سایه سنگین قومیتگرایی بر سیاست در افغانستان

- نویسنده, ایوب آروین
- شغل, بیبیسی
صفآرایی نیروهای سیاسی و حاشیههای آن در آستانه سومین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان نشان داد که عنصر قومیت از متغیرهای اصلی ساختار قدرت سیاسی در این کشور است.
عنصر قومیت گرایی در گذشته سیاسی افغانستان به همان حدی که پایه استحکام دولت و قدرت سیاسی بوده، در جهت بیثباتی سیاسی هم عمل کرده است.
از تشکیل حکومت ابدالیها در ۱۷۴۷، با محوریت قبایل پشتون تا محوریت قومیت در ساختار قدرت سیاسی در دروه امیر عبدالرحمان در دو دهه آخر سده ۱۹ و تا جنگ قدرت بین اقوام در یک دهه پیش، تحولات بسیاری در رابطه قومیت و پدیده قدرت روی داده، ولی هنوز هم این رابطه بحثانگیز و چالشزا است.
خیلیها معتقدند که راه رسیدن به قدرت سیاسی در افغانستان، از دل اقوام میگذرد و قومیت تعیینکننده بسیاری از رفتارهای سیاسی است. قانون اساسی شماری اقوام را به رسمیت میشناسد و در دولت یک وزارتخانه برای رسیدگی به امور اقوام و قبایل وجود دارد. در زندگی روزمره مردم هم قومیت نقش غیرقابل انکاری دارد.
در مورد این که قومیت و تعارضهای قومی عامل مهمی در بیثباتی و بحران سیاسی در افغانستان است، آگاهان و بازیگران سیاسی تقریباً اتفاق نظر دارند. به همین دلیل، برخی طرح هر نوع بحث قومی را قابل نکوهش میدانند، اما عدهای دیگر تاکید دارند که قومیت را باید به عنوان یک واقعیت پذیرفت و برای تعارضهای قومی راه حل پیدا کرد.
در این مطلب کوشیده شده که اهمیت، ریشهها و پیشینه ارتباط قومیت و پدیده قدرت شناسایی و راهحلهای ممکن برای تعارضهای قومی در وضعیت کنونی افغانستان به صورت فشرده بررسی شود. سوال اصلی این است که در جامعه چندقومی افغانستان چه کاری میتوان کرد تا در ساختار قدرت سیاسی تعامل جایگزین تعارض بین اقوام شود؟
قومیت

تعریفی جامع از قومیت در دست نیست. آنتونی گیدنز میگوید قومیت معنای مطلقاً اجتماعی دارد: "زبان، تاریخ یا اجداد (واقعی یا خیالی)، دین و شیوههای پوشاک یا آرایش"، ممکن است از ویژگیهای قومیت باشد. "قومیت به کردوکارها و نگرشهای فرهنگی اجتماع معینی از مردم اطلاق میشود که آنها را از دیگران متمایز میسازد."(جامعهشناسی، ترجمه حسن چاوشیان، تهران: نشر نی، ۱۳۹۰، ص ۳۵۹).
آمار مشخص و همهپذیری از تعداد و جمعیت اقوام افغانستان وجود ندارد. برخی این اقوام را تا ۵۰ شمردهاند، اما قانون اساسی ۱۴ قوم را به رسمیت شناخته است: ﭘﺸﺘﻮﻥ، ﺗﺎجیک، ﻫﺰﺍﺭﻩ، ﺍﺯﺑﻚ، ﺗﺮﻛﻤﻦ، ﺑﻠﻮﭺ، ﭘﺸﻪای، ﻧﻮﺭﺳﺘﺎﻧﯽ، ﺍﯾﻤﺎﻕ، عرﺏ، ﻗﺮﻏﯿﺰ، ﻗﺰﻟﺒﺎﺵ، ﮔﻮﺟﺮ و ﺑﺮﺍﻫﻮﯼ. از جمله چهار قوم نخست، پرجمعیتترین اقوام کشور هستند و در عرصه قدرت سیاسی نقش اصلی را به عهده دارند.
پشتونها ساختار قبیلهای خود را حفظ کردهاند. قبایل ابدالی، قبایل غلجایی و قبایل کرلانی سیستمهای بزرگ قبیلهای این قوم هستند. اما محمد وحید بینش استاد دانشگاه معتقد است که تاجیکها، هزارهها و ازبکها با ساختار قبیلهای وداع کردهاند. به همین دلیل، پشتونها در مقایسه با دیگر اقوام با ارزشهای سنتی بیشتری وارد دوران جدید شدهاند.
در ساختار قبیلهای پشتون خان یا ملک جایگاه بلندی دارد و ریاست جرگههای بزرگان قبیله را به عهده میگیرد. اما در میان تاجیکها، هزارهها و ازبکها به دلیل شکسته شدن ساختارهای قبیلهای، رهبری معینی وجود ندارد. این امر باعث شده که رهبری اجتماعی در میان این اقوام قدرت، تمرکز و ثبات چندانی نداشته باشد.
اهمیت
این باور شایع است که عنصر قومیت در عرصه قدرت سیاسی در افغانستان نسبت به هر عنصر دیگری پررنگتر است. زبان، مذهب و ایدئولوژی، پس از قومیت در ردههای بعدی قرار میگیرد. به گونهای که در پس بسیاری از رفتارهای سیاسی میشود رد پای قومیت را یافت.

قومیت و قبیله پایه و پشتیبان قدرت سیاسی شمرده شده است. فرمانروایان افغان مشروعیت حکومت یا دست کم تصمیمهای بزرگ خود را بر پایه سنتهای قبیلهای گذاشتهاند. اهمیت جرگه بزرگان قبایل در این مورد انکارناپذیر است. حتی مقتدرترین امیران افغان هم ناگزیر بودهاند در برابر چنین پشتیبانی، امتیازهای سیاسی و اقتصادی بدهند.
به عنوان مثال، امیر عبدالرحمان در ۱۸۹۳ مجبور شد که برای هر یک از مردان قبیله محمدزایی ۴۰۰ روپیه و برای زنان آن ۳۰۰ روپیه "تنخواه نَسَبی" تعیین کند تا به نوشته فیضمحمد کاتب، "پایه اریکه سلطنت استوار باشد" (سراجالتواریخ، کابل: مطبعه سلطنتی، ۱۳۳۳ ق، ج ۳، ص ۹۱۴). برای سرداران بزرگ تنخواههای گزاف جداگانه تعیین کرد. غلاممحمد غبار مینویسد امیر این تصمیم را "بدون قید و شرط" و در شرایطی گرفت که کشور با فقر دست و پنجه نرم میکرد.
در حال حاضر هم ذکر اسامی اقوام در <link type="page"><caption> قانون اساسی</caption><url href="http://www.gmic.gov.af/pdfs/Afghanistan-constitution.pdf" platform="highweb"/></link> و سرود ملی، موجودیت <link type="page"><caption> وزارتخانهای</caption><url href="http://mob.gov.af/fa/page/1/7" platform="highweb"/></link> برای رسیدگی به امور اقوام و قبایل، بیانگر نقش کلیدی آنها در سیاست رسمی کشور است. نقش عنصر قومیت در چگونگی رفتارهای سیاسی بازیگران هم به وضوح قابل تشخیص است. این عنصر منشای بسیاری از تحولات اساسی بوده است. نمونه نزدیک آن جنگهای داخلی دهه هفتاد است.
آنچه که در <link type="page"><caption> اجلاس بن</caption><url href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2011/12/111128_k01_bonn2_agreement_review.shtml" platform="highweb"/></link> توافق شد هم عمدتاً به معنای تقسیم قدرت بین اقوام به تناسب جمعیت تخمینی آنها بود. پس از آن هرچند قانون هر نوع رفتار سیاسی مبتنی بر قومیت را ممنوع کرد، ولی در واقع از وضعیت ساختار قدرت سیاسی تا ساختار تشکیلاتی احزاب عمده و رفتار بازیگران سیاسی، همه رنگ قومی دارد.
موضعگیریهای پارلمانی هشت سال اخیر، دو انتخابات ریاست جمهوری گذشته و چانهزنیهای اخیر بین مدعیان ریاست جمهوری و معاونت آن نشان داد که موضعگیریهای انتخاباتی و "رای" تا چه حدی قومی شده است. وضع اصطلاح "بانک رای" در مورد برخی از رهبران سیاسی، به نفوذ قومی و نقش آنها در بازیهای انتخاباتی اشاره دارد.
ریشهها

در مورد ماهیت بسیج قومی یا سیاسی شدن قومیت و ناهمگونی قومی نظریههای گوناگونی ارائه شده است. از جمله گلیزر، موینیهان و سوزان اولزاک "رقابت بر سر منابع و مشاغل دولتی را انگیزه کشمکش قومی میدانند. اما آنتونی اسمیث و پل براس بر اساس "نظریه رقابت نخبگان"، نقش نخبگان در بسیج قومی با استفاده از عناصر فرهنگی را مهم میدانند.
اما برخی نظام بینالمللی را در کشمکشهای قومی موثر میدانند و میگویند که برای درک کشمکش قومی نظام سیاسی مبتنی بر قدرت را در سطح بینالمللی بررسی کرد. به نوشته <link type="page"><caption> حمید احمدی</caption><url href="http://www.ensani.ir/storage/Files/20101209195748-660.pdf" platform="highweb"/></link> پژوهشگر ایرانی بر اساس این نظریه، "سیاست قدرتمندانه در روابط بینالملل مبتنی بر واقعگرایی سیاسی، مشوق گسترش قومیت بوده و به کشمکشهای قومی دامن زده است".
این سه نظریه در مورد تجربه افغانستان چگونه بررسی میشود؟ در افغانستان این نظریه شایع بوده که قبایل بر سر زمین، آب و چراگاه در سطح محلی و دستیابی به منابع قدرت سیاسی و مالی در سطح ملی، وارد کشمکشهای قومی شدند. خیلیها جنگهای دوره امیر عبدالرحمان و جابهجاییهای قومی در شمال در دوره جانشینان او را بر اساس همین نظریه تفسیر میکنند.
استفاده از اصطلاح "محرومیت" در مورد وضعیت سیاسی اقوام تاجیک، هزاره و ازبک هم در چهارچوب نظریه رقابت بر سر منابع قابل بررسی است. کسانی که این موضوع را عنوان میکنند، میگویند که انزوای طولانی اقوام غیرپشتون از صحنه قدرت سیاسی، به آنها انگیزه داد که در دهههای شصت و هفتاد شمسی در صدد رفع "محرومیت تاریخی" خود شوند.
در تعریف عملیاتی نظریه رقابت نخبگان در مورد تجربه افغانستان از تعارض قومی، مکمل نظریه رقابت بر سر منابع است. چرا که این نخبگان قومی بودهاند که با استفاده از اختلافهای فرهنگی و هویتی اقوام، به بسیج قومی برای دستیابی به منابع و مشاغل دولتی دست زدند. خیلی از نخبگان سیاسی و فرهنگی افغان بیمیل نیستند که در هیئت و نقش نخبگان قومی ظاهر شوند.
این دو نظریه به عوامل داخلی پدیده قومیت توجه دارد، اما نظریه سوم عوامل بیرونی را در تقویت قومگرایی موثر میداند. آغاز اثرگذاری نظام بینالملل بر قومگرایی در افغانستان را باید از زمان رقابت روسیه و بریتانیا در سدههای نوزدهم و بیستم بررسی کرد. بسیاریها به ویژه نقش بریتانیا را بیشتر موثر میدانند.
پژوهشگرانی مانند وارتان گریگوریان و محمدصدیق فرهنگ معتقدند که برخی از نخبگان سیاسی و فرهنگی افغانستان از پانترکیسم دوره مصطفی کمال اتاترک و دیگر دیدگاههای ناسیونالیستی دهه سی سده بیستم به لحاظ نظری تاثیر پذیرفتند و به فکر پیاده کردن الگوهای مورد نظر خود افتادند. آنها در این مورد به ویژه از شماری از نخبگان قوم پشتون نام میبرند.
استقلال پاکستان (۱۹۴۷) تغییری در منطقه بود که توجه خیلی از نخبگان پشتون را به خط مرزی دیورند جلب کرد که قبایل پشتون را در دو کشور از هم جدا میکرد. این موضوع باعث شد که مساله "پشتونستان" و اتحاد قوم پشتون مورد توجه قرار گیرد. این مسایل در کل بر تقویت حس قومیت پشتون اثرگذار بوده است.
در مورد سیاسی شدن قومیت تاجیک، هزاره و ازبک هم تحولات بینالمللی دست کم در دو دهه اخیر موثر بوده است. به ویژه استقلال تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان بر حس قومیت در شمال افغانستان بیاثر نبوده است. پانترکیسم در میان اقوام ترکتبار افغانستان در دهه هفتاد ریشه گرفت.
محمدقاسم عرفانی، استاد دانشگاه میگوید بحث قومیت پدیده جدیدی است که با فروپاشی شوروی سابق موجب رشد ناسیونالیسم قومی شد. همزمان در افغانستان هم قومیت جای قبیلهگرایی را گرفت. "پیش از آن قبایل یک گروه قومی بر سر قدرت با هم رقابت داشتند، از این پس دیگر گروههای قومی نیز به صورت برنامهدار در صدد سهمگیری در قدرت و بازتعریف ساختار سیاسی قدرت برآمدند."
عبدالغفور لیوال، رئیس مطالعات منطقهای، اثرگذاری وضعیت نظام بینالملل بر قومگرایی در افغانستان را از دیدگاه دیگری بررسی میکند. او معتقد است که قدرتهای خارجی از طریق سازمانهای اطلاعاتی به قومگرایی در افغانستان دامن زدند. به گفته او، این سازمانها "اندکرنجیهای کوچک" در زمینه مشارکت اقوام در قدرت در افغانستان را به سود خود "چاق کردند".
شاید یک دلیل دیگر را هم بتوان در این زمینه افزود: در پی سه دهه جنگ، تشکیل گروههای مختلف و بالا رفتن دانش عمومی، خودآگاهی قومی در میان اقوام به سرعت رشد کرد. این خودآگاهی باعث خلق مجموعهای از الزامات برای اقوام شد، از جمله داشتن حق و هویت در عرصه سیاسی و اجتماعی.
حال پرسش این است که واقعیت سیاسی شدن مساله قومیت در افغانستان چگونه به مشکل سیاسی تبدیل شد، در عرصه سیاسی فضای زیادی را اشغال کرد و حتی سیاست مدرن را هم تحت تاثیر قرار داد؟ در بخش دوم این مطلب کوشیده شده که به این سوال پاسخ داده شود.











