|
يک قصر و هزار دريچه: فيوز منفجر نا شده | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
لالوماما با شنيدن صدای فرياد خسرو و ثريا از قصر بيرون آمده آنها را با خود به قصر می آرد، وی از خسرو می پرسد چه را در دستش پنهان کرده است. خسرو با بی تفاوتی از مرمی بيکاره می گويد. لالو ماما آن را خطر ناک خوانده و تاکيد بر دور انداختن آن می کند، ثريا در مورد خطر ماين می پرسد و لالوماما برايش دريچه يی می گشايد. دريچه: عبد الله و مير ويس رمه هايشان را در تپه نزديک خانه شان به چرا برده اند. عبدالله ضمن نواختن توله و بيت خواندن، با فيوز مرمی بيکاره بر می خورد. ميرويس از ديدن مرمی منفجر نا شده خيلی ترسيده به عبد الله می گويد :
برادرم در يکی از موسسات ماين پاکی کار می کند و من اين مرمی ها را از روی تصاويری که ديده ام خوب می دانم با اندک فشار انفجار می کنند. ميرويس هر قدر به دور انداختن مرمی تاکيد می کند، اما عبد الله اندک توجهی به حرف هايش نه می کند. سرانجام اين مسله سبب آزردگی ميان هر دو شده مير ويس با قهر از کنار او رد می شود. عبد الله سرگرم کوبيدن سنگ بر مرمی ها است، هنوز ميرويس چند قدمی فاصله نگرفته که صدای انفجار مهيبی بلند می شود. با بسته شدن دريچه لالو ماما نتيجه بازی گوشی، عبدالله را معيوبيتش می خواند. پس از بحث در مورد، لالو ماما برای مهمانانش دريچه يی دگری را می گشايد. دريچه : خبر رسانک ضمن گزارشی از نا به سامانی های جنگ، وجود ماين ها و مواد منفجر ناشده با نجيب الله که 18 سال دارد و باشنده گلدره است سر صحبت را می گشايد:
نحيب می گويد: "دوازده سال داشتم، که برای کشيدن برادر کوچک ام داخل جوی شدم، هنگام بر آمدن پايم روی ماينی تصادف کرده از زانو به پائين پايم را از دست دادم. من در اوايل خيلی ها مايوس بودم، اما با گذشت زمان دانستم که چاره ندارم، بعد با کمک خانواده کوشيدم خود را از اين حالت بکشم. حالا باعلاقه مکتب رفته درس می خوانم . به زندگی و آينده اميد وار استم، در کارهای خانه هم برابر توانم حصه می گيرم و می خواهم در آينده تحصيلاتم را تا درجه بلند تری برسانم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||