کهنهسرباز شوروی در افغانستان: هر ساله روز نجات در جنگ را جشن تولد میگیرم

پس از چهل سال از تهاجم ارتش اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان شماری از کهنه سربازان برگشته ارتش سرخ هنوز با خاطرات جنگ افغانستان زندگی میکنند.
خاطرات زیادی از حضور نه ساله ارتش سرخ شوروی در افغانستان ناگفته مانده است. برخی از ژنرالان روسی که فرماندهی جنگ در افغانستان را به عهده داشتند، خاطرات خود را نشر کردهاند. اما یاداشتهای سربازانی که در خط مقدم جنگ بودند، کمتر در دسترس مردم قرار گرفته است.
در ارتش شوروی، سربازانی از جمهوریهای مسلماننشین ازبکستان، تاجیکستان و قزاقستان که آن زمان بخشی از اتحاد جماهیر شوروی وقت بودند، نیز در زیر چتر ارتش سرخ در افغانستان جنگیدند.
قچقار نار قابل، شاعر و نویسنده ازبکستان یکی از سربازانی بود که در سالهای حضور نظامی شوروی در افغانستان در این کشور جنگیده است.
عوض طاهر، خبرنگار بخش ازبکی بیبیسی پای صحبت این کهنهسرباز نشسته است. او هر ساله روز نجاتش را در جنگ خونین افغانستان مانند روز تولدی دیگر جشن میگیرد

او میگوید: تاریخ ۱۲ می/مه را به عنوان زادروز دوم تجلیل میکنم. چون در آن روز وقتی درگیری آغاز شد، مجاهدین تانک نوع 'بی.ام.پی' را محاصره کردند. من درکنار تانک بودم. درجریان درگیری لوله توپ تانک 'بی.ام. پی' آتش گرفت و ترکید، این حادثه باعث نجاتم شد.
آقای نارقابل میگوید اطرافش پر از جسد بود، همه کسانی که با او همراه بودند، کشته شدند. تنها او و یک دوست دیگرش زنده ماندند. او شاهد مرگ شمار زیادی از همسنگران و دوستان نزدیکاش در این روز بوده است. میگوید: "همان روز مرگ را با چشم مشاهده کردم. هیچ امیدی به زندگی نبود."
در صحبت با آقای نارقابل چنین به نظر میرسید که خاطرات جنگ خونین افغانستان هنوز در ذهنش تازه است. حال و هوای حضور در خطوط نبرد را چنان حکایت میکرد که گویا همه رویدادها به تازگی اتفاق افتاده است. برای او حکایت رویدادهای خونین چهاردهه پیش هنوز هم سخت بود.
آقای نارقابل میگوید "من درمورد رفتن به جنگ افغانستان با شما صحبت نمیکنم، بلکه در مورد یک حرف مهم، این که هیچ چیزی بهتر و خوبتر از صلح نیست. در جنگ بسیاری از جوانان ازبیک کشته شدند. خودم در جنگ زخم برداشتم. روزهایی را به یاد دارم که اجساد همسنگرانم را که در جنگ کشته شده بودند، حمل میکردم و زخمیها را از جای به جای دیگر انتقال میدادم."

آقای نارقابل میگوید درافغانستان جوانان قزاق، روس، بلاروس و جوانان تاجیک باهم بودند. کسانی که به نبرد میروند و در یک صف میجنگند، نمیگویند که تو تاجیکی، یا تو قزاق هستی. در چنین شرایطی درد و هدف مشترک است.
این کهنهسرباز ارتش سرخ که در دو سال آخر حضور شوروی در افغانستان جنگیده، میگوید: رفتن به افغانستان پیام مرگ را به همراه داشت، ولی سرباز زدن از این ماموریت ناممکن بود. سربازان ناگزیر بودند که به این ماموریت دشوار تن بدهند. او خاطرات ورود به کابل و وضعیت روحی سربازانی را که در فرودگاه دیده بود را هنوز به یاد دارد.
او میگوید: در همسایگی ما شخصی به نام ناروی دو سال از من بزرگتر بود، پیش از من به افغانستان رفت و کشته شد. به همین خاطر در روستایی که من زندگی میکردم، مردم از گفتن نام افغانستان وحشت داشتند.
میگوید: یادم است که اول به شهر تجن ترکمنستان رفتیم. پس از یک ماه، دوره آموزش سه ماهه آغاز شد. در آن روزها "ممکن نبود بگویی به این ماموریت نمیروم."

آقای نارقابل میگوید که سوالهای همانند این که اگر به این ماموریت بروم، برمیگردم یا نه؟ امروز یا فردا، چه وقت کشته خواهم شد؟ همه سربازان "ترس و تشویش" داشتند.
میگوید: اولینبار با هواپیمای باربری به کابل منتقل شدیم. وقتی از هواپیما پیاده شدم وضعیت را طور دیگری دیدم. سربازان دور و برم با چهره رنگ باخته و خسته دیده میشدند، گویا در بدنشان خون نمانده است."
این شاعر و نویسنده ازبکستان میگوید که آن زمان هم باورش این بود که ]ارتش سرخ در افغانستان [ پیروز نمیشود. اما میگوید که به رغم روزهای سخت جنگ، از افغانستان خاطرات شیرین نیز دارد.

میگوید: "وقتی از کابل به روستاها میرفتم در مواجه با مردم محل، در قدم نخست آنان از مسلمان بودنم خیلی خوشحال میشدند. وقتی برای آنان کلمه توحید را میخواندم، خوشحال میشدند. مردم محل باور داشتند که روسها در افغانستان پیروز نمیشوند. من هم این را درک میکردم، که در این جنگ پیروز نمیشویم."
او به ولایتهای مختلف افغانستان رفته و میگوید: وقتی با مردم افغانستان صحبت میکردم از صحبتهایشان حس میکردم که چقدر نسبت به من دلسوز و مهربان هستند و اکنون نیز وقتی شروع به نوشتن میکنم خاطرات دوران جنگ به ذهنم میرسد، و آن را مینویسم.











