داستان تقلای تراجنسی افغان؛ 'احساس میکردم در قفس زندگی میکنم'

- نویسنده, محجوبه نوروزی
- شغل, بیبیسی
در کودکی لباسهای پسرانه میپوشید و موهای خود را مدل پسرانه کوتاه میکرد. اما وقتی بزرگتر شد به درخواست مادرش، شروع کرد به پوشیدن لباسهای دخترانه. اما میگوید با احساسات "کاملا مردانه" در اندام زنانه گیرمانده بود.
پیوسته از خود میپرسید "چرا از همجنس خودم خوشم میآید؟ چرا به دختران تمایل و گرایش جنسی دارم؟" اما از این حالت سر در نمیآورد و نمیدانست این معما را چگونه حل کند. احساس گناه میکرد. چند بار یک همکلاسی خود را بوسیده بود اما نمیدانست چرا و چه نامی به این رابطه بگذارد. خود را تنها و متفاوت احساس میکرد، چیزی اصلا در باره اقلیتهای جنسی نمیدانست و این عبارت را اصلا نشنیده بود.
'فکر میکردم با برادرم همبستر شدهام'
آرشام فیضی ۲۱ ساله در تهران به دنیا آمده و بزرگ شده است. او هیچگاهی در افغانستان زندگی نکرده ولی میگوید اصالتا از ولایت هرات در غرب افغانستان است و حالا چند سال است در آلمان زندگی میکند. وقتی ۱۶ ساله بود ازدواج کرد تا شاید نظرش "در باره مردان و تمایلات جنسیاش به زنان عوض شود و از این رنج و عذاب" رهایی یابد.
او میگوید: "هر دختری آرزو دارد که با یک مرد ازدواج کند و صاحب فرزند و خانواده شود. ولی با آنکه میدانستم علاقهای به مرد ندارم، با یک مرد ازدواج کردم. او میافزاید:"شوهرم مرد خوشقیافه، مهربان و فهمیدهای بود."

آرشام میگوید: "در همان اوایل ازدواج چندین بار سعی کردم به شوهرم بگویم که من به همجنس خودم علاقه دارم ولی مطمین نبودم فکر میکردم شاید اشتباه میکنم. فکر میکردم شاید کسی مرا جادو کرده باشد و اگر شوهر کنم و با یک مرد زندگی کنم شاید این احساسات، عواطف و گرایشهای جنسی من تغییر کنند".
او تلاش میکرد ولی دیگر نمیتوانست خود و همسرش را فریب بدهد.
"از سکس با یک مرد متنفر بودم ولی مجبور بودم به نیازهای شوهرم تن بدهم، به شدت احساس گناه میکردم، فکر میکردم با برادرم همبستر شدهام."
پنج سال همینگونه با شوهرش زندگی کرد و حتا دو فرزند به دنیا آورد اما میگوید با آن که با تمام وجودش دوست شان دارد ولی بالاخره تصمیم گرفت به شوهرش بگوید که دیگر نمیتواند با یک مرد زندگی کند و فکر میکند خودش مرد است و به زنان علاقه دارد.
شوهرش شوکه شده بود، اصلا حرفهای آرشام را باور نمیکرد، فکر میکرد دروغ میگوید و عاشق مردی دیگری شده است. ولی او تلاش زیادی کرد به او بفهماند که ترانس است و از او جدا شد.

'من ترنس هستم نه همجنسگرا'
آرشام میگوید: "درست است که من زن به دنیا آمدهام و به زنان علاقه دارم، از کودکی در مورد جنسیتم شک داشتم، نمیدانستم پسر هستم یا دختر، از لباسها و بازیهای پسرانه خوشم میآمد. بیشتر دوستان من پسر بودند و با دختران خود را راحت احساس نمیکردم. برای اولین بار در ۱۴ سالگی یک دختر را بوسیدم و متوجه شدم که از دختران بیشتر خوشم میآید. اما من همجنسگرا نه بلکه در واقع یک ترانس هستم."
افراد تراجنسیتی کسانی هستند که هویت جنسی خود را با جنسیتی که با آن به دنیا آمدهاند، متفاوت میدانند. مثل فردی که با جنسیت زن به دنیا آمده ولی خود را مرد میداند و بالعکس.
تا پیش از این، این مسأله اختلال روانی دانسته میشد اما به تازگی سازمان بهداشت جهانی تراجنس بودن را از فهرست بیماریهای روانی خارج کرده است.
آزادی به قیمت از دست دادن فرزندان و خانواده
آشکارسازی ارشام برایش گران تمام شد و خود میگوید ضربهای سنگینی را متحمل شدهاست.
آرشام میافزاید: "دو خانواده، خانواده خود و شوهرم را از دست دادم. با آنکه سرپرستی و حضانت فرزندانم به من میرسید ولی تصمیم گرفتم آنها را به پدرشان واگذار کنم. این تصمیم برایم بسیار سخت بود اما نمیتوانم مادر خوبی برای آنها باشم. همیشه فکر میکردم مرد هستم و میخواهم با جراحی تغییر جنسیت (تطبیق جنسیت) بدهم و به یک مرد کامل تبدیل شوم. هم اکنون تحت تداوی و درمان قرار دارم و هورمونهای مردانه مصرف میکنم، در مرحلهای بعدی سینههایم را تخلیه خواهم کرد و در نهایت تغییر جنسیت خواهم داد. احساس میکردم در قفس زندگی میکنم و اکنون آزاد شدهام."

او مدعی است که "بنده برگزیده و نیک خداوند" است چون که او را متفاوت از دیگران آفریده و این توانایی و نیرو را به وی دادهاست تا آزادانه در باره هویت و گرایشهای جنسیاش صحبت کند. اما میگوید خیلی جای تاسف است که دیگر افغانهای دگرباش این توانایی و جرات را ندارند تا آزادانه در باره تمایلات جنسی خود حرف بزنند و به قول معروف از پستو بیرون بیایند.
آرشام فیضی میگوید: "ای کاش خانوادهها میتوانستند این را درک کنند که این گرایشها و تمایلات اختیاری نیستند و این افراد کنترلی براین احساسات، هویت و گرایشهای خود ندارند. او از خانوادهها میخواهد به این خواستهها و گرایشهای فرزندان شان احترام بگذارند. و این همه درد و رنجی را که او متقبل شدهاست، بر فرزندان شان تحمیل نکنند."
مادرم میخواهد هورمون زنانه بخورم تا دوباره ازدواج کنم
یک سال پیش او به خانوادهاش گفت که ترانس است. یگانه کسی که او را به خوبی درک میکرد، خواهر بزرگش بود و سعی کرده بود به مادرش هم توضیح بدهد که ترانس یعنی چه، ولی مادرش از شنیدن این خبر به شدت ناراحت شده بود.
آرشام میگوید مادرش فکر میکند که ممکن است دخترش را جادو کرده باشند، و از او میخواهد هورمونهای زنانه بخورد تا "دوباره به حالت عادی برگردد" و با یک مرد دیگر ازدواج کند. اما ارشام به این سادگی نمیخواهد زیر بار حرفهای خانواده برود و میگوید دیگران باید به آرزوها، هویت و گرایشهای من احترام بگذارند و طوری که هستم مرا بپذیرند.











