 | | | شکيبا از اين، که نمی تواند مکتب رود ابراز تاسف مى کند. |
ناظر متأثر بود که اورا در حصۀ خريداری کرۀ طلا فريب داده اند. ازينرو کرۀ طلا رابه فتح خان نشان داد. فتح خان آنرا طلای اصل خواند . ناظر با غفار دست به گريبان شد که چرا با تقلبی نشان دادن کرۀ طلايی ، اورا به انديشه انداخت؟ غفار عذر خواست که در مورد اصليت طلا چيزی نميداند. ناظر ازرحيمداد خواست تا موهايش را به طرز بسيار زيبا جور نمايد، زيرا تصميم رفتن به خانۀ نامزدش را دارد و تحفه يی نيز برايش خواهد برد. رحيمداد در مورد تحفه ميپرسد.ناظر دست به جيب ميبرد تا کرۀ طلا را بيرون آورد، ولی با داد و فرياد از گم شدن آن سخن می گويد. گل محمد به اکبر و مجيد خبرداد که آدم خان حاضر شده است به جرگۀ موسفيدان اختيار دهد تا جنجال او با جانباز از طريق جرگه ، حل و فصل گردد. ازجانب ديگر اکبر به رحيم مژده ميدهد که آدم خان به اشتراک در جرگه حاضر و به حل معضله از راه مسالمت آميز،آماده شده است.  | | | اکبر و رحيم از جانباز خواستند که اونيرمانندآدم خان از دشمنی بگذرد و با او آشتی نما يد. |
اکبر و رحيم از جانباز خواستند که اونيرمانندآدم خان از دشمنی بگذرد و با او آشتی نما يد. جانباز ميپذيرد . شکيبا حين گرفتن آب از بمبه، متوجه رفتتن دختران به مکتب شد، ا و از اين که برای دختران همسالش مکتب وجود ندارد، متاثر شد. شکريه بر شکيبا قهر شد، که چرا در آوردن آب دير کرد؟ شکيبااز صحبت نمودن با دختران مکتب ياد کرده، از نرفتن به مکتب اظهار تأسف کرد. |