فرحناز فروتن: مرغ میپختم و سفارش میگرفتم اما لحظهای بجز کابل فکر نمیکردم
به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بیبیسی از شماری از شهروندان افغانستان از طیفهای مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته بنویسند. بیبیسی فارسی بازتابدهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشتهها را رد یا تایید نمیکند.
فرحناز فروتن، خبرنگار

منبع تصویر، Frotan

در روزهای هفته دوم ماه آگست/اوت هر روز صبح در حالی که چشمانم هنوز درست باز نمیشدند، تلفنم را باز میکردم و خبرها را میدیدم. همهاش جنگ، سقوط، واگذاری پایگاهها، نظامیان وطنپرست و شاکی. پیشروی وحشتناک طالبان، بیپناهی مردم. دیدن این خبرها حالم را به هم میزدند و تنم را خستهتر میساختند. با دلی خسته، سر کار میرفتم، اما مجبور بودم که با دهها انسانی که روزانه روبهرو میشوم، با لبخند سلام بگویم و سفارش غذایشان را بگیرم. این جزو برنامهٔ کاری بود، باید از مشتریان با چهره گشاده استقبال میکردم و سپس کارم این بود که مرغ بپزم، فکرم را از کابل و از هرات دور بسازم، اگر بتوانم؛ اما گاهی که نمیتوانستم از آن ماتمکده بیرون شوم، میدیدم که غذا سوخته و مدیر رستوران، بازهم غر میزند.
من چه میتوانستم، روحم هزاران کیلومتر دورتر بود؛ در میان مردم کشوری و شهری که قرار بود هر لحظه با اتفاق بد و بدتری روبهرو شوند. آن روزها مانند نفس کشیدن، محتاج تلفن شده بودم، هر لحظه خبرها را دنبال میکردم.
به مادرم فکر میکردم، به خواهرانم و پدرم؛ اگر اتقافی بیافتد چه خواهند کرد؟ من خودم را در آمریکا فراموش کردم، روح سرگردانم گاهی مادرم میشد، گاهی پدرم و گاهی خواهرانم و گاهی وطنم.
شبی با دوستم بشیر قاسانی، در کانادا گپ زدم. او همیشه از اوضاع اطلاعات دستاول دارد. در لابلای گپهایش، به من گفت: «زیاد تند ننویس، امکان هر حادثهای است. آنها ما و خانوادههای ما را خوب میشناسند. ما اینجا هستیم و آنان آنجا». این سخن بیقرارترم ساخت. به فکر شدم که چهگونه خانوادهام را از افغانستان بیرون بکشم.
سرانجام، زندگی مرا از روی ناتوانی و عجز به کسانی محتاج ساخت که فکر نمیکردم که روزی با آنان گپ بزنم، چه رسد به کمک خواستن. به یکی از همکاران سابقم پیام گذاشتم، او ارتباط تنگاتنگی با چهرههای دولتی و خارجی داشت و همواره با حلقه نزدیک به اشرف غنی و دیپلماتهای خارجی نشست و برخاست. از او خواستم تا اگر کمک کند و خانوادهام را بیرون بکشد.
او تلاش کرد مرا آرام بسازد و گفت: «من فکر نکنم آن گونه که فکر میکنی اتفاقی بیافتد. آمریکاییها اینجا هستند. حداقل تا دو ماه دیگر فکر نمیکنم که اتفاقی بیافتد.» بعدها خبر شدم که او از نخستین کسانی بود که همپا با مقامهایی که فرار کردند، از افغانستان خارج شده بود و تمام اعضای خانوادهاش را نیز به خارج فرستاده بود.

منبع تصویر، FF
از بد حادثه به آمریکا آمدم و امید به برگشت داشتم
تلاشهایم برای کمک به خانوادهام بینتیجه ماند، در حالی که در هر چند ساعت، جغرافیای بیشتری سقوط میکرد. دیدن سنگرهای پر از مهمات و عقبکشیهای دستوری، از راه دور استخوانهایم را میسوزاند. از سوی دیگر، پادشاهی حکومت چنان جاری بود که فواد امان، سخنگوی وزارت دفاع حکومت غنی، هربار از عقب زدن طالبان در تويترش مینوشت. حمدالله محب، مشاور امنیت ملی شعار ایستادگی سر میداد. ارگنشینان طوری رفتار میکردند که گاهی فکر میکردی یا اینها جنونزده هستند یا من همه چیز را وارونه میبینم و عقلم را از دست دادهام.
یک روز پیش از سقوط کابل، با تن خسته و کوفته از خواب بیدار شدم. هیچ شور و اشتیاقی برای زندگی در من نبود. شبیه یک روح خالی از امید و ناگزیر سر کار رفتم. آن روزها کارفرمایم همواره مرا به خاطر استفاده بیش از حد از تلفن، سرزنش میکرد. او حق به جانب بود، من کارگر بودم و چه دشوار است که در چنین حالتی، باید به نسوختن کباب فکر میکردم و هم به از دست رفتن میهن و سرنوشت مبهم مردم و خانوادهام.
با پیدا کردن اندکترین فرصت، خبرها را دنبال میکردم، اما آن روز با دیدن خبر سقوط شهر مزارشریف میخکوب شدم. آبگلویم را فرو بردم و بر کف رستوران چهارزانو زدم. ویدیوی موترهای نظامی و غیرنظامی عطامحمد نور و عبدالرشید دوستم را دیدم که به سوی ازبیکستان فرار میکردند. سر از پا گم کرده بودم و همانگونه میخکوب تلفن در دستم و سرم به پایین خم مانده بود که صدای خشن مدیر، مرا از آن حالت بیرون کشید: «فرح، مشتری». به کمک دستانم از جا بلند شدم، در حالی که احساس ضعف میکردم، با خنده ساختگی به زبان اسپانیایی به او سلام کردم و سپس سفارش گرفتم. یک قاب برنج، با یک سیخ کباب مرغ/ یک نان خشک… یک گیلاس فانتا.
در هنگام گذاشتن غذا در گیلاس فانتا یخ میانداختم و همهجا خاموشی حاکم بود. صدایی را نمیشنیدم و همه فکرم سرگردان شهر مزارشریف و کابل بود. ناگهان با فریاد مشتری به خود آمدم: «گفتم که یخ ننداز». نمیتوانستم کار نکنم. خانواده در کابل، خودم با دست خالی در اینجا. زندگی در آمریکا شبیه بازی روی یخ است، برای حرکت چرخه زندگی باید دست و پا بزنی، اگر از دست و پا زدن بمانی و حرکت نکنی، سقوط خواهی کرد. با چنین حالت، چند ساعت کار کردم و پس از بستن دروازهٔ رستوران، پیاده راه اتاقم را در پیش گرفتم. یک ساعت باید پیاده میرفتم. دلم نمیخواست آن شب به آن اتاق دلتنگ بروم. حسی به من میگفت: «نرو!» در ماههای نخست، خانوادههای زیادی با مهربانی به من در خانههایشان پناه داده بودند. اما حالا یک ماه بود که یک اتاق اجاره کرده بودم. در خیابان ایستادم. بیگانه با همه چیز. آنقدر ناتوان بودم که حتی از یک شهر به شهر دیگر نمیتوانستم بروم. من دست از پا گم کرده بودم. گاهی راه میرفتم و گاهی در گوشهای مینشستم، تاکسی رسید و سوار شدم.
با دستان لرزان، صفحه توییتر را در تلفنم پایین و بالا میبردم تا اگر خبر خوبی ببینم، اما هیچ خبر خوبی پیدا نمیکردم. کسی در باره صدای چرخبالها در آسمان کابل نوشته بود و کسی هنوز از جنگ حرف میزد، اما دیگر هیچ خبری از مقامها و سخنگویان دولت نبود. نزدیک ساعت پنج صبح به وقت کابل، پدرم برایم پیام گذاشت: «ما به [سوی] ریاست پاسپورت میرویم. امروز بایمتریک (انگشتنگاری) ماست». صفحه تلفن را خاموش کردم. سرم را بالا کردم و چشمهایم در خیابان های تاریک ویرجنیا باز شد. سرزمین من در حال از دست رفتن بود و من در شهری که هیچ رابطهای با آن هنوز برقرار نکرده بودم و هیچ پیوندی به من نداشت، به دنبال سرپناه در آن شب غریب بودم، کی غم مرا میشناسد؟!
روز نخست که به آمریکا رسیدم، تمام امید من بهبود اوضاع و دورشدن تهدیدهایی بودند که به علت آن تهدیدها برای کوتاهمدت به اینجا پناه آورده بودم. همیشه به این فکر بودم که دوباره برگردم و با خانواده در خانهگک کرایی و کوچکمان یکجا باشیم و زندگی کنیم. هیچ وقت اینجا را خانهام فکر نکردم. زندگی سخت اینجا را به امید برگشت به جان خریدم. اما همه چیز گویی پیش چشمان من در حال فروریختن بود، آیندهام در حال فروپاشی و از بین رفتن بود، همینطور گذشتهام.
هیچ کاری از دست من ساخته نبود. بیپناهی قلبم را فشرد و خودم را ناتوان و بیکس حس کردم. رعشهای شانههایم را تکان داد، مانع خود نشدم، خودم را رها کردم و بغضی به اندازه یک سال دوری از کابل، سالها زندگی و بیوطنی در گلویم منفجر شد. گریستم. آنگونه که هرگز نگریسته بودم. راننده، با حیرت تاکسی را در گوشهای نگهداشت؛ پشت سرهم میپرسید که «شما خوبید خانم؟» گفتم: «افغانستان را میشناسید؟» و تا نام افغانستان را گرفتم صدای گریهام بلندتر رفت. آن مرد در حالی که به من دستمال کاغذی تعارف میکرد، ابراز تاسف کرد و رادیو را خاموش کرد.

منبع تصویر، FF
آن روزها همه دنیا در حال تسلیم افغانستان به طالبان بودند. صبح کابل بود، تلفن را دوباره برداشتم. دو زنگ خورد «سلام فر» نرگس آذریون، دوست روزهای خوشم در کابل پشت خط بود. پرسیدم: « کجاستی؟» با صدای غمگین گفت: «میدان» (فرودگاه) و ما بیدرنگ گریستیم. او اندوهاش را از مسافران شکسته و منتظر پرواز گفت. در حالی که گریه میکرد ادامه داد: «نمیدانم دیگر کی کابل را ببینم. نمیدانم آیا کسانی را که دوست دارم دوباره زنده خواهم دید یا نه!؟».
قلبم شبیه یک بمب ساعتی میزد و به خواهرانم فکر میکردم. به هر سو فکر میکردم نمیتوانستم راهی برای آنان بیابم. نیمههای شب بود از تاکسی پیاده شدم. به خانه دو آشنا در ویرجینیا رسیدم. باران میبارید. با بیقراری که توام با خستهگی کار بود، بکسام (کیفام) را روی خیابان انداختم و روی یک سنگفرش باران زده نشستم.
شماره یک دوست خبرنگارم را گرفتم و پرسیدم: «چه خبر، چه میشود؟» او گفت: «نمیدانم. دیروز با کرزی (حامد کرزی) صحبت کردم و ازش پرسیدم چه میشود؟» او گفت: «هیچ گپی نیست. ما درخانهمان هستیم، گپی نیست انشاالله. اما اگر میتوانی همین دخترکها را بیرون بکش».
یک ساعت میگذشت که همانجا خشکم زده بودم. شاید سگرت(سیگار) پانزدهم را روی سنگ فرش جاده خاموش میکردم. پاهایم به سختی توان ایستادن داشتند. به سوی آپارتمانم رفتم. ساعت ۲:۴۰ به وقت آمریکا به رادا اکبر پیام دادم. گفت: «عزیزم بگذار مرا درحالتی نیستم گپ بزنم. میگویند از راه برچی و کمپنی رسیدهاند». ۲:۵۹ دقیقه صبح به دوست خبرنگارم پیام فرستادم: «میگویند کابل امشب سقوط میکند؟» گفت: «بله». این «بله» شبیه مهاجم انتحاری درون قلب من منفجر شد. هر دو پشت خط تلفن صدای شکستن یکدیگر را میشنیدیم.
۳:۱۰ دقيقه صبح آمریکا از کابل زنگ آمد: «تو همیشه به من دو پاسپورته میگفتی، برایت زنگ زدم کهبگویم من تا آخرش بودم. تمام پیپیاس (نیروهای ویژه محافظان رئیس جمهور) خلعسلاح شدند. همه سلاحهارا دیپوها (انبار) گذاشتند و دروازهاش را بسته کردند. کلگی (همگی) لباسهای نظامی را کشیدند و پیراهن وتنبان پوشیدند و در حال فرار اند».
اشکهایم خشکیده بود و تنها از درون خودم را میخوردم و بدنم میلرزید.
۳:۱۷ دقيقه صبح، به رامین انوری پیام کردم: «رامین کجاستی؟» پاسخ داد: «سلام فرح جان، کابل استم. یکوضعیتی است که همه درحال فرار اند. همه پای پیاده میدوند. هیچ معلوم نیست چه گپ است. آوازه است که طالبان وارد کابل شدهاند، اما هنوز تایید نشده است».

منبع تصویر، FF
هنوز خبری از خانوادهام نبود.
اکنون خواهرم؛ طوبی از آن روزها برایم قصه میکند: «روز بسیار گرمی بود. بعضیها در ریاست پاسپورت در حال انتظار از حال میرفتند. کسی را میدیدی که بوتل آب بر سرش میریزد، کسی جیغ میزد و گاهی پلیس مردم را میزد. ما منتظر بودیم که آنان کار را آغاز کنند. خانوادههای خیلی زیاد از وکلا و مقامهای دولتی آنجا بودند. مردم سروصدا میکردند، ولی آنان اعتنایی نداشتند. آنان را از راههای دیگر به بایومتریک میبردند. من در صف بودم که یک زن در تلفن صدایش به گوشم رسید که میگفت: «من ریاست پاسپورت هستم.»… «صبح یا دیگه صبح کابل سقوط میکند.» من به حرفهایش اعتنا نکردم. چند لحظه بعد از طرف دروازه صدای دستهای از مردم فریاد کنان بلند شد «طالبان آمدند، طالبان آمدند». من به پشت سرم نگاه کردم و دیدم همه فرار کرده اند. زنان و کودکان چیغ میزدند. هر کی به هر سو فرار میکرد، پولیس و کارمندان همه ریاست را ترک کردند».
پدرم هم چشمدید خودش را روایت میکند: « شاید شش یا هفت هزار نفر در داخل، بیرون و جادههای نزدیک به ریاست پاسپورت در صفها بودند. درحالی که من از خواهران و مادرت در صفها جدا شده بودم، ناگهان صدایی را شنیدم که با وحشت میگفت:« طالبان آمدند». با فرار مردم، همهجا را گرد و خاک گرفت. سراسیمگی و گریز، هرکی می دوید. من خواهران و مادرت را برای دقایقی گم کرده بودم. بر سر یک بلندی رفتم، گلویم را بغض گرفته بود و نامهای شان را فریاد میزدم تا پسانتر پیدای شان کردم».
طوبی میگوید: «ما ساعتها در جادهها بودیم، رنجرهای پولیس در هرگوشه رها شده بود. شهر آشوب بود و ما شام به خانه رسیدیم. تلویزیون را روشن کردیم وحید احمدی اخبار ساعت شش را خواند و زیر نویس نوشته شده بود:« به استثنای بخشهای از شهر کابل و ولایت پنجشیر، تمام نقاط دیگر کشور به دست طالبان افتادند». ما همه گریستیم و آن روز کابل سقوط کرد.
سرانجام آفتاب در سرزمین آمریکا دمید و چه صبح نامبارکی بود. آن روز آرزو میکردم کاش تمام آن شب کابوس بود. هرگز در تمام عمرم به اندازه آن صبح احساس بیهودگی، بیوطنی و بیپناهی نکرده بودم. حتی درد را در موهایم حس میکردم تا اندازهای که حوصله افتادن آنها را بر پیشانیام نداشتم. سرم را تراشیدم و حالا روزهاست که نه دیگر آن دختر درون آینه را میشناسم و نه آن دختر درون عکسهای که از کابل مانده اند.
زندگی بسیاریهای ما پس از ۱۵ اگوست دو تقسیم شد. سرانجام خانواده من بدون پاسپورت به کمک یک عزیز، پس از شش ماه توانستند در محله فقیرنشین و کارگری مریلند با من یکجا شوند. دیدار ما شادیآور نبود. زیرا آرزوی چنین دیداری را در چنین جایی در چنین شرایطی، نکرده بودیم.

منبع تصویر، FF
زندگی مرفه مسئولان فراری
عدهای گم در میان بدبختی و زندگی سخت آمریکا هستند. شبها را با فکر پیدا کردن کار شاقهای بهتر صبح میکنند. تعدادی از چهرههای مطرح نظامی نیز اینجا هستند. عدهای پاسپورت داشتند و عدهای تازه آمدهاند. زندگیهای خوبی دارند. از وزیران آن زمان تا ژنرالان. در کنارش برخی از چهرههای مافیایی جامعه مدنی به شمول مافیای رسانهای، هنری و حوزه زنان که دم از خدمت رضاکارانه میزدند، در یک سالگی سقوط دوباره شبیه سمارق (قارچ) کم کم در حال سرک کشیدن هستند. برخیشان در محلههای گرانبها زندگی میکنند. چند مدل موتر/خودروی گرانبها دارند. افسردگیهای سقوط را، با سفرهای زنجیرهایی اروپا و آمریکا در وجودشان فرو مینشانند. پول مصرف میکنند، درحالی که تنخواه (دستمزد) یک کارمند نهاد غیرانتفاعی یا دولتی در افغانستان به حدی نبود که حتی یک ماه بتواند در آمریکا زندگی کند. هنوز پوشاکشان برند است. حالا هم به دنبال راههای پول پیدا کردن بنام مردم افغانستان در آمریکا هستند. شعار مبارزه با فساد میدهند، درحالی که همکارانشان در بیسرنوشتی بین کشورهای همسایه اینسو و آنسو سرگرداناند.
سه ماه از سقوط کابل میگذشت. مرا هم به یک مهمانی کوچک دعوت کردند و گفتند که صوفی شعیب؛ محلیخوان را دعوت کردهاند. در آن جمع، مردی توجه همه را بیشتر به خود جلب کرده بود. کف زدنهای بلند، خندههای بیسر و ته و شادمانی عجیب و غریباش. با آنکه آن مجلس برای لختی باهم بودن بود، اما هیچ کس دیگر آنقدر خوشحال به نظر نمیرسید. همه پژمرده بودند. کسی گفت که او ژنرال است. از ژنرالان بلند پایه تازه از اردو/ارتش بیرون شده است. پسانتر پرسوجو کردم که او دهها نظامی را در اردوگاه مهاجرین در بیسرنوشتی رها کرده و تمام شمارههای تماس خود را تغییر داده است. او در حالی آنقدر بیتفاوت بود که همان روزها گفته میشد طالبان صدها سرباز را شبهنگام به کشتارگاه صحرایی میبردند و میکشتند. هیچ کس مسئولیت آنچه را امروز در افغانستان اتفاق افتاده است، بر دوش نمیگیرد، در حالی که هرکس نظر به چهارچوب قدرتی که داشت مسئول بود.
چهرههای که در تبانی حکومت با شعار مبارزه با فساد وارد میدان شدند، اما ناامیدانه دیری نگذشت که خود غرق در امواج خروشان فساد شدند. ناامیدکننده است که همین چهرهها امروز در پنلها و برنامهها و در نهادهای خودشان درباره چگونگی سقوط حرف میزنند، به فسادی که خود آغشته بودند اعتراف نمیکنند، درحالی که به نحوی زمینه را برای این سقوط فراهم کرده بودند؛ از دفترها و مدیریتهای کوچک گرفته تا ریاست جمهوری.
حالا یک سال پس از سقوط فراموش ناشدنی کابل، سخنی را تکرار میکنم که بارها در مجالس گوناگون و دادخواهیهای خود برای صلح میگفتم. من از طالبان هیچ توقع نداشتم و ندارم. زیرا طالب و ماهیت طالب را که ترور و حذف است میدانم. جنگ نسل من باید با آنان باشد که زیر نام نظام، جمهوریت، حکومت، جامعه مدنی و رسانه مردم را به پرتگاه تاریک سقوط کشاندند. کسانی که تا آخرین رمق خون غريبترین فرزندان آن خاک را ریختند، از پول غذای سرباز دزدی کردند، حق بیتالمال را به جیب زدند، سرانجام سردستههایش گریختند و آنانی که در دسترخوان سرکرده بزرگ شده بودند حالا مشغول عیش و نوش، ساخت و سازهای جدید و زندگیهای مرفه غربی خود شدند.
من نسل آگاه و با دغدغه را دعوت میکنم به اینکه کمترین کار نوشتن است. ما نباید بگذاریم این تاریخ شبیه تاریخ بیست سال پیش در زندگیهای سخت و سرد غرب دود شود و روزی دوباره شبیه همین طالبان حاکم شوند. آقای غنی میتواند دوباره تلویزیون بسازد و هواخواه جمع کند، آقای محب میتواند در لندن شیک بگردد. آقای عبدالله میتواند زیر پرچم طالب بماند. اما من و هزاران انسان مثل من چرا باید این جا باشیم؟ چه کسی پاسخ ما را میدهد؟ وقتی همه مسئولان شانه بالا میاندازند پس چه کسی مسئول است؟













