|
يک قصرو هزاردريچه: جای سبزی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
زهره و عزت الله مهمانان قصر، پس از سلام عليکی بالالوماما (دلقک قصر) داخل دهليز های قصر می روند. زهره و عزت الله واضح می سازند که پس از ملاقات شان با لالو ماما هر چه زود تر بايد به خانه برگردند، زيرا پدر شان به مسافرت رفته و مادرشان تنهاست. لالوماما به آنها جای سبزی می دهد، اما مهمانان درين مورد چيزی نمی دانند و شنيدن جای سبزی گفتن برايشان نامانوس جلوه می کند. لالو ماما جای سبزی را رسم افغانی می خواند و پس از بحث کوتاه در اين مورد، برای بهتر فهماندن مهمانان دريچه ای را می گشايد. زهره و عزت الله به اتفاق لالو ماما، فريبا را می بينند که مشغول نوشتن کارخانگی خود است. در همين هنگام زلمی برادرش داخل خانه شده از آمدن خاله نوريه به خانه شان می پرسد. فريبا علت آمدن خاله نوريه را جای سبزی گفتن برای مادرش می خواند. هردو درين مورد باهم بحث می کنند. فريبا فکر می کندخاله نوريه جای سبزی می گفت، برای اين که پدرشان زود برگردد، عزت الله عقيده دارد ، او به خاطری آمده بود تا دريابد چه زمانی پدرش برمی گردد.
زلمی می پرسد جای سبزی رفتن چی فايده دارد؟ مادرش می گويد: "اين کار رفت و آمد خويش و قو م را زياد ساخته و از حال و احوال همديگر باخبر می شوند . فايده ديگرش اين که انسان خود را تنها احساس نمی کند و می داند که دوستان در هر موقع به دردش می خورند. با تمام شدن سخنان مادر، دريچه هم بسته می شود. مهمانان معلومات مادر فريبا را با هم به تکرار می گيرند. زهره و عزت الله با لالوماما قدم زده به منرل بالا يی قصرمی روند، هنوز چند پله را بالا نرفته اند که سگ کوچکی عوعو کنان از عقب آنها می دود. زهره ازديدن سگ کوچک و پشمالود می ترسد، لالو ماما می گويد: اين سگک بنجر نام دارد و از قصر است ، حالا گرسنه شده است و نزد من آمده است. نوجوانان که سگی به اين کوچکی را در عمر شان نديده اند تعجب می کنند، لالوماما با مسخره گری هايش در مورد کوچکترين سگ دنيا برای شان می گويد. لالو ماما در اثر اصرار بيش از حد مهمانانش دريچه ديگری را می گشايد. حکيم بابا در لب جوی آب نشسته و مطالعه می کند. فيروزه و اکمل از عقب می آيند. فيروزه چشمان بابا حکيم را می بندد و از وی می پرسد تا آنها را به نام صدا کند.
اکمل و فيروزه از حکيم بابا می خواهند تا مثل هميشه در مورد خبر های نو چيزی برای شان بگويد. بابه حکيم که تازه از سفر خارج آمده، می گويد: "در خارج اکثر مردم سگ نگهداری می کنند . او کتابی را که با خودش آورده به جوانان باز می کند، پس از برگ گردانی چند صفحه از کتاب، عکسی را به فيروزه و اکمل نشان ميدهد . اکمل و فيروزه از ديدن سگ کوچک سفيد که چشمان و بينی اش سياه است و پهلوی قطعی گوگردی جا گرفته با هم تعجب آميز حرف می زنند. چوچه سگ درست شبيه پشک معلوم می شود. بابه حکيم می گويد: "اين سگ دانکا نام دارد ووزنش نيم کيلو است . دانکا يک ساله است و داکتران گفته اند که سگ مذکور بيشتر از ين بزرگتر نمی شود. اکمل می پرسد که اين سگ چرا اين قدر کوچک است ؟ بابه حکيم می گويد : جنس اين سگ همين گونه است و در کشور سلواک موجود است. دانکا بيست سانتی متر قد دارد. با گفته حکيم بابا دريجه بسته می شود، مهمانان و لالو ماما در مورد حرف می زنند و راهی دريچه بعدی می شوند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||