مدرن» را از آن خود کرد.
این کتابها را انتشارات دانشگاه پرینستون در سال ۲۰۱۳ به چاپ رسانده است.











