زندگی با بیمار مبتلا به سرطان؛ آیا باید حقیقت را کتمان کرد؟

منبع تصویر، Getty
با آن که ۶۵ سال داشت ولی از نظر قوای بدنی سرحال بود. شنا و کوهنوردی از برنامه های هفتگیش بود و پیاده روی کار هر روزش و هنوز هم در سن بازنشستگی کار میکرد.
اما دردها شروع شده بود؛ دردهایی در قفسه سینه و کمر. تکلیف درد قفسه سینه معلوم است؛ باید راهی مطب متخصص قلب شد. همه آزمایشها خوب بود. ولی دو اتفاق میتوانست هشداری باشد: یک بار خونریزی شدید بینی و تاولهایی در دهان که متاسفانه دکتر داخلی فقط برای "آفت" دهان دارو داد و تاثیری هم نداشت.
در پایان تابستان ۶۵ سالگی همه آزمایشها را به دکتر خانوادگی نشان دادیم و بعد از آزمایشهای مفصل، تشخیص "مالتیپل میلوما" بود. به قول دکتر سرطان مغز استخوان و در نتیجه سرطان سیستم ایمنی بود. دکتر از همان ابتدا تشخیص داده بود و آزمایشهای بعدی برای تایید تشخیص بود.
وقتی همسرم از دکتر پرسید تشخیص شما چیست دکتر توضیح داد که مغز استخوان شما پروتئینی تولید میکند که از کلسیم استخوان، گلبول قرمز و گلبول سفید تغذیه میکند و شما باید تا آخر عمر از دو قرص استفاده کنید که جلوی این عمل گرفته شود. همسرم چون به دکتر اعتماد کامل داشت باور کرد. راهی متخصص خون و سرطان شدیم. در اولین معاینه پزشک که استادی بود بازنشسته و از زنانی که با این سن و دانش این روزها کمتر میتوان یافت، تشخیص دکتر قبلی را تایید کرد و گفت "بیمار روحیه ظریفی دارد و بهتر است از بیماریش چیزی نداند. در بهترین حالت که گزارش دانشگاه هاروارد است میتواند پنج سال زندگی کند".

منبع تصویر، Getty
مشکل از همین جا شروع شد؛ یعنی اولین دروغ زندگی مشترکمان.
روزی که برای آزمایش پیوند مغز استخوان به بیمارستان رفتیم تعداد بیماران در سنین مختلف آن قدر زیاد بود که جایی برای پرسش برایش نماند. او به پیوند راضی نشد چون با وجود دیابت شرایط برایش سختتر میشد. برای شیمی درمانی به بیمارستان فوق تخصصی معرفی شدیم. جالب اینکه او در بخشی بستری بود که روی پلاک آن نوشته بود "بخش قلب".
تا اینجا خوب پیش رفت، به تمام پرسنل بخش هم سفارش کردیم که بیمار از بیماریش چیزی نمیداند. متاسفانه بیماری همسرم "مالتیپل میلوما" از جمله سرطانهایی است که سیستم ایمنی بدن را درگیر میکند.
شش ماه شیمی درمانی ادامه داشت: هر ماه، سه روز در بیمارستان و بقیه روزها داروهای مخصوص بعلاوه هفته ای یکبار شیمی درمانی از طریق تزریق وریدی و سرم در خانه.
همسرم شش ماه از منزل خارج نشد چون دکتر ممنوع کرده بود. روزی دوبار خانه را ضدعفونی میکردیم حتی از خوردن سبزیجات و سالاد منع شده بود و میوه هایی مثل پرتقال هم باید ضدعفونی میشد. مشکلات این چنینی یک سو و پرسشهای او یک سو.

منبع تصویر، Getty
بار اولی که بعداز دو مرتبه شیمی درمانی موهایش شروع کرد به ریزش، از توی حمام صدا کرد که چرا موهایم میریزد موقع شستشو؟ و من مستاصل از پاسخ. گفتم فکر کنم اثر داروها باشد. تصمیم گرفتم موهایش را از ته با موزر کوتاه کنم. بعداز کوتاه کردن مو و تعریف از تیپ جدیدش راهی کوچه شدم و در دل تاریکی شب گریستم.
در طول شش ماه بارها از بیماریش پرسیده بود. از آنجا که خودش آدم تحصیلکردهای بود برایش مشکل بود بپذیرد که بیماریش ساده است. چندبار گفته بود اگر بدانم بیماریم علاج ندارد با ده قرص خواب آور خودم و شما را نجات میدهم.
بعداز شش ماه مشکلاتش برطرف شد و مثل قبل ورزش را ادامه داد. ولی ماهی یک بار بیمارستان در بخش دیگری برای مدت دو سه ساعت برای شیمی درمانی میرفتیم. هربار شیمی درمانی و همچنین داروها سبب افزایش قند خون میشد که باید ساعت به ساعت اندازه میگرفتم و در جدولی یادداشت میکردم و به میزان دستور دکتر انسولین تزریق میکردم. کبودی نوک انگشتانش برایم دردآور بود.
اوضاع خوب پیش میرفت تا اینکه دختر کوچکم که همیشه برای تهیه دارو میرفت، راهی سفر شد و همسرم حاضر نشد که من برای تهیه دارو بروم. خودش رفت و در بازگشت گفت در صف ایستاده بودیم که یک پسر جوان آمد و پرسید که اینجا صف سرطانی هاست که مردی که در صف بود جواب داد "بله مال سرطان.... است" من خندیدم و گفتم چه آدم بی نزاکتی.
در طول سه سال دروغ ها ادامه داشت. یک بار از من خواست که جستجو کنم که بیماریش چیست و کی بهبودی کامل خواهد یافت. چارهای نبود جستجو کردم و تمام مطالب مربوط به بیماری را "کپی، پیست" کردم. اما همه جا سلولهای سرطانی را تغییر دادم و نوشتم سلولهای نامناسب. به او گفتم برو روی مانیتور راجع به بیماری بخوان. در پاسخش که سلول نامناسب یعنی چه، گفتم یعنی اگر این درمانها انجام نشود بدخیم خواهند شد.
سر سه سال بیماری با کمر درد برگشت. تصور میکرد چون برای عید شمال رفتیم رطوبت آن جا این مشکل را پیش آورده. مشکلات بار دیگر شدیدتر شد. دکتر ارتوپد گفت باید در بیداری از کمربند طبی محکمی استفاده کند که برایش درست کرده بودند و تا بالای دندهها را میگرفت. خطر شکستن استخوانهای ستون فقرات که پوک شده بود و در نتیجه قطع نخاع وجود داشت. بیمار ما حاضر نبود از کمربند استفاده کند.

منبع تصویر، Getty
بتدریج دردها آزاردهنده شده بود و پرسشها بیشتر. یک روز که برای خرید دارو رفته بودم در بازگشت کتاب داروهای ژنریک را دستش دیدم. پرسیدم دنبال چی میگردی؛ متوجه شدم دو صفحه را برگرداند و گفت در مورد متفورمین (داروی قند) میخواندم. وقتی به صفحهای که برگردانده بود نگاه کردم دیدم در مورد داروی خودش که مربوط به سرطان بود مطالعه میکرد.
به هر حال همانطور که دکتر گفته بود پنج سال زنده ماند و پنج سال هم حقیقت را از ما که نزدیکترین کسانش در دنیا بودیم نشنید.
هنوز نمیدانم که آیا تا آخر از بیماریش بیاطلاع ماند یا خیر. این که به هر ملاقات کنندهای ابتدا سفارش کنی که او در مورد بیماریش چیزی نمیداند و اینکه در هر بار مراجعه به بیمارستان و آزمایشگاه باید این جمله را تکرار کنی؛ آیا واقعا لازم بود؟
این عذاب وجدان که چرا از اعتمادش سوء استفاده کردم و حقیقت را به او نگفتم، با من است. او با رفتنش معمایی برایم گذاشت: آیا میدانست یا نه؟
به نظرم هیچ قلمی درگیریهای عاطفی و مشکلات خانواده بیماران صعب العلاج را نمیتواند شرح دهد.
ولی بعداز این اتفاق این مسئله برایم همواره علامت سوالی است که آیا حق داریم حقیقت را از بیمار کتمان کنیم؟ آیا انسان خود باید برای زندگیش تصمیم بگیرد یا دیگران تصمیم گیرنده زندگیش باشند؟











