 | | | زلمی سبزی را با اشتها ميل کرده از شفيقه می خواهد تابيشتر سبزی بپزد. |
پلوشه از ترس وقوع جنگ، مکتب نمی رفت. زرمينه از اکبر خواست تا درحل منازعۀ ده پايان وده سربند تلاش کند. اکبر به ملا گفت درحل منازعه غفلت شده وبايد به سعی خود سرعت دهيم .لعلباز با رحيم خدا حافظی کرد، زيرا ازوارخطايی آدم خان ، گمان جنگ برد. لعلباز به خاطر حل معضلۀ ده پايان به انديشه بود، ولی آدم خان از او خواست تا قدری بيشتر انتظار بکشد . رابعه گل، سبزی زمينی را به نسيم داد تابه ملالی ببرد، زيرا او نه تنها سبزی را خوش دارد، بلکه برای صحتش نيز مفيد است .  | | | لعلباز به خاطر معضلۀ ده پايان پريشان بود، ولی آدم خان او را به صبر فرا خواند. |
زلمی را سبزی مزه داد وبه شفيقه گفت که در پهلوی سايرخوراکه ها هر روز سبزی بپزد. غفار که سال گذشته ترکاری کشت نکرده بود، گل مکی از او خواست تا انواع تخم ترکاری را آورده بکارد. |