الله داد از بابت خواندن نامه اش توسط معلم رحيم متاثر بود ، رحميداد از وی خواست تا خيالات عاشقی را از سر بيرون کرده متوجه دروسش باشد.
سميع الله با ديدن نامه يی عاشقانه به الله داد از شوخی يکی از دوستانش گفت، اما او می خواهد نويسنده ی نامه را معلوم کند، از همين رو از نسيم خواست ياداشت های در کتابچه اش بنگارد.
تيم صحی به قريه رسيد، جانباز وعده داد که او اين اطلاع را به اهالی سربند رساند.
داکتر به گلالی وظيفه داد تا با داکتران زن همکاری کند و خود با داکتران مرد همکاری می کند.غوتی هم شمس پسرش را غرض تداوی نزد داکتر برد.
پريگل از گل محمد خواست، مجيد را از گرفتاری قاچاقبران مواد مخدر مطلع سازد.
گل محمد خانه ی مجيد رفت ،ولی او خانه بنود، سمندر گمان برد ممکن مجيد از ترس گرفتاری خود را پنهان کرده باشد. مجيد به ملک آدم خان گفت که در دستگيری قاچاقبران او خود دست داشته است.