سقوط افغانستان؛ «شبیه مستند هالیوودی در مورد تروریستها بود»
سحر رحیمی - بیبیسی

منبع تصویر، Getty Images
«رنجرهای (خودروهای) پلیس که حالا طالبان سوار آن شده بودند از جلوی چشمم یکی یکی رد میشدند. شبیه فیلم بود٬ فیلمهای مستندی که در مورد تروریستها در کشورهای جنگزده میسازند.»
در این مطلب سرگذشت و تجربه چند نفر از یکسال زندگی زیر سایه حکومت طالبان را میخوانید.
پای صحبتهای چند نفر نشستم که از روز تصرف کابل به دست طالبان (۱۵ اوت/آگوست ۲۰۲۱) تا امروز (۱۵ آگوست ۲۰۲۲) در افغانستان زندگی کردهاند.

صبح روز سقوط کابل؛ «خوب است که طالب میآید که این زنها را جمع کند»
آن روزها و هفتههای آخر هرچند پر از دلهره و نگرانی بودند اما مریم (نام مستعار) با اشتیاق کت و شلوار آبی شیک و محبوبش را به تن کرد و کفشهای براق پاشنه بلندش را پوشید.
او تا قبل از تصرف کابل از سوی طالبان دانشجو و روزنامهنگار بود.
روز سقوط کابل هم قرار بود گرداننده یک برنامه فرهنگی در دانشگاهشان باشد. خودش را آٰراست و مثل هر روز با موتر شهری راهی دانشگاه شد.
«سرنشینان موتر (خودرو) همه در مورد آمدن طالبان گپ میزدند. یک مرد از عقب موتر صدا بلند کرد و گفت: با این سر و وضعی که این زنان هستند و با سر و پای لچ(برهنه) میگردند غضب خداوند نازل شده. خوب است که طالب میآید که این زنها را جمع کند.»
مریم در پاسخ با اشک و خشم گفت: «اگر طالبان بیایند هم زنان امروزی دیگر آن زنانی نیستند که طالب هر ظلمی در حقشان بکند خاموش بمانند.»

طالبان وارد کابل شدند؛ «فکر میکردم یک کابوس است»
قبل از رسیدن مریم به دانشگاه، طالبان به کابل رسیده بودند.
دانشجوها وحشتزده گروه گروه دانشگاه را ترک میکردند. موبایلها لحظه به لحظه زنگ میخوردند و خانوادههای نگران پشت گوشی از آمدن طالبان به کابل میدادند.
مریم و همکلاسیهایش که در آن لحظه نمیدانستند قرار است چه اتفاقی بیفتند مات و مبهوت اشک میریختند.
آنچه لحظاتی پس از آن مریم در جاده دانشگاه دیده را «کابوس» میخواند.
«فکر میکردم یک کابوس است و با جیغ زدن از خواب میپرم. رنجرهای پلیس و اردو و موترهایی که برای سربازان مواد خوراکی میبردند، دسته دسته از خیابان رد میشدند. پشت تمام این موترها (خودروها) طالبان مسلح نشسته بودند با کلاشینکف و تفنگ و پیراهن تنبان (لباسهای سنتی). وحشتزده بودم، نمیدانستم چه کنم. برای چند لحظه یک گوشه نشستم و گریه کردم.»
آن روز بسیاری از جادهها مسدود بودند و ترافیک سنگین تمامی خیابانهای کابل را فراگرفته بود. مردم یکی یکی از ماشینهایشان پیاده شده و با پای پیاده فرار میکردند.
دیگر صدای آن کفشهای پاشنه بلند شیک که در مناسبتهای ویژه پوشیده میشد، آزاردهنده بود. در آن روز گرم تابستانی مریم باید مسیر بلند دانشگاه تا خانه را پیاده میرفت. کفشهایش را درآورد، از دستفروش کنار جاده یک دمپایی حمام خرید، پوشید و راهی خانه شد.
«نمیشرمی میخندی بیحیا؟»
مریم پس از آن روز شغلش را از دست داد. درآمدش را که با آن مخارج خانه و خانوادهاش را تامین میکرد.
اما هنوز به دانشگاه میرود. اضطرابی که مسیر رفتوبرگشت به دانشگاه به او وارد کرده، دیگر میل چندانی برای ادامه تحصیل در او باقی نگذاشته است.
«برای ورود به دانشگاه باید از چندین فیلتر عبور کنیم تا پوششمان تایید شود. پشت دروازه دانشگاه پوششمان را بررسی میکنند و هر روز حرف میشنویم. در چهارراه امر به معروف به پوششمان گیر میدهد. چرا اینطوری لباس پوشیدین؟ چرا میخندین؟ چرا ماسک نپوشیدین؟»
«یکی از روزها که از دانشگاه به خانه میرفتیم در مسیر راه یکی از طالبان موتر را متوقف کرد و راننده را برای اینکه به ما (مریم و همکلاسیهایش) توصیه نکرده حجابمان را رعایت کنیم، سرزنش کرد.»
مریم در حالی که سراپا سیاهپوش در عقب تاکسی نشسته بود با شنیدن این حرفها پوزخند تلخی میزند.
سرباز طالبان که متوجه واکنش مریم شده بود با خشم میپرسد: نمیشرمی میخندی بی حیا؟
مریم با فکر کردن به آن روز میگوید: «حتا فکر میکنند ما زنها بیرون از خانه متعلق به مردی هستیم که هیچ نسبتی با ما ندارد. تمام ما را ملکیت یک راننده میدانستند که باید به ما گوشزد میکرد چگونه لباسی بپوشیم.»

منبع تصویر، Getty Images
«دفتر رفتم و برای اجرای خبرها آماده شدم. به محض اینکه ماسک پوشیدم و به آینه دیدم بسیار گریستم. با خودم میگفتم چرا زنانی که هیچ وقت عامل بدبختی کشور نبودهاند، همیشه باید قربانی شوند و اولین قوانین بالای آنان وضع و تطبیق شود. برایم یک حس غریب و اذیتکننده داشت.»
تهمینه عثمانی، مجری برنامههای سیاسی طلوع نیوز است. او ۲۳ سال دارد و از چهار سال به اینسو در رسانههای مختلف مشغول به کار بوده است.
«وضعیت وخیم است، امروز خانه بمان»
تهمینه هر روز راس ساعت ۲ بعد از ظهر خبرها را زنده اجرا میکرد. قبل از ظهر آن روز آماده رفتن به دفتر بود که از اداره تماسی دریافت کرد؛ «وضعیت وخیم است، امروز خانه بمان.»
لحظاتی بعد تلویزیونها خبر حضور طالبان در کابل را پخش کردند.

«حس میکردم که ضعف کردهام و همه این اتفاقات را در خواب میبینم. با مبایل در دستم از این اتاق به دیگر اتاق میرفتم و از دوستان و همکارانم احوال میگرفتم. همه نگران این بودیم که فردای ما چه خواهد شد با این تحول.»
ساعاتی بعد شبکههای اجتماعی پر بود از خبر سرازیر شدن مردم به فرودگاه کابل و انتقال گروهی آنان بدون گذرنامه و مدرک به خارج از کشور. تهمینه از پنجره اتاقش میدید که همسایهها دسته دسته بار و بندیل بسته و راهی فرودگاه میشدند.
تهمینه که برای آینده شغلی و تحصیلیاش در افغانستان برنامههای بسیاری در سر داشت میگوید به همین دلیل برای گرفتن گذرنامه اقدام نکرده بود.
«کاش آن باور اول هنوز هم در ذهنم جا داشت ولی حالا با تحولات و محدودیتهایی که در این یکسال شکل گرفت دیگر باور اولم را ندارم و حس میکنم بودنم در افغانستان به معنای عقبگردم است. نه تنها نمیتوانم برای خودم آیندهای بسازم که خانوادهام را هم با خطر مواجه میسازم.»
«با رویاهایی که کشته شدند زندگی میکنم»
تهمینه هم در نخستین روزها یکبار تلاش کرد تا به فرودگاه کابل برود بلکه از این طریق بتواند از کشور خارج شود اما موفق نشد.
بلاخره پس از گذشت مدتی خانهنشینی و تجربه افسردگی او دوباره به کارش برگشت. «چارهای نداشتم، نمیخواستم سکوت کنم. میترسیدم اما ادامه دادم.»
حالا دیگر محدودیت جدیدی وضع شده بود، تهمینه باید موقع اجرای خبرها صورتش را با ماسک میپوشاند. چیزی که او «آزاردهنده» توصیف میکند.
«دیگر نتوانستم رویاپردازی کرده و به ادامه تحصیلاتم فکر کنم. نتوانستم هزینه تحصیل برادرانم را پرداخت کنم.
در این یکسال از اهداف و برنامههایم عقب ماندم و با رویاهایی که کشته شدند، زندگی کردم.»
۱۰ آگوست سال ۲۰۲۱؛ مزارشریف
«خواهرم زنگ زد و گفت لباسهایت را جمع کن، امشب کابل میرویم. آنروزها تصور سقوط پایتخت نمیرفت. طالبان به مزارشریف نزدیک شده بودند و هر لحظه احتمال ورودشان به داخل شهر میرفت. سراسیمه به خانه رفتم. چمدانم را باز کردم. لباسهایم، کتابهایم، پاسپورتم، کارتهای خبرنگاری، رویاهایم، ۲۳ سال زندگی و جنگیدن برای به دست آوردن هر چیزی که بافت سنتی جامعه افغانستان اجازه نمیداد را برداشتم.»
ستاره (نام مستعار) با دنیایی از ابهام و ناامیدی از مزارشریف به کابل فرار کرد. شب در مسیر پلخمری مرکز ولایت بغلان وسط جنگ برای ساعاتی گیر ماند. آن شب بغلان به دست طالبان افتاد.
«طالبان زندانیان حکومت پیشین را آزاد کردند. زندانیان دسته دسته در تاریکی به سمت نامعلومی میدویدند. طالبان با کمترین امکانات، پای پیاده، به جنگیدن با پاسگاههای امنیتی میرفتند. نیروهای امنیتی تمام تجهیزات از جمله هامویها و موترهایشان را به طالبان واگزار کردند.»
پس از یک شبانه روز ستاره به کابل رسید. در سرای شمالی کابل با سیل مردمانی مواجه شد که همه مثل او از جنگ فرار کرده و به کابل پناه آورده بودند. در آن شب و روزهایی که کرایه خانه و قیمت مواد غذایی در کابل به اوج خود رسیده بود.
۱۴ آگوست ۲۰۲۱ ؛ مزارشریف به تصرف گروه طالبان درآمد
کابل و مزارشریف هر دو یک روز پس از دیگری به تصرف طالبان درآمدند.
«از پنجره آپارتمانی که در آن بودیم به بیرون نگاه میکردم، فروشندهها مغازههایشان را با عجله میبستند و مردم دسته دسته به خانههایشان میرفتند. آن همه ترس و نگرانی دیگر در کابل جا نمیشد.»
پس از آن، روزها دیگر برای ستاره تاریک بودند. افسرده و ناامید چند روز بعد به مزارشریف به خانه و زندگی بدون کار و تحصیل برگشت.
«یک نگرانی عمیق همیشه با من است، با آنکه هیچ تقصیری ندارم اما خودم را مجرمی تصور میکنم که هر لحظه ممکن است توسط طالبان بازداشت شود. کاش میشد روح و روانم را جلوی چشم همه آنهایی که مقصر این وضعیت بودند بگذارم و بگویم ببینید با ما چه کار کردهاید. هر شب که میخوابم آرزو میکنم، فردا جای دیگری از این قصه با صدای مادرم بلند شوم، بگوید بلند شو باید بروی سر کار. بگوید همه آن چیزهایی که اتفاق افتاد یک کابوس بود.»

منبع تصویر، Getty Images
«آیا صورت ما زنان آنقدر ننگآور است که باید پوشانده شود؟»
«موقع اجرای خبرها بغض گلویم را میفشارد، این سوال در ذهنم میچرخد که آیا صورت ما زنان آنقدر ننگآور است که باید پوشانده شود؟ اینکه در یک فضای بسته نشسته و با صورت پوشانده برنامه را پیش ببری بدون اینکه بتوانی راحت نفس بگیری سخت تمام میشود.»
مشهید بارز مجری خبر شبکه تلویزیونی یک است. او فارغالتحصیل رشته روانشناسی است و قبل از تصرف افغانستان از سوی طالبان دانشجوی حقوق و علوم سیاسی نیز بود.
ساعاتی قبل از ورود طالبان به کابل همهمههایی در این مورد بلند شده بود اما با این وجود مهشید راهی دانشگاه شد.
ناگهان در نیمه راه آنسوی جاده سیلی از مردم را در حال فرار دید. «فکر میکردم کابوس میبینم. راننده گفت همهجا رخصت شده و همگی کار خود را رها کرده و به خانه رفتهاند. تو هم پیش از این که به دست طالبان بیفتی برو خانه.»
مهشید از ماشین پیاده شد و وحشتزده با پای پیاده در حالی که اشک میریخت راه خانه را در پیش گرفت.
با وجود ترس و وحشت فراوان او هم مثل بسیاری از دیگر افغانها تلاش کرد به فرودگاه کابل برود بلکه بتواند از کشور بیرون شود اما موفق نشد.
«زنان و دختران به عقب بر نمیگردند»
بلاخره پس از دو ماه خانهنشینی مهشید به کارش برگشت اما با محدودیتهای بسیار. با وجود آن اما میگوید اکنون قصد ترک کشور را ندارد. میگوید میخواهد «مبارزه» کند و صدای دخترانی باشد که از حق رفتن به مکتب محروم ماندهاند.
«زنان و دختران به عقب بر نمیگردند و به قوانین سختگیرانه تسلیم نمیشوند٬ برعکس بیشتر زحمت میکشیم تا طالبان بفهمند که زن بودن ننگ نه بلکه افتخار است.»
«با دیدن تاتو روی مچ دستم مرا با شلاق زدند»
«با دیدن تاتو روی مچ دستم مرا با شلاق زدند. موهایم که کمی بلند بود را قیچی و صورتم را با مشت و سیلی کبود کردند.»
سهراب (نام مستعار) ۲۶ سال دارد و اهل هرات است. او که در ایران به دنیا آمده میگوید چندی قبل از سقوط افغانستان به کشور بازگشته بود.
«با دوستانم در موتر بودیم که در چهارراه با ایست طالبان رو به رو شدیم. دوستم راننده بود اما به محض توقف یکی از افراد طالبان از پنجره موتر به داخل نگاه کرد و فورا متوجه تاتوی روی مچ دستم شد. با فحش به من گفت از موتر پایین شوم. اصلا به حرفم گوش نمیکردند. فقط کتک میزدند.»
طالبان پس از تسلطشان بر افغانستان دستور دادند مردان لباس سنتی کشور را بپوشند و ریش بگذارند. خالکوبی از آنان حرام است.

منبع تصویر، Getty Images
«گناه ما چیست که طالبان اجازه نمیدهند به مکتب برویم؟»
«میخواهم به مکتب بروم و درس بخوانم. گناه ما چیست که طالبان اجازه نمیدهند به مکتب برویم و درس بخوانیم؟»
سیما کودک است. او تنها ۱۳ سال زندگی کرده اما طوری از غم حرف میزند که انگار ۳۰۰ سال.
اگر دولت پیشین برقرار بود او حالا مدرسه میرفت و در کلاس هفتم درس میخواند.
«دلم برای مکتب٬ همصنفیهایم و معلمهایم تنگ شده. بعضی از روزها لباسهای مکتبم را در خانه میپوشم و گریه میکنم.»
از زمان تسلط طالبان در اواسط ماه آگوست در بیشتر مناطق افغانستان دختران از صنف ششم به بعد اجازه رفتن به مکتب را ندارند.
طالبان قبلا نیز در زمان حاکمیتشان به دختران اجازه آموزش و به زنان اجازه کار نمیدادند. چیزی که اینبار هم اعتراضات و نگرانیهای بسیاری را در پی داشته است.
«آزادی بیان، حقوق مساوی افراد جامعه، کار و سلامت روانی را از ما گرفتند»

منبع تصویر، Getty Images
«امیدوار بودیم که شاید رئیسجمهور تعقل نشان بدهد و دولت ائتلافی بین دو طرف به وجود بیاید و از فروپاشی کامل جلوگیری شود ولی با فرار غنی همهچیز از هم پاشید.»
احمد (نام مستعار) ۳۰ ساله است و مدرک لیسانس در رشته علوم حقوق و سیاسی دارد. او قبل از سقوط جمهوریت افسر نظامی بود.
احمد هم مثل بسیاریهای دیگر روز سقوط کابل به دست طالبان در دفتر کارش بود. او و سایر همکارانش از دفتر کاری بیرون زدند و با پای پیاده راهی خانه شدند.
او ترجیح میدهد از ادارهای که در آن کار میکرد و وضعیت آنجا در روز سقوط چیزی نگوید.
«در شهرنو همه سراسیمه بودند. محافظین چند بانک به خاطر پراگنده ساختن مردمی که برای به دست آوردن پولهایشان سرایز شده بودند شلیکهای هوایی میکردند.»
وقتی به خانه رسید کسی خانه نبود. همه به دنبال قایم کردن مدارک کاری احمد بودند.
او میگوید دیدن افراد طالبان در پاسگاههای امنیتی به جای نیروهای امنیتی دولت پیشین برای او «دردآور» است.
او اکنون به گفته خودش با «تهدیدهای امنیتی و پنهانی» در کابل زندگی میکند.
احمد با بغضی در گلو میگوید دلش برای «کابلی که زیبا بود» تنگ شده و ادامه میدهد: «آزادی بیان٬ حقوق مساوی افراد جامعه٬ کار و سلامت روانی را از ما گرفتند.»
روایتهای مردم در سراسر افغانستان از این یکسال بسیار است. در این میان شماری از طرفداران طالبان از سقوط دولت پیشین و روی کار آمدن «حکومت اسلامی» استقبال هم میکنند.
با شنیدن روایتهای این جوانان خیابانها٬ کوچهپسکوچهها و کافههای کابل را به یاد میاورم که همیشه گرم و شلوغ بود. رنج و تلخی ممتد آن روزها را هم نمیشود کتمان کرد اما از پشت همه آن سایههای تار شیرینی امید مدام چشمک میزد.
این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست Instagram













