چرا بحث اصلاحپذیری-اصلاحناپذیری نظام اساسا کاذب است؟

- نویسنده, میثم بهروش
- شغل, پژوهشگر روابط بین الملل
اکنون مدتیست که بحث اصلاحپذیری یا اصلاحناپذیری نظام جمهوری اسلامی در میان فعالان و تحلیلگران سیاسی ایران قوت گرفته است. بسیاری از حامیان "اصلاحطلبی" در مطبوعات و رسانههای اجتماعی از اهمیت "امید" به آینده و تداوم تلاش جمعی برای تحقق آهسته اما پیوسته اصلاحات میگویند و آن را تنها راه نجات کشور از نابسامانی، ناکارآمدی و فساد کنونی میدانند.

منبع تصویر، IRNA
برخی از این نیروها با توجه به انتقادات فزاینده از رفتار سیاسی "اصلاحطلبان" رسمی درسالهای پس از سرکوب جنبش سبز، سخن از لزوم "اصلاح اصلاحات" به میان آوردهاند.
در مقابل، مخالفان نظام از جمله گروهی که به دنبال "براندازی" و تغییر حکومت هستند با استناد به ناکامیها، کارشکنیها و منفعتطلبیهای سیاستمداران اصلاحطلب در ایجاد تغییرات موثر در ساختار حکومت و جامعه طی دو دهه اخیر، اصلاحطلبی را معادل "استمرارطلبی" دانسته و جمهوری اسلامی را نظامی "اصلاحناپذیر" قلمداد میکنند که باید در وهله اول ساقط شود تا بتوان کشور را از شرایط وخیم کنونی رهانید و "دوباره ساخت".
یکی از دلایل عمده تشدید این بحثها در عرصه سیاسی ایران، ناامیدی فزاینده در میان بخش قابل توجهی از مردم عادی و فعالان سیاسی نسبت به عملکرد دولت "میانهرو" یا "اعتدالگرای" حسن روحانی در دوره دوم ریاستجمهوری اوست، دولتی منتخب که طبق استدلال بسیاری از منتقدان، لیاقت یا شجاعت سیاسی لازم را برای مهار بخشهای غیرمنتخب حاکمیت از جمله قوه قضائیه، و پیشبرد عملی اصلاحات از خود نشان نداده است بلکه حتی در برخی موارد مانند برخورد با اعتراضات معیشتی کارگران و کامیونداران، با نهادهای غیرمنتخب و ارگانهای امنیتی همراه شده است.
بیشتر بخوانید:
دلیل دیگر قوت گرفتن بحث اصلاحپذیری/ناپذیری را باید در ورای مرزهای کشور و در میان اپوزیسیون ایرانی مستقر در آمریکا جستجو کرد.
هر چند نیروهای اپوزیسیون مخالف جمهوری اسلامی به شدت متفرق و ناهمگون است، شمار قابلتوجهی از آنها دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ را فرصتی کمنظیر برای تضعیف نظام تلقی میکنند و در همین راستا دور رضا پهلوی - که در میان بخشهایی از جامعه ایرانی از محبوبیت برخوردار است - جمع شدهاند تا طرح "براندازی" را همزمان از طریق "فشار بیشینه" خارجی و شورشهای داخلی محقق سازند.
در چنین شرایطی، موضوع اصلاحپذیری/ناپذیری حکومت به یکی از فصول بنیادین اختلاف میان این دو جبهه منتقد - طرفداران اصلاحات و طرفداران براندازی - تبدیل شده و فضای سیاسی ایران را به شکل کمسابقهای دوقطبی کرده است.
این تقابل دوگانی اما از اساس کاذب است، نه بنیان نظری محکم و قانعکنندهای دارد و نه به نتایج عملی مطلوب و مفید - حتی با معیارهای خود براندازان - میانجامد. در ادامه نوشته، پس از یک بحث کوتاه نظری-فلسفی درباره "ذاتگرایی"، به موضوع اصلاحپذیری/ناپذیری بازگشته و به طور مصداقی به پیامدهای عملی آن در عرصه سیاست خواهم پرداخت.
اصلاحناپذیری به منزله "ذاتگرایی"
اشکال نظری ایده "اصلاحناپذیری" نظام در "ذاتگرایی" آن نهفته است. به لحاظ فلسفی، ذاتگرایی از ایدهآلیسم افلاطونی نشئت میگیرد. بدین معنی که او برای اشیاء و موجودات "ذات" یا "جوهرهای" ثابت قائل است که به ماهیت و چیستی آنها شکل میدهد و هستی و کارکردشان را تعریف میکند و تعین میبخشد.
به باور افلاطون، موجودات و پدیدههایی که در جهان خارج میبینیم در واقع نمودها یا نسخههایی عمدتا ناکامل و غیرایدهآل از اصل ایدهآل آنها در عالم "مُثُل" (Ideas) هستند، اصلهایی انتزاعی، ثابت، کامل و تغییرناپذیر.
این جهانبینی ایدهآلیستی و ذاتگرایانه، که برای هر چیزی جوهری ثابت و ابدی در نظر میگیرد، از سوی برخی از فیلسوفان معاصر از جمله "وجودگرایان" (existentialists) به چالش کشیده شده است. مشکل نظری رویکردهای ذاتگرایانه آن است که پدیدهها و موجودات شامل "انسان" را با وجود همه پیچیدگیهایشان به یک جوهره انتزاعی و ابدی فرو میکاهند و بدین ترتیب "امکان" تغییر و تحول، اعم از منفی یا مثبت، را از آنها سلب میکنند.
تاکید وجودگرایان بر "تقدم وجود به ذات" یا ماهیت در واقع تلاشی بود برای رد ذاتگرایی، بدین معنی که انسان با یک جوهره خاص زاده نمیشود و تا پایان حیاتش محکوم به تعینبخشی آن جوهره نیست بلکه به جهان "پرتاب" میشود و با اراده فردی و تحت تاثیر شرایط حاکم "وجود" خود را تعیین میکند.
بسیاری از فیلسوفان و نظریهپردازان فمینیست نیز به ذاتگرایی تاخته و دیدگاههای ذاتگرایانه به زن را که مبتنی بر "ماهیت" جنسی و بیولوژیکی اوست رد کردهاند.
همانطور که پیشتر اشاره شد، نگاه ذاتگرایانه به زن او را به مجموعهای از خصوصیات "ذاتی" و لایتغیر صرفنظر از انتخابهای فردی یا شرایطی زندگی تقلیل میدهد و بدین ترتیب امکانهای مختلف را که به طور تاریخی به "ذات" مردانه نسبت داده شده - مانند قدرت، جنگندگی، تعقل، نبوغ، موفقیت و غیره - از او سلب میکند.
در یک چارچوب نظری ذاتگرایانه، زن محکوم به آن چیزیست که بیولوژی برایش حکم میکند.
قائل بودن ذات و جوهرهای خاص برای یک نظام سیاسی پیچیده مانند جمهوری اسلامی و لذا "اصلاحناپذیر" دانستن آن نیز اشکالات و انتقادات نظری مشابهی را برمیانگیزد و هرگونه تلاش برای تغییر را بیمعنا جلوه میدهد.
به دیگر سخن، اگر جمهوری اسلامی حاکم بر ایران دارای ذاتی پلید باشد - آنطور که برخی از مخالفان و براندازان ادعا میکنند - آنگاه به طور نظری و منطقی، هر حرکتی باید متوقف شده و همه چیز در وهله اول باید منوط به از میان برداشتن این پلیدی شود.
چنین رویکرد مطلقنگرانهای که نتیجه مستقیم نگاه ذاتگرایانه به یک نظام سیاسی پیچیده است بنیان و توجیه محکم نظری ندارد.
جای تعجب نیست که بحث "اصلاحناپذیری" نظامهای سیاسی در علوم اجتماعی و نظریههای روابط بینالملل چندان محلی از اعراب ندارد، چرا که اساسا تلاش برای اعمال تغییر در عرصه سیاست، حتی تحولات رادیکال مانند براندازی و تغییر حکومت، اصولا با چنین رویکردی صورت نمیگیرد.

منبع تصویر، AFP
کمتر نظریهپردازی را در علوم سیاسی میتوان یافت که صرفا با اتکا به استدلال "اصلاحناپذیر" یا "تغییرناپذیر" بودن فلان حکومت یا نظام سیاسی، خواستار برچیدن یا ریشهکن کردن آن شود.
جالب آنکه این رویکرد ذاتگرایانه و مطلقنگرانه نظری همان نگرشیست که ایدئولوگهای حکومتی در ایران نسبت به دولت اسرائیل - "غده سرطانی" در توصیف رسمی - دارند و به تبع آن و علیرغم تلاشهای جامعه بینالملل، مذاکرات صلح میان اسرائیلیها و فلسطینیها را عبث و بیمعنا میپندارند، صرفنظر از اینکه چنین تلاشها و مذاکراتی به تغییر در وضع موجود بیانجامد یا خیر.
در عمل نیز، پیروی از ذاتگرایی و باور به اصلاحناپذیری نظام نتایج متناقضی به دست میدهد و منجر به رفتارها و اقدامات ضدونقیض میشود. برای نمونه، مخالفان معتقد به اصلاحناپذیری اصولا نباید از هیچگونه تغییر مثبت (به معنی هنجاری) مانند آزادی یک زندانی سیاسی استقبال کنند، چرا که در تناقض با دیدگاه نظریشان قرار دارد، در حالی که بسیاری از مخالفان از جمله براندازان نه تنها از چنین تحولاتی استقبال میکنند بلکه به کارزارهای رسانهای برای تحقق آنها نیز دست میزنند.
چارچوب ذاتگرایانه "اصلاحناپذیری" همچنین میتواند مخالفان حکومت را به سمت سیاستهایی هدایت کند که به تحقیق با منافع عامه و عقل سلیم سازگار نیست.
برای نمونه، براندازان با اتکا به ایده "اصلاحناپذیری" اصولا باید با تلاشهای فرضی جمهوری اسلامی برای آشتی با عربستان (یا حتی اسرائیل) و برقراری مجدد روابط با این کشورها مخالفت کنند - چرا که چنین رویدادی میتواند منافع امنیتی و اقتصادی قابلتوجهی برای نظام داشته باشد و بقای آن را تداوم بخشد - اما آیا این مخالفت با عقل سلیم سازگار است؟
جالب آنکه براندازانِ قائل به "اصلاحناپذیری" همزمان این انتقاد را مطرح میکنند که بقای جمهوری اسلامی در "بحرانآفرینی" است و ایران در "فردای براندازی" روابطی صلحآمیز و دوستانه با تمامی کشورها خواهد داشت، اما رویکرد نظری آنها - یعنی اصلاحناپذیری - منجر به رد همان صلحطلبی که خود خواهان آن هستند میشود.
این تناقضها و نقض غرضها در نظریه و عمل ناشی از ذاتگراییست.
اصلاحطلبی تهی از معنا
رد ایده اصلاحناپذیری اما به معنای حمایت از "اصلاحپذیری" - آنچنان که حامیان اصلاحات در جمهوری اسلامی اراده میکنند - و رد "امکان" تغییر رادیکال از جمله انقلاب و تغییر نظام نیست.
اصلاحطلبی و تغییرخواهی در راستای بهبود شرایط زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی بنیان نظری محکمی دارد اما در بستر ایران به پیامدهای نامطلوب و گاها فاجعهباری در عمل انجامیده است تا جایی که اصلاحطلبان رسمی - از جمله محمد خاتمی - برای اجتناب از قهر حاکمیت و اثبات وفاداری خود به آن، اعتراضات گسترده معیشتی در دیماه ۹۶ را که پیامد "طبیعی" عملکرد نابخردانه حاکمیت در طول چند دهه اخیر بود رد کرده و ساخته و پرداخته دشمنان خارجی نظام دانستند.
در واقع اتخاذ چنین مواضع ضداصلاحطلبانه از سوی اصلاحطلبان حکومتی در ایران است که مفهوم "اصلاحپذیری" را در عمل از جذابیت انداخته و ایده "اصلاحطلبی" را به شدت آلوده، مسموم و تهی از معنا کرده است.
سیاستها و مواضع مذکور حاکی از آن است که اصلاحطلبان با وجود ناهمسانی و ناهمگونیشان، در گذر زمان عامل اصلی هویتبخش خود یعنی اصلاحطلبی و آرمانهای آن را قربانی منافع گروهی کوتاهمدت و تلاش برای ماندن در دایره قدرت و حاکمیت کردهاند.

منبع تصویر، IRNA
بدین معنا، مفهوم اصلاحطلبی با تمام قابلیتهای رهاییبخشی، تغییرطلبی و متحولکنندگی آن از سوی اصلاحطلبان رسمی مصادره و در بهترین حالت به نسخهای عقیم و حاکمیتپسند فروکاسته شده است.
در بدترین حالت نیز، آرمان اصلاحطلبی در دست نیروهای موسوم به اصلاحطلب در ایران به آنتیتز یا "برابرنهاد" خود تغییر شکل داده و به نیرویی موید قدرت حاکم و تسهیلکننده استمرار وضع موجود تبدیل شده است.
لذا بهترین راه پیش رو در شرایط حاضر، فاصله گرفتن از دوگانی خطی و "صفر-یکی" اصلاحپذیری-اصلاحناپذیری است، یعنی رد ایده ذاتگرایی و تلاشهای ذاتگرایانه و مطلقنگرانه برای برچیدن و ازنوساختن همه چیز از یک سو و اجتناب از افتادن در دام "اصلاحپذیری" ضداصلاحطلبانه از سوی دیگر.
این رویکرد نقادانه و عملگرایانه کنشگر سیاسی را به طور نظری و عملی قادر میسازد تا بدون تناقض و نقض غرض، هم از تحولات سازگار با منافع عمومی و عقل سلیم استقبال کند و هم جنبشهای مردمی با قابلیت تغییر رادیکال را - که پیامد طبیعی و قابلپیشبینی عملکرد نامطلوب حاکمیت است - رد نکند.
چنین رویکردی نسخههای سیاسی "بیزمان" و "جهانشمول" نمیپیچد، بلکه کنشگر را به کنشگری بر اساس شرایط و مقتضیات بافت سیاسی-اجتماعی موردنظر فرا میخواند، شرایطی که مدام در حال تغییرند و انطباق و اقدام مقتضی و معقول از سوی نیروها و کنشگران سیاسی را میطلبند.











