با بازگشت جهان به نظم پیش از جنگ جهانی دوم، «قدرت‌های میانی» با چالشی جدی روبه‌رو شده‌اند

دونالد ترامپ
چالش «قدرت‌های میانی» در عصر ترامپ؛ متحدانی که طعم «زورگویی» را می‌چشند
    • نویسنده, آلن لیتل
    • شغل, خبرنگار ارشد، بی‌بی‌سی

اوایل ژانویه ۲۰۰۲ از من خواسته شد سخنران اصلی یک کنفرانس در دانشکده روزنامه‌نگاری دانشگاه کلمبیا باشم. تنها چند ماه از زمانی می‌گذشت که دو هواپیما به برج‌های دوقلو مرکز تجارت جهانی برخورد کرده بودند و هنوز می‌شد زخم عمیق شهر را حس کرد. این اندوه به روشنی در چهره نیویورکی‌هایی که با آن‌ها گفت‌وگو می‌کردم نمایان بود.

سخنانم را با چند نکته درباره معنا و جایگاهی که ایالات متحده برای من داشت آغاز کردم و گفتم: «من ۱۵ سال پس از جنگ جهانی دوم متولد شدم؛ در جهانی که آمریکا آن را ساخت. صلح، امنیت و شکوفایی اروپای غربی که من در آن چشم به جهان گشودم، تا حد زیادی دستاورد آمریکا بود.»

در ادامه گفتم که قدرت نظامی آمریکا جنگ را در جبهه غرب برده بود و جلو گسترش بیشتر قدرت شوروی به طرف غرب را گرفته بود.

به‌اختصار درباره تاثیر تحول‌آفرین طرح مارشال صحبت کردم که آمریکا از این طریق ابزار بازسازی اقتصادهای ویران‌شده اروپا و احیای نهادهای دموکراتیک را در اختیار این قاره گذاشت.

پادشاه بریتانیا

منبع تصویر، AFP via Getty Images

توضیح تصویر، آلن لیتل: «من ۱۵ سال پس از جنگ جهانی دوم متولد شدم؛ در جهانی که آمریکا آن را ساخت. صلح، امنیت و شکوفایی اروپای غربی که من در آن چشم به جهان گشودم، تا حد زیادی دستاورد آمریکا بود»

به حاضران، که عمدتا دانشجویان روزنامه‌نگاری بودند، گفتم وقتی به عنوان خبرنگاری جوان در سال ۱۹۸۹ در میدان واتسلاو پراگ ایستاده بودم، شاهد نقطه اوج و الهام‌بخش این تحولات بودم.

آن روزها با شگفتی نظاره‌گر چک‌ها و اسلواک‌هایی بودم که خواهان پایان اشغال شوروی و دیکتاتوری منفور کمونیستی بودند تا آن‌ها هم بتوانند بخشی از جامعه‌ مللی باشند که ما به‌سادگی آن را «غرب» می‌نامیدیم؛ جامعه‌ای که ارزش‌های مشترک به هم پیوندشان داده بود و در راس آن ایالات متحده آمریکا قرار داشت.

سرم را از روی یادداشت‌ها بلند کردم و به چهره‌های حاضران نگاه انداختم. نزدیک ردیف‌های جلو، مرد جوانی نشسته بود. حدود بیست ساله به نظر می‌رسید. اشک از صورتش سرازیر شده بود و بی‌صدا می‌کوشید گریه‌اش را پنهان کند.

در مراسم پذیرایی بعد از سخنرانی به سراغم آمد. گفت: «ببخشید که آن‌جا اختیارم را از دست دادم. در مورد حرف‌هایتان ... واقعیت این است که ما این روزها به‌شدت احساس شکنندگی و بی‌پناهی می‌کنیم. آمریکا نیاز دارد که این دست سخنان را از زبان دوستان خارجی‌اش بشنود.»

در آن لحظه با خود فکر کردم که نسل من و او چقدر بخت‌ یارمان بود که در دورانی زندگی کردیم که نظام بین‌الملل بر پایه قواعد اداره می‌شد و جهان از قدرت افسارگسیخته قدرت‌های بزرگ روی گردانده بود.

مقام‌های غربی

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، دونالد ترامپ بر این باور است که دنیای آزاد مدتی طولانی از سخاوتمندی آمریکا سوءاستفاده کرده و هزینه‌هایش را به دوش ایالات متحده انداخته است

اما آن‌چه حالا به یادم می‌آید، حرف‌های یکی از هم‌کلاسی‌های اوست. او تنها چند روز پیش از ۱۱ سپتامبر از پاکستان، زادگاهش، برای تحصیل به دانشگاه کلمبیا آمده بود. او آمریکا را به امپراتوری روم تشبیه می‌کرد.

گفت: «اگر آن‌قدر خوش‌شانس باشید که درون دیوارهای دژ امپراتوری زندگی کنید، یعنی همین‌جا در آمریکا، قدرت آمریکا را به عنوان نیرویی خیرخواهانه تجربه می‌کنید. از شما و اموالتان محافظت می‌کند، با حاکمیت قانون آزادی می‌بخشد و از راه نهادهای دموکراتیک در برابر مردم پاسخگوست.»

«اما اگر مثل من در حاشیه‌های بربر امپراتوری زندگی کنید، قدرت آمریکا را کاملا متفاوت تجربه می‌کنید. می‌تواند با شما هر کاری بکند، بدون هیچ پیامدی… و شما نمی‌توانید جلویش را بگیرید یا آن را پاسخگو کنید.»

حرف‌های او باعث شد از زاویه‌ای دیگر به نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد، که بسیار از آن تمجید می‌شود، نگاه کنم؛ یعنی از دیدگاه بسیاری از کشورهای «جنوب جهانی». و این واقعیت که مزایای این نظم هرگز عادلانه توزیع نشده است؛ همان نکته‌ای که در سخنرانی مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس مطرح شد.

مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا

منبع تصویر، Reuters

توضیح تصویر، سخنرانی مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا در داووس، فراخوانی بود برای «قدرت‌های میانی» تا با یکدیگر متحد شوند

آقای کارنی گفت: «ما می‌دانستیم روایت نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد تا حدی نادرست است؛ می‌دانستیم که قدرتمندان هر جا به نفعشان باشد، خود را مستثنی می‌کنند؛ می‌دانستیم که قوانین تجاری نامتقارن اجرا می‌شوند و می‌دانستیم که قوانین بین‌المللی، بسته به هویت متهم یا قربانی، با شدت و ضعف متفاوتی اعمال می‌شود.»

سال‌ها پیش در دانشگاه کلمبیا، آن دانشجوی پاکستانی سوالی از من پرسید: «آیا برایتان جالب نیست که ایالات متحده، کشوری که در پی شورش علیه اعمال خودسرانه قدرت [از طرف بریتانیا] پدید آمد، امروزه خود به قوی‌ترین مروج قدرت خودسرانه در جهان تبدیل شده است؟»

نظم جهانی تازه یا بازگشت به گذشته؟

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، هفته گذشته به داووس رفت، در حالی که آشکارا مصمم بود اروپایی‌ها را به تسلیم درباره گرینلند وادارد. او گفت خواهان مالکیت بر این جزیره است.

او گفت که دانمارک فقط «یک سورتمه ‌سگ دیگر» به توان دفاعی این قلمرو اضافه کرده است. این جمله آشکارا نشان‌دهنده نگاه تحقیرآمیزی است که به نظر می‌آید او و بسیاری از نزدیکانش نسبت به برخی متحدان اروپایی خود دارند.

پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، سال گذشته در پیامی در یک گروه پیام‌رسان سیگنال که معاون رئیس‌جمهور، جی‌دی ونس، هم در آن بود، نوشت «من کاملا در نفرت تو از مفت‌خوری اروپایی‌ها شریکم» و با حروف بزرگ اضافه کرد: «رقت‌انگیز». (او متوجه نبود که ظاهرا سردبیر مجله آتلانتیک هم به آن گروه اضافه شده است.)

خود دونالد ترامپ نیز اخیرا به فاکس‌نیوز گفت که در جریان جنگ افغانستان، ناتو «تعدادی نیرو» اعزام کرد اما آن‌ها «کمی عقب‌تر و با فاصله از خط مقدم ایستادند».

این اظهارات خشم سیاستمداران بریتانیایی و خانواده‌های کهنه‌سربازان را برانگیخت. کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، سخنان ترامپ را «توهین‌آمیز و شرم‌آور» خواند.

نخست‌وزیر بریتانیا روز شنبه با ترامپ گفت‌وگو کرد و پس از آن، رئیس‌جمهور آمریکا در شبکه اجتماعی تروث سوشال نیروهای بریتانیا را ستود و آن‌ها را «از جمله برترین جنگجویان» خواند.

دونالد ترامپ و کی‌یر استارمر

منبع تصویر، Carl Court - Pool/Getty Images

توضیح تصویر، کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، سخنان ترامپ درباره نیروهای ناتو در افغانستان را «توهین‌آمیز و شرم‌آور» خواند

از سند «راهبرد امنیت ملی» کاخ سفید که در ماه دسامبر منتشر شد می‌توان دریافت که دونالد ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش قصد دارد آمریکا را از قیدوبند نهادهای فراملی رها کند؛ نهادهایی که خود واشنگتن در ایجاد آنها نقش داشته و برای تنظیم امور بین‌المللی شکل گرفته بودند.

این سند به روشنی توضیح می‌دهد که آمریکا چگونه می‌خواهد با به‌کارگیری هر ابزاری که در اختیار دارد - از تحریم‌های اقتصادی و تعرفه‌های تجاری گرفته تا مداخله نظامی - سیاست «اول آمریکا» را در قلب راهبرد امنیتی خود قرار دهد و کشورهای کوچک‌تر و ضعیف‌تر را با منافعش همسو کند.

این راهبردی است که قدرت را در اولویت قرار می‌دهد و به معنای بازگشت به جهانی است که در آن قدرت‌های بزرگ حوزه‌های نفوذ خود را ترسیم می‌کنند.

خطر این وضعیت برای آنچه نخست‌وزیر کانادا «قدرت‌های میانی» نامید روشن است. او گفت: «اگر پشت میز نباشید، روی لیست منو خواهید بود.»

بازخوانی دکترین مونرو

در اجلاس داووس، متحدان آمریکا، به ویژه کانادا و اروپا، عملا با آنچه نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد خوانده می‌شود خداحافظی کردند و در برخی موارد برای مرگ آن سوگواری کردند.

اما همان‌طور که آن دانشجوی جوان پاکستانی سال‌ها پیش استدلال کرده بود، برای بخش بزرگی از جهان، در هشتاد سال گذشته چنین به نظر نمی‌رسید که آمریکا - و گاه برخی از دوستانش - واقعا خود را مقید به قواعد بدانند.

کریستوفر ساباتینی، پژوهشگر ارشد آمریکای لاتین در اندیشکده چتم‌هاوس لندن، می‌گوید: «پس از جنگ جهانی دوم، در چارچوب به اصطلاح نظم مبتنی بر قواعد، شاهد مداخلات متعدد آمریکا در آمریکای لاتین بوده‌ایم.»

«این مسئله جدیدی نیست. الگوهای مداخله به سال ۱۸۲۳ برمی‌گردد. من اصطلاحی برای سیاست‌گذاران آمریکایی دارم که طرفدار مداخله یک‌جانبه هستند: آن‌ها را 'حیاط‌خلوت‌گرا' می‌نامم؛ کسانی که آمریکای لاتین را حیاط خلوت خود می‌بینند.»

در سال ۱۹۵۳، سازمان سیا با کمک سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا، کودتایی را برای سرنگونی دولت محمد مصدق در ایران سازماندهی کرد. او قصد داشت حساب‌های شرکت نفت ایران و انگلیس را (که بعدها بخشی از بی‌پی شد) بررسی کند و زمانی که این شرکت از همکاری سرباز زد، مصدق تهدید کرد که آن را ملی خواهد کرد.

او به دلیل تهدید منافع اقتصادی بریتانیا سرنگون شد و بریتانیا و آمریکا از شاه حمایت کردند که روزبه‌روز مستبدتر می‌شد.

محمد مصدق

منبع تصویر، Universal Images Group via Getty Images

توضیح تصویر، سازمان سیا در کودتای ۱۹۵۳ که منجر به برکناری محمد مصدق نخست‌وزیر ایران شد، نقشی کلیدی ایفا کرد

هم‌زمان، آمریکا در حال توطئه برای سرنگونی دولت منتخب گواتمالا بود که برنامه‌ای گسترده برای اصلاحات ارضی اجرا کرده بود و سودآوری شرکت آمریکایی «یونایتد فروت» را تهدید می‌کرد.

در آن‌جا هم با دخالت فعال سیا، خاکوبو آربنز، رئیس‌جمهور چپ‌گرای گواتمالا، سرنگون شد و جای او را مجموعه‌ای از حاکمان اقتدارگرای مورد حمایت آمریکا گرفتند.

در سال ۱۹۸۳ آمریکا پس از یک کودتای مارکسیستی در گرنادا، به این جزیره در دریای کارائیب حمله کرد که حاکمیت آن بر عهده الیزابت دوم، ملکه بریتانیا، بود.

در سال ۱۹۸۹ نیز آمریکا با حمله به پاناما، مانوئل نوریگا، رهبر نظامی آن، را بازداشت کرد. او تقریبا تمام سال‌های باقی‌مانده عمرش را در حبس سپری کرد.

همه این مداخلات بر پایه دکترین مونرو انجام شد که نخستین‌بار در سال ۱۸۲۳ از سوی جیمز مونرو، رئیس‌جمهور وقت آمریکا اعلام شد. این دکترین حق ایالات متحده برای سلطه بر نیم‌کره غربی و جلوگیری از دخالت قدرت‌های اروپایی در کشورهای تازه‌استقلال‌یافته آمریکای لاتین را تثبیت می‌کرد.

نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد که پس از جنگ شکل گرفت، نتوانست مانع از اعمال اراده آمریکا بر همسایگان ضعیف‌ترش شود.

مانوئل نوریگا

منبع تصویر، Getty Images / Corbis

توضیح تصویر، مانوئل نوریگا، رهبر پاناما، در سال ۱۹۸۹ با حمله نیروهای آمریکایی از قدرت برکنار شد و تقریبا تمام باقی‌مانده عمر خود را در زندان سپری کرد

زمانی که جیمز مونرو، پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا، این دکترین را اعلام کرد، این استراتژی عمدتا به عنوان ابراز همبستگی آمریکا با همسایگانش و راهبردی برای محافظت از آن‌ها در برابر تلاش‌های قدرت‌های بزرگ اروپایی برای استعمار مجدد این کشورها دیده می‌شد؛ چرا که ایالات متحده با آن‌ها دارای ارزش‌های جمهوری‌خواهانه مشترک و پیشینه‌ای یکسان در مبارزه با استعمار بود.

اما این دکترین به سرعت به ادعای حق واشنگتن برای سلطه بر همسایگانش و استفاده از هر ابزاری - حتی مداخله نظامی - برای همسو کردن سیاست‌های آن‌ها با منافع آمریکا تبدیل شد.

تئودور روزولت، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، در سال ۱۹۰۴ گفت این دکترین به آمریکا «قدرت پلیس بین‌المللی» را می‌دهد تا در کشورهایی که در آن‌ها «تخلف» رخ داده مداخله کند.

آیا ممکن است بازتعریف دکترین مونرو از سوی دونالد ترامپ، صرفا بخشی از تداوم سیاست خارجی ایالات متحده باشد؟

جیمز مونرو، رئیس‌جمهور ایالات متحده

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، دکترین مونرو نخستین بار در سال ۱۸۲۳ از سوی جیمز مونرو، رئیس‌جمهور ایالات متحده (در تصویر)، اعلام شد

کریستوفر ساباتینی می‌گوید: «کودتای ۱۹۵۴ گواتمالا کاملا زیر سر آمریکا بود. آن‌ها کل فرایند تسخیر کشور را سازماندهی کردند.»

او افزود کودتای ۱۹۷۳ شیلی علیه سالوادور آلنده، نخست‌وزیر چپ‌گرا، «با سازماندهی سیا انجام نشد، اما آمریکا اعلام کرد که انجام یک کودتا را می‌پذیرد».

در دوران جنگ سرد، مداخله‌ها عمدتا از این برداشت ناشی می‌شد که نیروها و احزاب مورد حمایت شوروی در داخل کشورها در حال تقویت موقعیت خود هستند و این امر به عنوان گسترش نفوذ کمونیسم در نیم‌کره غربی تعبیر می‌شد. اما امروز، دشمنی که چنین نقشی به آن نسبت داده می‌شود دیگر کمونیسم نیست، بلکه قاچاق مواد مخدر و مهاجرت است.

جی سکستون، مورخ و نویسنده کتاب «دکترین مونرو: امپراتوری و ملت در آمریکای قرن نوزدهم»، می‌گوید با وجود این تفاوت، تاکید دوباره دونالد ترامپ بر دکترین مونرو «قطعا بازگشت به گذشته برای ساختن آینده است».

گواتمالا

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، خاکوبو آربنز، رئیس‌جمهور وقت گواتمالا، در سال ۱۹۵۴ طی کودتایی با حمایت آمریکا سرنگون شد

آقای سکستون می‌گوید: «موضوع دیگری که به آمریکای دوران ترامپ حال‌وهوای قرن نوزدهمی می‌دهد، غیر قابل‌ پیش‌بینی بودن و دمدمی‌مزاج بودن اوست. ناظران هیچ‌گاه نمی‌توانند واقعا پیش‌بینی کنند که اقدام بعدی آمریکا چه خواهد بود.»

«ما نمی‌دانیم آینده چه خواهد شد، اما حتی با نگاهی گذرا به تاریخ معاصر از ۱۸۱۵ به بعد، می‌دانیم که رقابت قدرت‌های بزرگ بسیار بی‌ثبات‌کننده است و به جنگ و درگیری منجر می‌شود.»

انسجام میان متحدان

یک‌جانبه‌گرایی آمریکا شاید موضوع جدیدی نباشد. آنچه تازگی دارد این است که این بار دوستان و متحدان آمریکا هستند که خود را هدف قدرت‌نمایی این کشور می‌بینند.

ناگهان اروپایی‌ها و کانادایی‌ها طعم چیزی را می‌چشند که بخش‌های دیگر جهان مدت‌هاست با آن آشنا هستند: همان اعمال خودسرانه قدرت آمریکا که آن دانشجوی پاکستانی در هفته‌های پس از ۱۱ سپتامبر به روشنی آن را توصیف کرده بود.

در سال نخست دور دوم ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، رهبران اروپایی در برخورد با او به چاپلوسی روی آوردند. برای نمونه، کی‌یر استارمر از چارلز، پادشاه بریتانیا، خواست آقای ترامپ را برای دومین سفر رسمی دولتی به بریتانیا دعوت کند؛ افتخاری که نصیب هیچ رئیس‌جمهور دیگری در تاریخ ایالات متحده نشده است.

مارک روته، دبیرکل ناتو، نیز در اقدامی عجیب، از او با عنوان «ددی» (بابا) یاد کرد.

چارلز، پادشاه بریتانیا، دونالد ترامپ را برای دومین سفر رسمی دولتی به بریتانیا دعوت کرد، افتخاری که نصیب هیچ رئیس‌جمهور دیگری در تاریخ آمریکا نشده است

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، چارلز، پادشاه بریتانیا، دونالد ترامپ را برای دومین سفر رسمی دولتی به بریتانیا دعوت کرد، افتخاری که نصیب هیچ رئیس‌جمهور دیگری در تاریخ آمریکا نشده است

اما رویکرد دونالد ترامپ نسبت به اروپا برایش موفقیت آشکاری به همراه داشت.

روسای‌جمهور پیشین، از جمله باراک اوباما و جو بایدن، نیز معتقد بودند متحدان اروپایی سهم منصفانه خود را در ناتو نمی‌پردازند و باید هزینه بیشتری برای امنیت خودشان صرف کنند. اما فقط دونالد ترامپ بود که توانست آن‌ها را وادار به عمل کند. در واکنش به تهدیدهای او، آن‌ها پذیرفتند هزینه دفاعی خود را از حدود ۲ درصد تولید ناخالص داخلی به ۵ درصد برسانند، امری که تا یک سال پیش هم غیر قابل تصور بود.

اما به نظر می‌رسد موضوع گرینلند ورق را برگرداند. زمانی که آقای ترامپ حاکمیت دانمارک بر گرینلند را تهدید کرد، متحدان برای ایستادگی در برابر او هم‌پیمان شدند و تصمیم گرفتند این‌بار دیگر سر خم نکنند.

نخست‌وزیر کانادا صدای این لحظه شد. مارک کارنی در سخنرانی تعیین‌کننده‌اش در داووس گفت این لحظه، زمان «گسست» از نظم قدیمی مبتنی بر قواعد است و در دنیای جدید قدرت‌های بزرگ، «قدرت‌های میانی» باید در کنار یکدیگر عمل کنند.

دونالد ترامپ

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، روسای جمهور قبلی آمریکا نیز معتقد بودند متحدان اروپایی باید هزینه بیشتری برای امنیت خود صرف کنند، اما فقط دونالد ترامپ بود که موفق شد آن‌ها را وادار به اقدام کند

به ندرت پیش می‌آید که در داووس، حضار یک سخنران را ایستاده تشویق کنند. اما این بار این اتفاق افتاد و در آن لحظه می‌شد شکل‌گیری نوعی انسجام میان متحدان را حس کرد.

و ناگهان، تهدید تعرفه‌ها کنار رفت.

دونالد ترامپ در موضوع گرینلند چیزی بیش از آنچه آمریکا دهه‌ها در اختیار داشت، به دست نیاورد: حق ساخت پایگاه‌های نظامی با رضایت دانمارک، استقرار نامحدود نیرو و حتی بهره‌برداری معدنی.

چالش پیش‌روی «قدرت‌های میانی»

تردیدی نیست که راهبرد «اول آمریکا» در میان پایگاه ماگا محبوب است. آن‌ها با این دیدگاه آقای ترامپ هم‌نظرند که جهان آزاد مدت‌هاست از سخاوت آمریکا سوءاستفاده کرده است.

و رهبران اروپایی با پذیرش افزایش هزینه‌های دفاعی خود، پذیرفته‌اند که دونالد ترامپ درست می‌گفت: این عدم توازن دیگر منصفانه یا پایدار نبود.

دونالد ترامپ

منبع تصویر، Reuters

در ژوئن ۲۰۰۴، من گزارش مراسم شصتمین سالگرد روز عملیات نرماندی را تهیه می‌کردم. هنوز بسیاری از کهنه‌سربازان جنگ جهانی دوم زنده بودند و هزاران نفر از کسانی که ۶۰ سال پیش از کانال مانش عبور کرده بودند، آن روز به سواحل بازگشتند. بسیاری از آن‌ها از آمریکا آمده بودند.

آن‌ها نمی‌خواستند حرفی از قهرمانی‌ها یا شجاعت دوران جوانی‌شان به میان بیاید. آن‌ها را می‌دیدیم که چطور تک‌تک یا در گروه‌های کوچک راهی قبرستان‌ها می‌شدند تا قبر جوانانی را پیدا کنند که آن‌ها را می‌شناختند و در خاک فرانسه آزادشده جا گذاشته بودند.

دیدیم که سران دولت‌های متفقین به آن پیرمردان ادای احترام کردند. اما من بیش از آنکه به نبردهایی که پشت سر گذاشته بودند یا شجاعت و فداکاری‌های دوران جوانی‌شان فکر کنم، در اندیشه صلحی بودم که آن‌ها پس از پایان جنگ، برای بنا کردنش به خانه‌های خود بازگشته بودند.

دنیایی که آن‌ها برای ما به ارث گذاشتند، به مراتب بهتر از دنیایی بود که از والدینشان تحویل گرفته بودند. آن‌ها در جهانی متولد شده بودند که رقابت قدرت‌های بزرگ بر آن حاکم بود؛ جهانی که به تعبیر مارک کارنی «قوی هرچه می‌تواند می‌کند و ضعیف هرچه باید، تحمل می‌کند».

 کهنه‌سربازان جنگ جهانی دوم

منبع تصویر، HENRY NICHOLLS / POOL / AFP via Getty Images

توضیح تصویر، آلن لیتل می‌نویسد دنیایی که کهنه‌سربازان برای ما به ارث گذاشتند، به مراتب بهتر از دنیایی بود که از والدینشان تحویل گرفته بودند

این همان نسلی بود که به خانه بازگشت تا نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد را بنا کند، چون به سختی آموخته بود که نظام بدون قاعده و قانون به کجا می‌انجامد. آن‌ها نمی‌خواستند به آن دنیا بازگردند.

نسل‌هایی که در دهه‌های پس از جنگ به دنیا آمدند، شاید دچار این خطا شدند که تصور می‌کردند جهان هرگز نمی‌تواند به آن وضعیت بازگردد.

و ۲۴ سال پیش، وقتی در نیویورکی که هنوز از شوک ۱۱ سپتامبر بیرون نیامده بود سخنرانی می‌کردم، آیا من هم مرتکب همین خطا شدم که گمان کردم نظم پس از جنگ جهانی دوم - که با قدرت آمریکا پشتیبانی می‌شد - وضعیت طبیعی و دائمی جدید است؟ فکر می‌کنم بله.

زیرا آن زمان جهانی را پیش‌بینی نمی‌کردیم که در آن اعتماد به منابع سنتی خبر و اطلاعات، زیر فشار بدبینی فزاینده‌ای که با شبکه‌های اجتماعی و اکنون هوش مصنوعی تقویت شده، فرسایش یابد.

در هر دوره رکود اقتصادی و نابرابری شدید، اعتماد عمومی به نهادهای دموکراتیک فرسوده می‌شود. این فرسایش نه‌تنها در آمریکا، بلکه در سراسر جهان غرب، دهه‌هاست که ادامه دارد. از این رو، دونالد ترامپ شاید بیش از آن‌که علت «گسست» مورد اشاره آقای کارنی از نظم پس از جنگ باشد، نشانه آن باشد.

تماشای آن پیرمردها که در گورستان‌های نرماندی قدم می‌زدند، یادآوری زنده و دردناکی بود از این واقعیت که دموکراسی، حاکمیت قانون و حکومت پاسخگو پدیده‌هایی طبیعی نیستند. حتی از نظر تاریخی هم وضعیت عادی به شمار نمی‌آیند. برای به دست آوردنشان باید جنگید، آن‌ها را ساخت، حفظ کرد و از آن‌ها دفاع کرد.

و این همان چالشی است که از این پس پیش روی کشورهایی قرار دارد که مارک کارنی آن‌ها را «قدرت‌های میانی» می‌نامد.=

تصویر بالای صفحه: AFP / Reuters