بنجاره والا با صدای غرغرانک و شعر گونه بهاری اش رسيده از خورجين برای ذکريا، ثريا ونفيسه يک، يک شماره مجله می دهد. هردو حين برگ گردانی مجله، متوجه چوپان بچه ی می شوند، که کنار جو در حال توله زدن است. بنجاره والا متوجه خاموشی ثريا می شود. ثريا می شرمد، اما با تشويق بنجاره والا در مودر تصاوير ابراز نظر می کند. بنجاره می گويد، اگر بشرميد، هرگز جرات نمی داشته باشد. اطفال می پذيرند و می خواهند با هر طفلی از قريه شان در مورد تصاوير مجله حرف بزنند. کوچه دگر نازنين از بابت گم شدن پولهايش می گريد. شاکر به جستجوی می پردازد تا چند روپيه ی را لز روی زمين می يابد. هردو پول ها را می شمارند.  | | | نازنين از گم کردن بيست افغانيگی خود می گويد که برای خريدن بوره از مادرش گرفته بود. |
بنجاره والا هم سر می رسد، نازنين از گم کردن بيست افغانيگی خود می گويد که برای خريدن بوره از مادرش گرفته بود. بنجاره والا از آنها می خواهد تا پول سياه ها را بشمارند تا سرجمع پول ها معلوم شود. سرانجام پول هايشان به 25 افغانی می رسد. نازنين خوش می شود که پول هايش مفقود نشده بود، بلکه در شمارش آن اشتباه کرده بود، او حال شمارش را از 20 تا 25 از بنجاره والا آموخته است. |