 | | | شاپيری در تاريکی شب با اريکين، کنار دروازۀ قلعه ايستاد، رحيم، کريم را با تفنگ ديد. |
ناظر در خرابه ها به جمع آوری کاغذ های باطله می پرداخت، با ديدن گلخان ازگم کردن سندی گرانبهايش گفت. نسيم از خاطر گل محمد از ناظر خواست پندک کاغذ هايش را از دکان بيرون کند. شاپيری شب با اريکين، کنار دروازۀ قلعه ايستاد، رحيم نزديک شد. کريم تفنگ داشت، ولی رحيم کوشش گرفتن تفنگ از او کرد. رحيم تفنگ را به رابعه گل سپرد تا قفل کند. وی پريشان بود که مبادا کريم از جای ديگر تفنگ گيرد. رحيم برای حل منازعۀ از ملا کمک خواست. رحيمداد گوسفندان خود را برای فروش به بازار ولسوالی برد و جانباز تصميم گرفت يکی دو گوسفند از او بخرد.  | | | نسيم از خاطر گل محمد از ناظر خواست پندک کاغذ هايش را از دکان بيرون کند. |
جانباز از سفر قاچاقی رحيمداد به خارج سخن گفت. غوتی زندگی غريبانۀ وطن را از زندگی مجلل خارج بهتردانست و ناظر و بابه اسلم باشنيدن صدای دهل درقريه حيران شدند . |