تابوی بکارت مانع یاد گرفتن دوچرخه سواری‌ در نوجوانی‌ام شد

ناظران
    • نویسنده, مرسل سیاس
    • شغل, فعال حقوق بشر

مجموعه "ناظران می‌گویند" بیانگر نظر نویسندگان آن است. بی‌بی‌سی می‌کوشد تا با انتشار مطالبی از طیف‌های گوناگون، چشم‌انداز متنوع و متوازنی از دیدگاه‌ها ارائه دهد.

در این مطلب، نویسنده از روی تجربه آغاز زندگی در فرانسه به این موضوع پرداخته که دختران را از ورزش و حرکاتی مانند دوچرخ سواری که به نظر خانواده‌ها ممکن است باعث پارگی پرده بکارت دختران شود، منع می‌کنند.

افغانستان

منبع تصویر، Afghanistan Cycling Federation

توضیح تصویر، مسابقه دوچرخه سواران دختر از ولایت‌های مختلف در بامیان، آگست ۲۰۲۰

در رمان "بابا لنگ دراز" جین وبستر، شخصیت رمان در یکی از نامه‌هایش به بابا لنگ دراز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: "بابا لنگ دراز عزیزم آدم هیچ وقت هوس چیز‌های که نداشته را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند ولی محروم ماندن از چیز‌هایی که فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند حق طبیعی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش است خیلی سخت است". این جمله را در ۲۶ سالگی، در زمان تلاش و تقلا برای یادگیری دوچرخه سواری به یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورم؛ اینکه برای من و هم نسل‌های من چه چیزی حق طبیعی مان بود که از دست دادیم. و چرا؟

من یک زن افغانستانی هستم که در پاریس به کمک یک زن ایرلندی، در ۲۶ سالگی، تلاش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم دوچرخه سواری یاد بگیرم، دقیقا مانند هر کار دیگری که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهیم تازه یاد بگیریم سختی و دشواری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های زیادی دارد. بار‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها افتادن و بلندشدن، اما دست از تلاش برنداشتن لازمه این کار است، مثل هر کار دیگر. من نیز این را تجربه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افتم و بلند می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوم و دوباره از نو تلاش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم. برای یادگرفتن اینکه چگونه توازن خودم را حفظ کنم برای من دشوار است و هم برای زنی که یادم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. هنوز در قرن ۲۱ دختران سرزمین من حتی محروم از حق آموزش اند چه رسد به دوچرخه سواری، آببازی، موسیقی، هنر و سایر ورزش‌ها و فعالیت‌هایی که حق هر انسانی در هر جای دنیا فارغ از جنسیت اش است.

من، اما شانس آوردم از افغانستان بیرون شدم و تلاش برای یادگیری دارم. میان این افتادن و بلند شدن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تقلا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، رهگذران نگاهی از سر تعجب به من می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ندازند که برای خودم هم غریب معلوم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. تصویری که من از پاریس در ذهنم داشتم این که هیچ کس اینجا مورد قضاوت قرار نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد و توجهی جلب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، همه یکسان و (با حقوق) برابر زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند؛ همجنس‌گرا یا دگر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جنس‌گرا، تراجنس، زن، مرد، عرب، افغانستانی، آمریکایی یا اروپایی.

اینجا نه زبان، نه ملیت و نه جنسیت هیچ کدام متمایز کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هیچ آدمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ از آدمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دیگری نیست همه یکسان از حقوق و امتیازات شهروندی شان برخودارند، حقوق بشری و کرامت همه انسان‌ها به گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ برابر مراعات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. هیچ کسی به دیگری خیره نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود اما چرا این نگاه‌ها به سوی من دوخته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود؟ چه چیزی من را از دیگران متمایز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد؟ به زودی درک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم که در سن و سال من دختران در اینجا برای یاد گرفتن دوچرخه سواری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تقلا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند آن‌ها در سن خیلی پایین هم طراز برادران و پسر‌های خانواده دوچرخه سواری را با هم یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، نیازی ندارند که در ۲۶ سالگی برای ابتدایی‌ترین فعالیت زندگی تقلا کنند.

آنچه جامعه بسته، سنتی و به شدت مردسالار برای ما به ارمغان آورده این است. محرومیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ از ابتدایی‌ترین لذت‌ها و فعالیت‌های روزمره.

سنت‌های مردسالارانه در افغانستان زندگی را برای زنان به جهنم بدل کرده و عادی‌ترین فعالیت‌ها را برای آنان به بزرگترین تابو بدل کرده است. زنانی که از دوچرخه سواری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌محروم اند فقط به دلیل جنسیت‌زدگی افراد جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ که زنان را همواره "جنس دوم" و در بعضی حالات هم شامل اموال مردان خانواده ساخته است.

در افغانستان هیچ قانون نوشته شد‌ه‌ایی وجود ندارد که زنان را از دوچرخه سواری محروم کند. اما در عمل تنها درصدی بسیار کم که حتی به یک درصد هم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند دوچرخه سواری کنند، چرا؟ اگر این سوال از زنان و مردانی که در قرا و قصبات زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، پرسیده شود شاید نخواسته صادقانه ترین جواب را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهند: برای اینکه یک دختر نباید دخترانگی‌اش را از دست بدهد. دختری که دوچرخه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راند ممکن است، در حین دوچرخه سواری پایین بیفتد و بکارت‌اش زایل شود.یا براثر دوچرخه سواری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ طولانی مدت بکارت دختران زایل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.

قصه بکارت برای دختران نوجوان مبدل به کابوس شده است. چیزی که تنها نشانه عفت دختران جوانی است که باکره نیستند (گویا) به هیچ دردی برای مردان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورند و در خیلی موارد شب بعد از نکاح‌شان دوباره به خانواده پدریشان برگشتانده شده اند، کشته شده اند و یا هم عمری بردگی را تحمل کرده اند. بنابراین باید از بکارت شان مانند گهری مواظبت کنند تا شب زفاف مردان را از لذت از بین بردن بکارت زنان‌شان برای اولین بار محروم نکنند، حالا به هر قیمتی.

هر آنچه که با ارزش است، هزینه دارد و هزینه تقدیم این ارزش برابر مردن شده است، گذشتن از عادی‌‍ترین فعالیت‌های دخترانه. دختران در اکثریت خانواده‌هایی که زیر تاثیر سنت‌ها و باور‌ها زندگی کرده‌اند، اجازه اسب‌سواری، دوچرخه‌سواری، بالا رفتن از درخت، خیز بلند، نشستن با پا‌های باز، دویدن و ورزش‌های ژیمناستیکی نداشته‌اند. در سنین پایین‌تر و قبل از نوجوانی حتی در خیلی موارد مادران به دخترانی که آب بازی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، چشم غره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روند که مبادا در آن آب اسپرم مردی ر‌ها شده باشد و سبب بارداری دختر نوجوان شود. تابو‌ها در افغانستان هموازه زندگی را برای زنان و دختران تلخ و جهنم ساخته است که با آمدن طالبان جهنمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بدتر از قبل شد.

امروز که من زنی با دو کودک نگران افتادن هنگام دوچرخه سواری و از دست دادن بکارت نیستم، به یاد روز‌هایی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افتم که در هر بار افتادن دختران نوجوان، خانواده‌های آن‌ها بیشتر نگران سالم بودن بکارت این دختران بودند و در مواردی اگر دختری بعد از افتادن خونی در ناحیه واژن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دید زندگی به کام خانواده زهرآگین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد و دکتر به دکتر شهر را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشتند تا از سالم بودن بکارت دخترک مطمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن شوند.

زنی که برای من آموزش دوچرخه سواری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید مشکلی دیگری که نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانم توازنم را حفظ کنم این است که شانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های من آن طوری که باید صاف باشند، نیستند که سبب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود وزنم به یک سمت بیفتد و توازنم را از دست بدهم. با این حرف نیز بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردم به دوره نوجوانی که چقدر برای پنهان کردن برجستگی‌های تازه رو به رشد بدن، شرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گین و خجالتی بودیم که حتی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانستیم صاف بیایستیم تا مبادا این برجستگی‌‌ها دیده شوند و مردم سر دربیاورند که ما داریم به نوجوانی و رشد طبیعی بدنمان پا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاریم و برای این باید از بدن‌مان شرمگین و خجالتی باشیم.

بیشتر بخوانید: