ناظران می گویند؛ طالبان و نظم سیاسی؛ از خشونت مقدس تا جامعه قدسی

- نویسنده, ابوالفضل فصیحی
- شغل, پژوهشگر علوم سیاسی
در این مطلب که برای صفحه ناظران فرستاده شده، نویسنده درباره دیدگاه طالبان درباره نظام سیاسی آینده و اینکه این گروه بدنبال چه نوع نظام است، پرداخته. نویسنده معتقد است که نشانههای تغییر در طالبان کمرنگ است، به همان اندازه نشانههای تغییر در ساختار اجتماعی افغانستان در طی دو دههی اخیر پررنگ و چشمگیر است.

منبع تصویر، Reuters
این روزها نگاههای بسیاری به دوحه قطر دوخته شده است. جایی که دور دوم مذاکرات میان طالبان و دولت افغانستان جریان دارد. طالبان با پشتوانهای که از موافقتنامه با آمریکا کسب کردهاند، بیش از هر زمانی در آستانهای تصاحب قدرت سیاسی در افغانستان قرار گرفتهاند. اگر در هفتههای پیش رو، شرایط بینالمللی و استراتژی آمریکا در برابر طالبان دچار تغییر اساسی نشود، طالبان گام به گام به رویای امارت اسلامی نزدیک خواهند شد.
نتیجهی مذاکرات بینالافغانی هنوز نامعلوم است اما اینکه طالبان جذب نظام سیاسی فعلی شوند، تقریباً غیر ممکن است. از طرفی، ترکیب نظام جمهوری و امارت نیز متناقضنما به نظر میرسد. به نظر واضح است که طالبان در پی گرفتن سهمی از قدرت سیاسی نیستند؛ بعید است در شرایط فعلی، آنها به چیزی کمتر از برپایی نظام سیاسی اسلامی قانع باشند.
اگر در یک تعریف وسیع، سیاست را جست و جو و تلاش برای ایجاد نظم در حیات انسانی تعریف کنیم، آنگاه سوال این است که نظم شریعتبنیادِ طالبانی چگونه میتواند با جامعه و سیاست در افغانستان پیوند پیدا کند؟ طالبان بهعنوان یک گروه بنیادگرای اسلامی، با تقدیس خشونت و دو دهه مبارزهی مداوم با دولت افغانستان و حامیان بینالمللی آن، همواره نظم سیاسی را با چالش و بحران مواجه کردهاند. آنها ثابت کردهاند که شورشیهای قدرتمندی هستند، اما آیا سازندگان و نظمدهندگان خوبی هم هستند؟ میتوان به تجربهی حکومت طالبان در گذشته ارجاع داد اما شرایط فعلی با دو دهه قبل متفاوت است.
طالبان تغییر کردهاند؟
طالبان بهعنوان یک گروه بنیادگرای اسلامی، دارای ایدئولوژی روشن و نظاممند نیستند. طالبان را بیشتر باید واجد «ضدویژگی» دانست. یعنی این گروه را بر اساس چیزهایی تعریف کرد که با آنها ضدیت دارند: طالبان یعنی ضدیت با آمریکا، ضدیت با نهادهای مدرن، ضدیت با تکثرگرایی و تساهل، ضدیت با زنان و مانند اینها. هیچ گفتار و متن روشن و نظاممندی از سوی طالبان، جز برخی از بیانیهها و سخنهای پراکنده و مناسبتی، تولید نشده است که بر اساس آن بتوان نظام فکری و سیر تحول فکری و ایدئولوژیک آنها را بررسی کرد. اگر طالبان را بهعنوان مثال با جریان اسلامیِ سازمانیافتهای همچون اخوان المسلمین مقایسه کنیم تفاوت کاملاً روشن میشود. در مورد اخوانالمسلمین بهروشنی میتوان از سیر تحول و تطور و تغییر فکری آن سخن گفت. در مورد طالبان نمیتوان چنین کاری کرد و بهناچار باید همان ضدویژگیها را درنظر گرفت؛ که در آنصورت هیچ تغییری در ماهیت طالبان دیده نمیشود.
در مذاکرات و توافقنامهی طالبان و آمریکا هم هیچ نشانهای از تغییر دیده نمیشود. آنچه در مذاکره میان آمریکا و طالبان، از طرف طالبان وعده داده شده است، صرفاً قطع ارتباط با گروههای تروریستی همچون القاعده است؛ وعدهای که در عملی شدن آن تردیدهای جدی وجود دارد. اما در باقی مسائل، طالبان نه وعدهای برای تغییر دادهاند و نه اساساً ضرورتی استراتژیک و عملیاتی برای چنین تغییری احساس میکنند.
مواجهه طالبان و جامعه افغانستان
هرچقدر نشانههای تغییر در طالبان کمرنگ است، به همان اندازه نشانههای تغییر در ساختار اجتماعی افغانستان در طی دو دههی اخیر پررنگ و چشمگیر است. در این دو دهه، افغانستان دستاوردهای عظیمی در ایجاد ارزشها و نهادهای مدرن داشته است. تجربه افغانستان، بهعنوان یک جامعه سنتی، در ایجاد و بسط نهادهای جامعه مدرن بسیار چشمگیر بوده است. تلاش افغانستان در ایجاد نهادهای حکومتی مدرن، برگزاری انتخابات، آزادی رسانهها و حقوق زنان در کل تاریخ این کشور بیسابقه بوده است.
طالبان اکنون با جامعهای متفاوت از جامعه دهه ۹۰ مواجه هستند. وقتی طالبان در دهه ۹۰ قدرت سیاسی را تصاحب کردند، افغانستان یک جامعهی جنگزده و عمیقاً سنتی بود. از طرفی، تجربه جنگهای شدید داخلی بهنوعی مردم افغانستان را آماده پذیرش یک نظم سیاسی، ولو امارت اسلامی، کرده بود.
اما اکنون شرایط متفاوت است. نیروهایی در جامعه آزاد شدهاند. ساختار اجتماعی عمیقاً تغییر کرده است و جامعه تجربهای از نهادها و ارزشهای مدرن داشته است. طالبان با چنین جامعهای چه میخواهند بکنند؟

منبع تصویر، Getty Images
جامعه قدسیِ طالبانی؟
وقتی صحبت از رابطه دین و سیاست میشود، میتوان دو نوع نظم را از هم تفکیک کرد: نظم سکولار و نظم قدسی. در یک جامعه و نظم قدسی، برخلاف جامعهی سکولار، اعتقاد به منشأ متعالی و قدسی برای نظم سیاسی وجود دارد. طرفداران جامعهی قدسی در پی حاکم کردن ارادهی الهی بر نظم اجتماعی هستند. در چنین جامعهای تکثر به رسمیت شناخته نمیشود و نظم سیاسی ماهیت انحصاری دارد. چنین جامعهای به جای توافق و گفتگو، بر خشونت و تسلیم استوار است. روایتِ دینیِ غالب تا زمانی که دیگران را به تسلیم یا به تغییر عقیده وادار نکرده است، جنگ و خشونت را متوقف نمیکند.
چارلز دیویس، الهیدان مسیحی معتقد است میتوان از دو نوع جامعهی قدسی صحبت کرد: جامعهی قدسی سنتی و واکنشی. جامعهی قدسی سنتی، جامعهای است که هنوز مظاهر مدرنیته در آن ظاهر نشده است؛ جامعهای یکپارچه و انحصاری. اداره کردن چنین جامعهای نیازمند سرکوب و خشونتِ شدید نیست. اما جامعهی قدسی واکنشی، جامعهای است که پس از دورهای از رواج درک نسبیت فرهنگی، تکثر و یکپارچگیزدایی، بهصورت مصنوعی در صدد یکپارچهسازی و انحصاری کردن نظم سیاسی و اجتماعی برمیآید. نتیجهی این امر، خشونت عنانگسیخته و فقدان رواداری و تساهل است.
طالبان زمانی که در دهه ۹۰ امارت اسلامی را برپا کردند، به مراتب با جامعهای یکدستتر، از نظر فرهنگی و فکری، مواجه بودند. اما اکنون وضعیت کاملاً متفاوت است. جامعه افغانستان تجربهای بیست ساله از آزادی و ارزشهای مدرن داشته است. رام کردن این جامعه و انحصاری کردن آن تحت لوای امارت اسلامی غیر ممکن به نظر میرسد.
در مواجهه با جامعه افغانستان، طالبان دو راه در پیش دارند: تفاهم و گفتگو و پذیرش تکثر و تنوع یا حاکم کردن خشونتآمیز نظم طالبانی. راه اول بسیار بعید به نظر میرسد که از سوی طالبان دنبال شود. اما اگر طالبان در پی حاکم کردن انحصارگرایانه امارت اسلامی باشند، آنگاه نتیجه آن مقاومت جامعه و حاکم شدن یک بازی حاصل جمع صفر میان جامعه و طالبان و در نهایت فروپاشی نظم سیاسی خواهد بود. مضافاً اینکه شکافهای قومی نیز، با تقاطع و همپوشانی با شکافِ نظم مدرن / نظم قدسی در تقویت روند ازهمگسیختگی و آشوب کار خواهند کرد.
خشونت شاید ابزاری کارآمد در مبارزه با نظم مستقر باشد، اما نمیتواند در برقراری و دوام نظم سیاسی کارآمد باشد. یک نظم سیاسی نمیتواند صرفاً بر خشونت و سرکوبِ استوار باشد. طالبان تنها یک راه برای ایجاد و تداوم نظام سیاسیِ اسلامی در افغانستان دارند؛ تفاهم و گفتگو و پذیرش تکثر. در غیر این صورت، اگر طالبان صرفاً با تکیه بر غلبه و قوه قهریه در رویای برپایی امارت اسلامی باشند، چنین چیزی ممکن و عملیاتی نیست.
اضافه بر اینها، آنچه تجربه حکومتداری طالبان به ما یادآوری میکند و گفتههای طالبان در روند مذاکرات صلح نیز بر آن صحه میگذارد، فقدان تفکر، ساختار و برنامه نظاممند برای حکومتداری است. همانطور که در بالا ذکر شد، تفکر طالبان واجد ضدویژگی است. این ضدیت اگر با چاشنی خشونت مقدس همراه شود قدرت تخریبگری زیادی میدهد. اما وقتی صحبت از برپایی نظم سیاسی میشود، اداره جامعه با آن ممکن نیست. طالبان از نظام سیاسی اسلامی سخن میگویند. اما سؤال این است که این نظام سیاسی اسلامی چه برنامه مشخصی برای اداره جامعه دارد؟ نظام اقتصادی چگونه اداره میشود؟ نظام سیاسی چگونه سامان داده میشود؟ با کدام نهادها و با کدام پلان و برنامهریزی؟ سیاست خارجی و سیاست داخلی چطور سازمان مییابد؟ اینها و سؤالاتی از این دست پاسخ مناسب و کارآمدی از سوی طالبان ندارد. فراموش نکنیم جریان قدرتمند و با تفکر نظاممند و مشخصی همچون اخوان المسلمین نیز وقتی در جایگاه حکومتداری قرار گرفت، نتوانست کامیاب شود. بنابراین، وضعیت برای طالبان کاملاً واضح است.











