روزهای سقوط و خروج از کابل؛ از کودکانم خواستم اسباب‌بازی‌های خود را جا بگذارند

احمد شفایی، بی‌بی‌سی فارسی

افراد تخلیه شده از کابل
توضیح تصویر، افراد تخلیه شده از کابل در هواپیماهای نظامی منتقل می‌شدند.

 ساعت ۱۰ صبح یکشنبه، ۱۵ اوت/آگوست، در «میدان شهید مزاری» (چوک پل سوخته) کابل منتظر دوستی بودم که برخی مدارک تاییدشده را بگیرم. ناگهان خبر ورود طالبان به شهر کابل همه‌جا پیچید. باورش سخت بود. همچنان منتظر دوستم ماندم، صاحب مغازه‌ای که جلو آن ایستاد بودم، آمد و با اصرار می‌گفت که بهتر است بیشتر منتظر نمانم، گفت: «برادر، برو طالبان حوزه هجدهم پلیس را گرفته، وضعیت خوب نیست، منتظر نمان.» اما من تا رسیدن دوستم ماندم.

جمعیت سرگردان و نگران هرلحظه در خیابان‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد و ترافیک سنگین‌تر. مدارکم را که از دوستم گرفتم به طرف قصر دارالامان راه افتادم، وضعیت تغییر کرده بود. مرد و زن و کودک در تلاش بودند که خود را داخل یک موتر مسافربری بیندازند و با اصرار می‌گفتند: «برادر کجا میری؟ ما را هم ببر».

به نظر می‌رسید که نگهبانان آکادمی پلیس در آنجا به نام «حربی شونزی» و حوزه ششم پلیس پست‌هایش را رها کرده‌اند، در داخل خودروهای نظامی، یونیفورم‌های نظامی خود را از تن می‌کشیدند و لباس عادی می‌پوشیدند. برخی خودروهای نظامی را در کنار جاده‌ها رها کرده و رفته بودند. تا قصر دارالامان که رسیدم هرجا که با نظامیان دولتی برخوردم در همین حالت مشابه بودند.

پوشش ویژه بی‌بی‌سی فارسی از افغانستان یک سال بعد از بازگشت طالبان

در کنار قصر دارالامان که قبلا یک واحد ارتش مستقر بود، هم ناپدید شده بود، خودروهای نظامی و سلاح‌های خود را در کنار جاده‌ جا گذاشته و رفته بودند. چند خودروی نظامی هاموی و رنجر نظامی را دیدم که بچه‌ها سوار شده و در خیابان جولان می‌دادند.

آنچه می‌دیدم رشته‌های ۲۰ ساله بود که در یک چشم به‌هم ‌زدن پنبه می‌شدند. در مسیر راه فقط توانستم ماشین را از بنزین پر کنم. در مقابل پمپ بنزین‌ها، صف‌های خودروها در حال طولانی شدن بود. به خانه که رسیدم همه نگران بودند. ابر تاریک ناامیدی و ترس از فردایی که طالبان وارد کابل شود، شهر را در یک هرج و مرج تمام غرق کرده بود. پلیس، ارتش و نیروهای امنیتی همه آب شدند و به زمین رفتند. هیچ نیروی برای تامین امنیت پایتخت وجود نداشت.

همسایه‌ها جمع شدند تا چاره‌ای برای تامین امنیت محله بسنجند. بیشترین نگرانی از دزدان مسلح بود. سرقت مسلحانه قبلا حتی با موجودیت پلیس، هر روز در گوشه و کنار شهر کابل خبرساز می‌شد. در کوچه ما، قرار شد همه مردان شب‌ تا صبح نگهبانی کنند. نشر خبر فرار اشرف غنی، رئیس جمهور عصر آن روز نگرانی‌ها را بیشتر کرد. خلا قدرت کاملا در فضا احساس می‌شد و این نگرانی از تامین امنیت را نیز بیشتر می‌کرد. افراد طالبان نیز یکباره وارد کابل نشدند، در آن‌ ساعات اولیه و حتی روزهای نخست سقوط کابل، نیروهای طالبان حضور کم رنگ و کم تعداد داشتند.

حدود یک هفته بعد از سقوط کابل تلفنی مطلع شدیم که می‌توانیم از افغانستان خارج شویم. برای کسانی مثل من که به زندگی خود در این شهر، تازه سروسامانی داده بودیم، دل کندن از همه‌چیز یک‌باره سخت بود. اما وقتی اشک‌ها و نگرانی دختر بزرگم، اسما را که ۱۴ سالش بود، می‌دیدم، راهی بجز رفتن نداشتم. اسما احساس می‌کرد که با آمدن طالبان، آینده و آرزوهایش همه نیست و نابود شده است. اشک‌های او شاید به‌خاطر روزهایی بود که دروازه مدرسه او بر روی دختران بسته و همکلاسی‌هایش تا هنوز نتوانسته‌اند به مدرسه بازگردند.

سربازان بین المللی در فرودگاه کابل
توضیح تصویر، بیش از ۶ هزار سرباز آمریکایی و بریتانیایی و ناتو در فرودگاه کابل مستقر شده بودند.

ساعت یک پس از نیمه شب ۲۲ اوت/آگوست به ما خبرداده شد که باید فردا خود را به میدان هوایی کابل برسانیم. وضعیت میدان به‌شدت آشفته بود. هزاران نفر برای فرار از افغانستان هجوم برده بودند. به ما گفته شد چمدان با خود نیاوریم و حتی کوله پشتی ما هم نباید سنگین با‌شد. توصیه شده بود که آب و نان کافی همراه خود داشته باشیم.

قناعت دادن بچه‌ها که چه چیزی را بردارند و یا جا بگذارند، آسان نیست واقعا. برای آنها تمام چیزهای که جمع کرده‌اند، عزیراند و برداشتنی. در نهایت من و مادرش شرطی ماندیم، هرکسی فقط یک چیز را که بیش از همه دوست دارد، می‌تواند بردارند. وقتی که چک می‌کردیم بچه‌ها غیر از دو دست لباس، در کوله پشتی چه چیزهای دیگری مانده‌اند. اسما دفتر نقاشی خودش را برداشته، در یکی از این نقاشی‌ها نوشته شده بود، «ما نسل غمگین با چهره خندانیم».

میلاد سنگ‌های را که در سفرها به چهار گوشه افغانستان جمع کرده بود، با خود گرفته بود. از میلاد خواستیم در انتخابش تجدیدنظرکند، اشک‌هایش سرازیر شد، آن سنگ‌ها برایش عزیز بود از سفرهای هرات، پغمان، مزارشریف، پنجشیر و حتی بندر آمو او فقط سنگ‌های کوچک را با خودش به کابل آورده بود، سنگ‌ها را با گریه جا گذاشت. مروه، دختر کوچکم، عروسک بزرگش را گرفته بود که آنهم ممکن نبود. اسما دفتر نقاشی را با خود آورد ولی میلاد و مروه فقط با اشک‌هایشان آمدند.

خانمم هم خاطره مشابه‌ای دارد، بعد از سقوط حکومت چپگرای افغانستان در سال ۱۳۷۱ شروع جنگ‌های داخلی وقتی خانه‌اش را به دلیل شدت جنگ‌ها در کارته سخی کابل ترک کرده بود، فقط یک کفش براق را گرفته بود. به قول خودش کفشی که خریده بود تا در شادی و عروسی بپوشد در جنگ کهنه شد. او انتظار نداشت که روزی فرزندانش نیز مجبور شود، خانه را مثل او ترک کنند.

به فرودگاه کابل که رسیدیم، فکر کردیم همه جمعیت کابل به آنجا هجوم آورده‌اند. راه ورود به فرودگاه برای همه یکسان بود. یک شبانه روز تمام با بچه‌ها در صف ایستادیم. هوای گرم تابستان کابل و هجوم جمعیت غیرقابل کنترل، کلافه کننده بود.

در دفتر نقاشی نوشته بود: «ما نسل غمگین با چهره خندانیم»
توضیح تصویر، اسما در یکی از این نقاشی‌ها نوشته شده بود: «ما نسل غمگین با چهره خندانیم»

شماری از همکاران نیز به فرودگاه کابل رسیدند. حدود ۱۰ خانواده باهم یکجا شدیم. مردان دور کودکان و خانم‌ها حلقه زدند. ترس از سیل جمعیت بود که هرآن می‌توانست غیرقابل کنترل شود. عصر که هوا خنک‌تر می‌شد کم کم پیش‌تر رفتیم، تمام شب را در صف ماندیم.

ساعت شش صبح فردا پذیریش دوباره آغاز شد، سیل جمعیت به طرف در هجوم بردند. من نگران کودکان ۱۰ و ۷ ساله‌ام بودم. دختر هفت ساله را روی شانه‌هایم گرفتم که در تراکم جمعیت خفه نشود، اما لحظه به لحظه هجوم جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شد.

افراد تخلیه شده از کابل
توضیح تصویر، انبوه جمعیتی که به امید خروج از افغانستان به فرودگاه کابل هجوم آورده بودند.

خودم وبچه‌ها در کنار کانال آب ایستاده بودیم تا حداقل از یک طرف فضای باز بیشتر باشد و از طرفی در نظر داشتم اگر فشار جمعیت زیادتر ‌شود، برای فرار از زیر دست و پا شدن بچه‌ها، وارد کانال آب شوم.

حوالی ساعت ۹ صبح، هوا گرم‌تر و جمعیت هم بیشتر می‌شد، هیچ نظم و ترتیبی وجود نداشت، مشخص نبود که چه مدرکی مورد قبول است تا با نشان دادنش قادر به عبور از پل باریکی شویی که میان جمعیت و سربازان بریتانیایی بود. در نهایت وقتی خود را به سربازان بریتانیایی رساندم، مدارکم را نشان دادم، اجازه ورود یافتیم، حس راحتی از اینکه که دیگر فرزندانم در خطر نیستند.

شوکی که در روزهای آخر و بخصوص در آن شبانه‌روز انتظار دیده بودم، باعث شد که الان هیج خاطره‌ای در ذهنم از زمان عبور از پل نداشته باشم. نمی‌دانم کودکان و کوله پشتی را چگونه از پل عبور دادم و به طرف دیگر پل رساندم.

چند روز بعد از آمدن ما، در مسیری که ما ساعت‌ها آنجا منتظر مانده بودیم، حمله انتحاری خونینی رخ داد که حدود ۲۰۰ نفر کشته شدند. تصوبر دیگری از فرودگاه کابل خبرساز شد، حتی بیشتر از آن تصویرهای افتادن افراد آویزان از هواپیمای نظامی در آسمان کابل در روز اول ورود طالبان به کابل.

سقوط کابل