 | | | سميع الله، باديدن الله داد، گمان برد بازاز راه قاچاقی خارج می رود، لذا به گلخان خبر برد. |
دل بابه اسلم بالای الله داد سوخت و برايش پول قرض داد تا خرچ راه سفر ولايت کند.، او هم با پدرخدا حافظی کرده راهی کورس های حرفوی شد. سميع الله، الله داد را در راه ديد که بيک به شانه داشت، او گمان برد که الله داد بازاز راه های قاچاقی خارج می رود. او اين خبر را به گلخان آورد. فاطمه به گل مکی، علت کم شدن تعداد زنان را در چشمه آوردن عروس ناظر خواند. گل مکی گله کرد که چرا او در عروسی خبر نشده است. پريگل و عاطفه برای مهمانان چای و نان درست می کردند که زنان با عروس ناظر از راه رسيدند.  | | | آدم خان پلوانهای زمينش را جور می کرد، لعلباز فکر کرد که آدم خان باز هم کوکنار می کارد. |
عروس ناظر به قريه آمد، ولی ناگهان فير صورت گرفت و دهل و سرنا خاموش شد. آدم خان پلوانهای زمينش را جور می کرد، لعلباز فکر کرد که آدم خان باز هم کوکنار می کارد. |