درباره داریوش همایون؛ لایههای نوشته، مراتب نویسنده

منبع تصویر، BBC World Service
- نویسنده, محمد قائد
- شغل, نویسنده و روزنامهنگار
سال ها انتظار داشتم داریوش همایون خاطراتش را منتشر کند. امیدوارم نوشته باشد تا شاید روزی که معاصرانش هم حضور ندارند منتشر شود. اگر ما بیش از پیشینیان میدانیم، تردید نکنیم نسل جدید و بعدی ها بیش از ما خواهند دانست.
سیر زندگی فرد و اینکه چه بود و چه شد آن اندازه اهمیت ندارد که تاریخ فکر، فکر جمعی، فکر همگانی. حتی وقتی پای اشراق و الهام در میان باشد، فکرْ پدیدهای است جمعی. آدم ها به اتفاق میاندیشند، به اتفاق احساس میکنند و به اتفاق تصمیم های درست یا نادرست میگیرند.
نظریهپرداز یعنی کسی که به دیگران میگوید اگر نتیجهٔ مشاهدهات این است، فکرت را متناسب احساست تنظیم کن و توجه داشته باش نتایج حرفی که میزنی عملاً ممکن است اینها باشد. منطقاً نمیتوانی آرزو کنی هم خدا را داشته باشی و هم خرما را، هم بسکتبالیست طویلالقامه باشی و هم وزنهبردار توپـُر(سال ها پیش وقتی از دوستانی پرسیدم در هجدهسالگی دلشان میخواست چکاره شوند، بهروز تورانی، در مطایبهای به یادماندنی از آرزوی محال، گفت فقط یادش میآید در چهاردهسالگی دلش میخواست خوانندهٔ سیاهپوست شود).
همایون از آدم هایی بود که حتی اگر از آنها بیزاری، ناچاری به حرفشان توجه کنی چون پردهٔ عریض فکر میکنند و چشمانداز سینماسکوپ دارند.
در روزنامهاش نشانی از پول آسان به چشم نمیخورد. حتی پس از سیل بادآوردهٔ پول نفت در انتهای سال 53، دفتر روزنامه در دو طبقهٔ اجارهای بود در ساختمانی نه چندان شیک در سهراه قرینهٔ دروازهٔ اصلی دانشگاه تهران در انتهای خیابان فخر رازی، خیابان جمهوری کنونی.
سال 55 وقتی یک آپارتمان ساختمان مجاور را خریدند و ضمیمهٔ سیستم استیجاری کردند، کف آن همسطح نبود و در راهرو فسقلی باید از پلکان آهنی قزمیتی بالا میرفتی تا به بخش شهرستان برسی.
یک مشت فایل کابینت و اثاثیهٔ ارزان قیمت و سیم های تلفن که مثل سیم اطوی خیاطخانهها از سقف تا کنار صندلی های روکش پلاستیک و میزهای آٔهنی بنجل آویزان بود. سردبیر اتاق اختصاصی نداشت و اتاق دو در سهمتر همایون چیزی در همان مایه بود. حتی یک وسیله یا شیء که بتوان گفت قدری زیبا و تزئینی است در تمام مجموعه دیده نمیشد.
چاپخانه مرکب بود از سولهای در یک زمین بایر متعلق به اوقاف، چسبیده به ساختمان روزنامه، که به خیابان مجاور راه داشت، با یک ماشین چاپ روتاتیو قراضهٔ قدیمی (سیستم حروفچینی لاینوترون، با شمش سرب در حال ذوب، در قیاس با کامپیوترهای امروزی به کشتی باستانی با مردانی عرقریزان در حال پاروزدن، و فرودگاه مدرن با زنانی متبسّم پشت میزهای کوچک تمیز میماند).

منبع تصویر، BBC World Service
برای فرستادن مطلب به چاپخانه، آن را در بالکنی کوچک در کیسهای برزنت آویزان به طنابی میگذاشتی و غیژژژ به چاپخانه که آن پایین در گوشهٔ زمین ساختهنشدهای بود روانه میکردی، و به همکاران چاپخانه زنگ میزدی بردارند.
این با دَمودستگاه مفصل اطلاعات و کیهان یک دنیا فاصله داشت: تحریریههای جادار شیک با پاراوان چوبی و شیشهای در ساختمان های بزرگ چشمگیر.
در ابتدای سال 58 فاتحان پانزده خرداد گرچه از دست آیندگان غضبناک بودند، تا نیمهٔ مرداد، پس از انتخابات مجلس خبرگان، برای فتح آن اقدامی نکردند. توجهشان بیشتر به اطلاعات و کیهان بود که هم خوانندهٔ عام و توزیع سراسری داشتند و هم املاک و اموال و ساختمان ها و پولوپَله.
با این همه، واکنشی که اطلاعات و کیهان، با تمام کیابیا و نفوذشان، در نیمهٔ دههٔ 40 به مقدمات انتشار آیندگان نشان دادند، نشان از نگرانی داشت. روزنامهٔ مرد مبارز در مهر 46 یک ماه پیش از انتشار آن نوشت: "روزنامهٔ آیندگان از هم اکنون اطلاعات را تهدید میکند."
دوقلوهای عصر درگیر رقابتی شدید با همدیگر بودند که عمدتاً به پیشدستی در اخبار صفحهٔ حوادث و مضرات و فواید بیوآنزیم در پودر لباسشویی محدود میماند. سطح توقع باسوادهای جامعه بالا میرفت، اما ارتقای سطح مطبوعات یومیه آسان به نظر نمیرسید. شخص شاه و آدم هایش با دقت میخواندند.
علیرضا فرهمند، دبیر سرویس سیاسی کیهان در آن سال ها، تعریف میکرد مصطفی مصباحزاده، صاحب مؤسسهٔ کیهان، به ویراستاران ارشدش گفت این روزنامه دو دسته خواننده دارد: خریداران و خوانندگانی در شهرها و خیابان ها و ادارهها و دانشگاه ها که جلب رضایت آنها وظیفهٔ شماست. دستهٔ دوم، اعلیحضرت همایونی، که جلب رضایت ایشان وظیفهٔ من است.
در اینجا وارد داستان مسخرهٔ حزب رستاخیر نمیشوم، اما همایون به نظرم بزرگ ترین قربانی ویارِ نسجیدهٔ شاه بود. کنجکاوم بدانم نهاوندی و مجیدی و انصاری و دیگر اعضای هیئت حاکمه وقتی همایون را میدیدند پشت میکرفن حزب آسمانریسمان میبافد چه احساسی داشتند. بسیار بعید است آن مهملات را ذرّهای جدی گرفته باشند.
اما اینکه مانند هرکس دیگری حسابش غلط از آب در میآمد آن اندازه اهمیت نداشت که گاه انگار حرف خودش را هم جدی نمیگرفت.

منبع تصویر، BBC World Service
سال 56 که عازم پیوستن به کابینه بود، با حالت کسی که کارش با نردبان تمام شده و دیگر به آن احتیاج ندارد، اعلام کرد کارکنان روزنامه (به سبک لوموند و بعدها ایندیپندنت) سهام آن را بخرند. اما پس از سقوط دولت آموزگار، در مهر 57 برگشت تا دوباره در روزنامه بنشیند. برخی اعضای تحریریه به او گفتند بفرمایید بیرون. ضربهٔ این برخورد موقعیت هوشنگ وزیری، سردبیر دوستداشتنی و نرمخو اما جدی را هم متزلزل کرد و به اخراج نه چندان محترمانهاش از سوی اعضای فاتح تحریریه انجامید.
در آن زمان من هم اگر در ایران و آنجا بودم، بیهیچ ملاحظهای از او میخواستم حالا که سهام را واگذار کرده و رفته، بهتر است مقالهاش را برای تحریریه بفرستد؛ و یادآوری میکردم با هزیمت حکومت و دولت نظامی و شکست کل دستگاه و وقتی اعضای خاندان سلطنت تقریباً همه رفتهاند و شاه چمدان میبندد، رجزخواندن در بارهٔ پوشیدن دستکش آٔهنی را بهتراست در ِ کوزه گذاشت.
درهرحال، واگذاری سهام و تغییر ترکیب سهامداران گرچه از نظر حقوقی چندان مهم نبود، میتوان گفت فضای تحریریه را عوض کرد و در ایجاد شورای سردبیری و روحیهٔ اعضای تحریریه اثرگذار شد.
در ادامهٔ بحث شیرین پول، سال 54 ضمیمهٔ ادبی آیندگان با انتخابی کمی دشوار روبهرو شد. نورالله همایون، پدر مدیر روزنامه، قطعه شعری که به مناسبت تولد امام اول شیعیان سروده بود برای چاپ داد.
چاپ چنان شعری در چنین نشریهای مناسبت ندارد. خوانندهٔ همیشگی تعجب میکند. دیندار واقعی نمیپسندد یک مشت تارکالصلوﺓ عرقخور خودشان را به مولا بچسبانند، و پای مجیزگویی و فرصتطلبی و پشتک و وارو میگذارد.
شنیدم ویراستاران ضمیمهٔ ادبی با وزیری و همایون در میان گذاشتند. همایون گفت شخصاً نظری ندارد و مثل هر مطلب واردهٔ دیگری دربارهٔ چاپ آن تصمیم بگیرند. اما یک مشکل کوچک وجود داشت: نورالله خان نه تنها آدمی محترم که هر روز با او سلامعلیک میکردی، بلکه صندوقدار روزنامه بود.
اندیشهورزان ستیهنده کوتاه آمدند و مدیحه با خط نستعلیق در صفحهٔ دوم ضمیمه چاپ شد. چارهای جز جلب رضایت نورالله خان نبود. سرسختی نشان میدادی، ممکن بود ضمیمهٔ ادبی که او خرجش را تأمین میکرد دیگر در نیاید. اگر به قلمفرسایی در بارهٔ ادبیات مدرن و الیوت و همینگوی علاقه داری باید با نورالله خان و ثنای مولیالموحدینش کنار بیایی.
(سال ها بعد وقتی در سیمای نجیب یک آنارشیست به سرودهٔ سبک قدمایی نیمایوشیج به مناسبت ولادت امام اول اشاره کردم خوانندههایی، با قدری ناباوری، میل داشتند آنچه را خوانده بودند شفاهاً تأیید کنم.)
داستان مدیحهٔ ولادت را، که متن چاپشدهاش موجود است، از یکی دو نفر شنیدم و شخصاً نه میتوانم تأیید کنم و نه تکذیب.
روایت قابل تأیید این است: مرداد 58 مدتی با نورالله همایون و چندین نفر دیگر در جایی، شاید پادگان لویزان، به اجبار مهمان بودیم. اهل طاعت و عبادت و نیمچهادیبی بود با صدها و شاید هزارها بیت شعر در حافظه. از جمله خاطراتی که تعریف کرد این بود که زمانی خانهاش را گرو گذاشت تا کار روزنامه بیفتد.
ضربالمثل پرتغالی میگویند فقر گناه نیست اما بهتر است پنهان بماند. آدمی حتی کمی اسنوب که به سیمای خودش در روابط عمومی اهمیت بدهد به این اندرز پایبند است.
داستان دخالتش در مقالهٔ دی 56 روزنامهٔ اطلاعات یک ابهام دیگر بود. خلاصهٔ ماجرا اینکه پس از ترور افسران شرکت آمریکایی راکوِل و نیز سرتیپ زندی، رئیس کمیتهٔ مشترک ضدخرابکاری در سال 54، رژیم شاه تصمیم گرفت بساط دادگاه متهمان سیاسی و امنیتی را جمع کند و هرکس گیر افتاد تمام (مثل آنچه در آمریکای جنوبی رایج بود و بعداً شیوهٔ جمهوری اسلامی هم شد). اما شاه با ظهور کارتر و پرچم حقوق بشرش ترسید و جا زد.
ظاهراً همان فردای شب 11 دی که کارتر در تهران به او گفت منظورش از آدم های بد و ناقض حقوق بشر او نبوده، شاه شیر شد و تصمیم گرفت دست به ابتکار عمل بزند و به مخالفانش که از یک سال پیش میداندار شده بودند بتازد.
بیدرنگ دستور داد مقالهای بنویسند که چند روز بعد (17 دی) چاپ شد. هویدا قادر به ایستادگی در برابر شاه نبود (اگر میبود قبول نمیکرد وزیر دربار شود). دستیار ارشدش فرهاد نیکوخواه عضو ارشد ساواک بود. جمشید آموزگار آدمی سیاسی نبود که گوشی دستش باشد پریدن به این و آن ممکن است افراد را بیش از حد بزرگ کند و تبعاتی در سطح خیابان داشته باشد. درهرحال، کسی از او و اعضای کابینهاش نظر نخواست.
درست مثل اصرار در هدفگرفتن سلمان رشدی یازده سال بعد. افسردگی مزمن و احساس ناکامی شدید فرمانروایان وقتی با تأثیر چندین داروی سنگین تشدید شود نتیجه میتواند فاجعهبار باشد.
حرف همایون در مورد دخالت علی شعبانی میتواند درست باشد: موضوع مستمری موقوفات هند و تخلص آیتالله خمینی در شعرهای که زمانی سروده بود از پروندههایی در حد رکن دو ارتش و ساواک میآمد و آنها را دست یک نفر دادند راست و ریس کند. اما آن کار به دستور مستقیم و با تأیید شخص شاه انجام گرفت. "ارتجاع سیاه" اصطلاح مورد علاقه و تکیهکلامش بود.

منبع تصویر، BBC World Service
تابستان همان سال روزنامهٔ لوموند در نجف با آیتالله مصاحبه کرده بود، اما شاه در واقع او را بهعنوان شاعر و بدیل قدرت به مردم خودش شناساند و اعلام کرد: یا من یا او، و جماعتی در خیابان داد زدند: او. با آن کار عملاً برای خودش جانشین تعیین کرد. اگر به جای پریدن به یک فرد، جداً وعدهٔ انتخابات آزاد و عادلانه و غیرقلابی داده بود شاید وضع جور دیگری میشد و آدم هایی مانند بختیار خیلی زودتر گل میکردند و مجال مییافتند برای سقوط نهایی رژیم آماده شوند.
انتساب آن مقاله به همایون پیش از آنکه اتهام باشد اهانت بود زیرا با آن لحن و واژگان نمینوشت، ناسزا نمیگفت و پای خانوادهٔ اشخاص و روابط خصوصی را وسط نمیکشید.
در گزارش های انتشاریافتهٔ خفیهنویسها در بارهٔ او، علیاصغر حاجسیدجوادی در صحبتی با یک عامل ساواک در مرداد 57، علاوه بر تمام تحقیرواهانتها و حتی حمله به شرایط جسمی همایون، چندین بار با حرارت به مادر، خواهر و همسرش ناسزا میگوید (روشی که بعداً در نشریات ارزشی هم عادی شد)، با این اعتقاد راسخ که نویسندهٔ مقاله کسی جز او نیست. حاجسیدجوادی در زمان خودش جسور بود اما مطالب رمانتیکش خیلی زود به بایگانی راکد رفت زیرا پختگی و عمق و چندلایگی نداشت. متن کممایه را، هر قدر هم ابتدا برانگیزاننده باشد، به محض اینکه قدری بیات شود اهل نظر به کناری میاندازند و فراموش میکنند.
در مقابل، آدم هایی مانند همایون نویسندهٔ نویسندهها و روزنامهنگار ِ روزنامهنگارها هستند. تأثیر فکر و نوشتهشان بر اهل نظر است که از طریق قلمها به شماری بزرگتر منتقل میشود.
در آخرین نبردهای فکریاش مجذوب این تحول عظیم تاریخی شده بود که نبرد کنونی ایران و اسلام از هزار سال پیش سابقه نداشته، اما از معدود کسانی بود که ذوقزده نمیشوند و توجه دارند چنین نبردی گرچه بین خواست اکثریت مدافع و استیلای اقلیت مهاجم جریان دارد، از نوع فرسایشی و فرساینده و کاهنده است و لاجرم نمیتواند برندهای مشخص درنود دقیقهٔ تاریخی داشته باشد.
و نیز میگفت زبان ترکی و کردی و غیره نمیتواند مبنایی برای حرکت سیاسی شود، و فکر فدرالیسم را برای بقای مملکت بینهایت خطرناک و بلکه یقیناً مهلک میدانست. حتی در زمانی که اکثریت بزرگ زنان و مردان علاقهمند به امور سیاسی در دانشگاه درسخواندهاند، حرفش با آنکه روشن و صریح است باید ازسوی لایهای دوم از قلمزنان تبدیل به مطالبی همهفهم و قابل مصرف برای عموم شود.
شهرت برای چنین آدم هایی بدبختانه احتمال دارد از جنس بدنامی باشد. آدم هایی نظیر او نمیتوانند به همان اندازه که معتبرند مشهور و محبوب هم بشوند و نشریه و نوشتهشان برای خوانندگان عبوری و ایستادهٔ کنار پیادهرو جذابیت داشته باشد.











