|
گفتگو با عباس معروفی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
عباس معروفی کار نوشتن را بسيار زود آغاز کرده است. زمانی که "سمفونی مردگان" را منتشر کرد سی و دو سه سال بيشتر نداشت و هنگام انتشار " فريدون سه پسر داشت" چهل و سه چهار سال. علاوه بر اين، نگاه او همواره به سوی آينده است. پانزده سال پيش در گفتگوئی به من گفت که روزی بهترين رمان دنيا را خواهد نوشت و در اين گفتگو تأکيد می کند که هنوز شاهکارش را نيافريده است. نويسنده پرکاری است و هنوز بسيار کارها می تواند کرد. مقيم برلين است و اين گفتگو به صورت مکتوب انجام گرفته است. گفتگويی که در لا به لای آن مباحث بسيار می توان مطرح کرد اما به خاطر طولانی تر نشدن آن فعلا، از آن صرف نظر شده است و اين مهم مانده است به فرصت های مناسب ديگر اگر دست دهد.
قصد من اما "نمونه سازی" بوده است که با يک معماری ويژه اثری را به پايان برسانم و بروم سر وقت اثری ديگر. هر رمان و داستانی، معماری خودش را می طلبد. هيچ معماری ساختمان تکراری نمی سازد، و نسبت به طبيعت اثر، ساختارش را بر می گزيند. آجرها و قصه ها و واژه ها تکراری اند، مهم اين است که نويسنده در معماری اثرش به تکرار نيفتد و اورژينال باشد. من در تمام عمرم هرگز الگويی نداشته ام. نمی خواستم فلانی بشوم. هميشه دلم خواسته خودم باشم. و می بينيد که هيچ کدام از رمان ها و داستان هايم شبيه ديگری نيست، مجله ای که منتشر می کردم شبيه مجله ای ديگر نبود، کتابفروشی ام در برلين هم با سليقه خودم درست شده و پا گرفته است. برای من اهميتی نداشته که ادامه منطقی فلان مکتب و سبک ادبی باشم يا نباشم، مهم اين بوده که با همان حس و غريزه داستانم شکل بگيرد. داستان هايی مثل "آرامش قشنگ"، "رمی"، "آب درياها"، "گذشته، حال، آينده"، و چندتای ديگر هرکدام نمونه هايی بوده اند که ساختارشان موقع نوشتن برای من يک کشف بود. چون نمونه ديگری از آنها قبلا وجود نداشته است. غريزی تار تنيده ام. "تماما مخصوص" رمانی است در چهل و هشت فصل ناتمام. هيچ فصلی تمام نمی شود تا مگر در همين ناتمامی شکل پيدا کند. دوستم هانس اولريش می گفت شوبرت يک "سمفونی ناتمام" دارد. و در حين کار بود که اين فرم را پيدا کردم و تپش قلبم شدت گرفت. با هيجان صد بار از پشت ميزم بلند می شدم و در اتاق راه می افتادم. خدای من! مگر ممکن است؟ برای اولين بار بود که ساختار رمان به خودم رکب می زد. خوب، تسليم شدم و کار کردم و باز منتظر ماندم. باز هم در پاکنويس نهايی رکب خوردم و از خوشی، شروع کردم به رقصيدن. راوی رمان، عباس، فارغ التحصيل فيزيک و روزنامه نگار تبعيدی ساکن برلين است که هرگز در طول اقامتش در برلين سفر نکرده، آخرين بار چهار سال پس از انقلاب سفر کرده، زمينی از مرز جنوب شرقی به پاکستان گريخته و با يک گذرنامه قلابی به آلمان آمده و پناهنده شده است. در روزهای آخر سال 2001 در يک موقعيت ويژه تن به سفری می دهد تماما مخصوص. در زمستان همراه دوستی که سگ و سورتمه دارد راهی سفر به قطب شمال می شود، و آنجا با مرگ پنجه نرم می کند. مرگ را با گوشت و خون تجربه می کند و همان جاست که زندگی اش از کودکی تا تبعيد به تمامی مرور می شود، اما به شيوه سيال ذهن. "تماما مخصوص" بستر ناتمام عاشقانه راوی ست؛ راوی سخت تنهايی که در سفر مرگ، لب عشق را می بوسد. رمان از يک فضای رئاليستی و پليسی آغاز می شود، و در اوهام و افسانه پايان می يابد. شبيه عقاب، جايی روی زمين نشسته و دنيا را سياحت می کند، بعد يکباره بلند می شود، بال می زند، اوج می گيرد، و خال می شود.
از جهتی هم حرف شما را تأييد می کنم که "سمفونی مردگان" اجتماعی تر از "پيکر فرهاد" بوده، اما باور کنيد هر دو آنها همانقدر اجتماعی بوده اند که ذهنی و فردی هم محسوب شوند. آنقدر ذهنی بوده اند که بخشی از زندگی و عمر جوان مرا برده اند. آنقدر با آدم های رمانم زندگی می کنم تا خواب شان را ببينم، و آنقدر خواب شان را می بينم تا باورشان کنم و بگويم جز اين نمی توانسته باشد. برای همين، زمان نگارش رمان های من طولانی است، و به همين خاطر من آدم پرنويسی نيستم. در موقعيتی هم هستم که می توانم هر ماه يک رمان بگذارم روی ميز شما، اما برای باور کردن آدم ها و نام ها نياز به وقت بيشتری دارم، خيلی بيشتر. اين وسواس آخر مرا می کشد که در قامت يک معماری چگونه می توان فضای تودرتو ساخت و خواننده را با احترام به اتاق پذيرايی کشاند. "تماما مخصوص" بيش از دو سال روی ميزم جا خوش کرد و هی از نو نوشته شد. حالا کارش تمام شده و به زودی به وسيله نشر ققنوس روانه بازار خواهد شد. اين رمان رساله من است درباره تنهايی و عشق و بردگی. و البته من هم نمی خواهم بحث برتری يکی بر ديگری را مطرح کنم، اين را خواننده تعيين می کند، اما ماندگاری در ادبيات سرنوشتی دارد شبيه سرنوشت پدر راوی رمان "تماما مخصوص" که کارگر جاده سازی است؛ هيچ جاده ای را تمام نکرد، و عاقبت خودش توی جاده ای تمام شد. هرچه آب می خورد، تشنگی بی پير فروکش نمی کرد؛ قير داغ بود و هرم آفتاب و سراب.
نويسنده به محض اين که پشت ميزش می نشيند با چهار نوع سانسور مواجه می شود؛ دولتی، مردمی، ايدئولوژيک، و بدترينش که معمولا بيشترين ضربه را به رمان، به ويژه به نوع رمان های من (سيال ذهن) وارد می آورد، خودسانسوری است. خوشبختانه (البته به نفع رمان) رفتار ناشايست، قبيله ای، حزبی، گتويی، و درِ پيتی بسياری از سياست بازان که خود را اپوزيسيون می خوانند باعث شد که من احساسات شخصی، برخی سمپاتی ها، و روابط عاطفی را از خود برانم و در دام آنها نيفتم، و ناخودآگاه سانسور ظاهرا مردمی ولی در باطن ايدئولوژيک بر گرده ام سوار نشود. به همين خاطر "فريدون سه پسر داشت" حيا را خورد و آن روی نا گفتنی های ما را گفت تا شخصيت مادر، ايرج، مجيد، پدر و مابقی قضايا زير پوسته نازکی از تاريخ و سياست، خود را نشان دهد.
ولی من آدمم، احساس دارم، درد می کشيدم و گاه در دلم گريه می کردم، نه برای خودم، برای ايران، که آيا سياستمدارانش اينها هستند! اينها واقعا می خواهند سرنوشت مردم و کشور را در دست داشته باشند؟ اينها که بزرگترين افتخارشان تلاش برای تخريب نويسنده معاصرشان است؟ و مگر چکار کرده اند؟ کارنامه شان چيست؟ اصلا کی هستند؟ موقع نوشتن "فريدون سه پسر داشت" به محضی که نوک قلم به يک سو می چربيد، تبديل به تاريخ يا موضع گيری سياسی می شد. مدام مثل ماهی از دستم ليز می خورد، و مثل اسبی رام نشدنی، به يک سو کله می کرد. در چهارچوب رمان مهارش کردم، و اين جانم را گرفت. دو سال در اين رمان زندگی کردم و تازه فهميدم سانسور چه بلای دهشتناکی بوده بر سر ما! اگر اين چهار نوع سانسور وجود نداشت، چقدر کيفيت کارهای قبلی ام تغيير می کرد! گو اينکه ياد گرفته بوديم عليه سانسور، در فضای خودسانسوری که ملکه ذهن مان شده بود، مکانيزم و تکنيکی بيابيم و حرف مان را يک جوری بزنيم. مثل داستان "موری" که وقتی در سال 62 برای گلشيری خواندمش، گفت: "عاليه. اما چه جوری می خوای چاپش کنی؟ جوری بنويس که بتونی چاپش کنی." و من راوی داستان را عوض کردم. نامش را گذاشتم باسی، باسی ده ساله که می خواست درد آنتيگون را بار ديگر تعريف کند. داستان چاپ شد، و در داستانی ديگر در مواجهه با اداره سانسور، مسلح به تکنيکی ديگر شدم. و چقدر وقت مان تلف شد بيخود. الان بسياری از کتاب های سياسی، اجتماعی، تاريخی، و خاطرات با جرح و تعديل هايی در ايران منتشر می شود، اما آثار داستانی دچار همان مشکلاتی است که هميشه بوده. اين نشان می دهد که صحنه جنگ نظام ايدئولوژيک، دقيقا ميدان تخيل نويسنده است. آنها شايد هنوز نفهميده اند که تاريخ اصلی در آثار خلاقه تصوير می شود. هنوز نفهميده اند که اگر بخواهند روسيه قرن نوزده را دقيق بشناسند، بايد آثار داستايفسکی و چخوف را بخوانند، نه کتاب های تاريخ و جامعه شناسی آن دوران را. اين البته در مورد همه صدق می کند، چه سياستمداران با قدرت، چه بر قدرت. هنوز هم تا نام رمان می شنوند موهای تن شان سيخ می شود. هنوز هم تصورشان از ادبيات داستانی "خرمگس" و "چگونه فولاد آبديده شد" و "داستان راستان" است. با خواندن - آن هم - سطحی کتاب های تاريخی و جامعه شناسی می خواهند برای جامعه تصميم بگيرند. راستش موج سوارند و چيزی از غواصی نمی دانند. هنوز نمی دانند که ابراهيم گلستان چگونه يک کارگر را تصوير کرده است در ظهر گرم تير. خودسانسوری تنها به هنگام نوشتن نيست که حضور دارد، بلکه به هنگام خواندن نيز سر بر می آورد تا هرکس بخواهد بتواند نهاد انسانی را پيش از فلج کامل واکسينه کند. و نمی کنند. حدود سی سال است که می نويسم و چاپ می کنم، و تاکنون حتی يکبار هم با سانسور مردمی مواجه نبوده ام. اما صابون انواع ديگرش بارها به تنم خورده، و حالا ديگر نمی توانم خودم را به عنوان رمان نويس در ايران فعلی تصور کنم. بوييدن مادر، يا رمان؟ يکی از اين دو بايد قربانی شود. ترجيح می دهم روزگاران سخت تری را حتی تحمل کنم، اما يک رمان خوب بنويسم. آخر من هنوز شاهکارم را ننوشته ام.
من می گفتم که با ساختار داستان کوتاه رمان هايم را نوشته ام و می نويسم، گلشيری معتقد بود که با ساختار داستان کوتاه نمی توان رمان نوشت. من البته منتقد يا تئوريسين نيستم، و نمی خواهم بحثی را که داشتيم به نگارش در آورم، بلکه کار خودم را می کنم و همان جور که معتقد بودم و هستم، با همان ساختار داستان کوتاه رمانم را می نويسم. می دانيد؟ داستان کوتاه باغچه است و رمان، باغ. باغچه را معمولا با دست آرايش و مرتب می کنند، و باغ را با بيل. و حالا به شما که دوست تان دارم اعتراف می کنم که چه بلايی سر خودم آورده ام. با اين وضعيت می دانيد که من چه می خواهم بگويم! می دانم کجای فلان رمانم پر گل تر است، کجا حتی گلم را زير حبابی گذاشته ام که باد پريشانش نکند، کجا بوته ای را درون سرپوشی مخفی کرده ام، لکه به لکه، نقطه به نقطه بر آن "خدايی" کرده ام. تنها می ماند سليقه خوانندگان که کاری از من بر نمی آيد. کسانی آثار مرا دوست دارند، کسانی هم هستند که با خواندن رمان های من شيشه عينک شان عرق می کند! آن روز گلشيری به من گفت: "زندگی توی غربت ساده نيست، تو به فال نيک بگيرش. بالاخره يکی از ما می بايست اين رمان را می نوشت. تو نوشتی اش. حالا راه بيفت بريم بهت بگم چکار بايد بکنی." و ما بنا به رسم عادت راه افتاديم در پارک، و او گفت و گفت و گفت. و من حرف هاش را در ذهنم لايه به لايه ثبت کردم.
با اين حال اين رمان خواننده هايش را داشته و دارد، به زودی چاپ سوم فارسی اش به وسيله نشر دنا (هلند) راهی بازار می شود. اما همه اين آثار در حکم همان پنجاه نسخه چاپ سنگی" بوف کور" در بمبئی است، آدم درختش را نمی تواند در خاکی که ندارد بکارد، ريشه اثر را ما تبعيدی ها در آب می گذاريم تا روزی روزگاری در خاک مان بنشانيم. من البته اين اقبال را هم داشته ام که اين رمان پيش از انتشار در وطن، به آلمانی انتشار می يابد. همين هفته پيش قراردادش را با انتشارات سورکامپ امضا کردم. با اينهمه بيکار هم ننشستم و يک سايت تدارک ديدم و ناگزير متن کامل "فريدون سه پسر داشت" را به دو صورت در سايت گذاشتم تا وزارت ارشاد ببيند که ديگر نمی تواند بيش از سيصد مورد فرمان حذف به يک رمان بدهد. در مورد رمان بعدی ام، "تماما مخصوص" نيز همين شيوه را در پيش می گيرم. پنجاه نسخه چاپ سنگی در بمبئی، و يک سايت ديگر. تا همه بتوانند رايگان آن را بخوانند. حتی با يک مورد سانسور هم کنار نمی آيم. به جهنم که از حق التأليف وا می مانم. به جايش روزی ده ساعت کار گل می کنم. سياست ناباب اداره سانسور (نظام توتاليتر) فقط منجر به تأخيرهايی در چاپ کتاب من شده، گاه تا هشت سال، و آن نيز تأثيرهای بدی در معيشت و زندگی ام داشته و دارد. عملا و رسما از حقوق رسمی ام محروم می شوم، اما من که به تفنن رمان نمی نويسم تا بگويم خيلی خوب، حالا می روم چند سالی کار ديگری می کنم و دوباره بر می گردم. هر شب دارم می نويسم، و هر روز ناگزير ده ساعت کار می کنم. دو رمان ديگر هم که سال ها پيش نوشته ام، "طبل بزرگ زير پای چپ" و "نام تمام مردگان يحياست" به خاطر کمبود وقت روی ميزم مانده و دنبال يک فرصت شش ماهه ممتد می گردم که آخرين نگاه را بيندازم و به ناشر بسپرم شان. نمی دانم چرا سرنوشت ما اينقدر تراژيک بوده است. شايد باز هم به قول شما دارم می نالم، اما آخر چقدر اين جهان سومی بودن تاوان دارد! هيچ چيزشان به بشر نرفته، دم از حقوق اسلامی هم می زنند. بعد هم می خواهند جهان به اسلام شان رو بياورد. تاب يک رمان را ندارند، و در قرن بيست و يکم می خواهند بر قلب های مردم در کشور بزرگی چون ايران حکومت کنند.
زمانی که "دلی بای" به صحنه رفت، منتقدان نوشتند که معروفی اين نمايشنامه را بر اساس يک افسانه ترکمنی نوشته است. من هم سکوت کردم که چنين تصور کنند. می خواستم چيزی که سال ها روی آن زحمت کشيده بودم خودش چهره عيان کند؛ بی مرز شدن واقعيت، تخيل، رؤيا، و افسانه. کشيدم کنار و جا گذاشتم که جامعه خودش بزند توی خال. من به عنوان نويسنده هرگز نمی زنم توی خال، می زنم کنار نشانه. بعد از "سمفونی مردگان" خيلی ها فکر کردند که من آذری هستم. من آذری ها را دوست دارم. با ارمنی ها خاطره دارم، رابطه دارم. از اين گذشته شخصا آدم ها را در دسته بندی های جنسی، نژادی، دينی و غيره نمی بينم. و نمی فهمم که مثلا تو مسيح را دوست داشته باشی و قومش در جامعه ات سخت نفس بکشند، موسی را پيامبر اولی العزم بخوانی و قومش را نجس بدانی. من در تهران زاده شدم، ايرانی ام، در آلمان زندگی می کنم، و سياره ام را سخت دوست دارم. همه جای زمين به هم متصل است. ايران هم مجموعه ای است به هم پيوسته که وجب به وجبش سرزمين ما نام دارد. به هر جای گربه دست بزنی، می گويی گربه، اما وقتی گوشش را ببری به آن تکه ديگر نمی گويی گربه، می گويی يک تکه گوش. موقع نوشتن رمانی در يک اقليم، زبان مسئله ثانويه است، دريافت حسی نويسنده از آدمی و فرهنگش اهميت نخست را دارد. "سمفونی مردگان" را می نوشتم و با تمام وجود احساس می کردم اهل اردبيل هستم. در خواب خودم را در همان خانه رمان می ديدم. و يک بار همان در خواب پنجره را باز کردم که ببينم شيروانی کارخانه پنکه سازی لرد واقعا قرمز است؟ و در خواب هم می دانستم که دارم خواب می بينم فقط می خواستم از بستر رؤيا ادامه منطقی اش را کنترل کنم. و بعد مسئله تکيه کلام شخصيت ها و تيک های رفتاری شان می بايستی در باورم ثبت می شد. در "دلی بای" ترکمن شدم. و در "پيکر فرهاد" با تهران آشناتر از هر شهری بودم.
از نظر تکنيکی اينجا و با همين جمله نوشا، دوربينم جا به جا شد. توانستم دو دوربين قبلی را به واسطه پدربزرگ در دست های باسی بگذارم. درست همان لحظه که نوشا به کف دستم نگاه کرد، دلش را گذاشت توی دستم. آن روز من هشت ساله بودم که برای آدمی ديگر و نه برای خودم گريه می کردم. گمان می کنم همان روز فهميدم که چقدر قشنگ است که آدم ديگران را دوست داشته باشد. بعد ما به فلکه سنگسر رسيديم، و پدربزرگم پرسيد: "می خواهی چکاره بشوی؟" پدربزرگم دوستان زيادی داشت، بعدها از جای ديگر می فهميدم که مثلا ما آن روز ناهار مهمان يک خانواده بابی يا بهايی بوده ايم. همو بود که سرنوشتم را عوض کرد. در رمان و داستان با همين تربيت در شهر يا اقليمی لنگر می اندازم.
می دانيد در همين اروپا آن هم در سال های پايانی قرن بيستم چند زن به خاطر ناموس پرستی و غيرت به دست شوهرشان مضروب يا مصدوم يا معدوم شده اند؟ مردی چهار سال پس از متارکه بار ديگر به سراغ همسر سابقش می رود، زبان می ريزد، او را به ناهار و شام دعوت می کند، و سرانجام او را به خانه اش می برد. در آنجا يکباره چهره اصلی اش رو می شود و از خانم می پرسد با چند مرد رابطه داشته ای؟ و زن همين جوری می پراند: با هشتاد و شش نفر. هشتاد و شش ضربه چاقو به آن زن زده بود. (عجب داستانی!) شنيده ام کسی که خود را رهبر سياسی می داند، در همين آلمان زنش را زير مشت و لگد تا مرز مرگ پيش برده و او را از خانه بيرون انداخته است. و ديده ام که يک آقا مهندسی زنش را خونين و مالين کرده، آن روز اتفاقی در مطب دوستم داشتم قهوه می نوشيدم که آن زن بيچاره را ديدم. عجيب اينجا بود که می خواست دکتر کمی سروسامانش بدهد تا به خانه اش برگردد. صدای آرام آرام گريستنش هنوز توی گوشم هست. در غرب البته به خاطر استقلال و آزادی های فردی، عکس قضيه هم وجود داشته، زن هايی هم بوده اند که انتقام تاريخی جامعه مردسالار را يکجا از مرد تيره بخت خود گرفته اند. زورشان نرسيده که مضروب و مصدوم کنند، اما ديده ام که زنی چگونه مردش را راهی تيمارستان کرده، و ديده ام که زنی چگونه مردش را فرستاده سينه قبرستان. من يکی از خوش بين ترين آدم های دنيا هستم. اصل برای من اصل بر برائت است مگر خلافش ثابت شود. به خاطر همين حس احترام و اعتماد در طول زندگی به ويژه در غربت ضربه ها و لطمات شديدی از آدم ها خورده ام که در يکی دو مورد به نقطه ای رسيدم که بايد بگويم: من بازجوهايم را بخشيده ام، اما اين يکی دو آدم را هرگز نمی بخشم. در ورسيون اول "سال بلوا" قرار بود نوشا در تقابل با جامعه اش سرنوشت خود را ببيند، مثل مريم عيسی، اما در تپش های بعدی نگارش، دکتر معصوم سينه سپر کرد و به تنهايی جام بدفرجامی را به نوشا نوشاند.
من البته بر اساس تيپولوژی رمان نمی نويسم. مسئله من "شخصيت ها" هستند. حتی اشيا در آثار من شخصيت اند. از آکسسوار شلوغ و بيهوده پرهيز می کنم. به يک دشت گل زرد که نگاه کنيد، يک دشت زرد از گل و زيبايی می بينيد. اما اگر يکی از آن گل ها بچينيد، در استکانی بگذاريدش لب طاقچه، و به گل تان نگاه کنيد می بينيد که چقدر بی همتاست. با نگاه جامعه شناسانه به پدران و فرزندان نمی توان رمان نوشت و حتی نمی توان به موقعيت و اضطراب بشر پی برد. ببينيد، مثلا پدربزرگ من تحصيلات عالی نداشت. سال های آخر عمرش که من نوجوان بودم آرزو داشت که من تحصيلات عالی داشته باشم، و روزنامه نگار خوبی بشوم. و تنها غصه اش اين بود که نکند مرا به سربازی ببرند. همان جور که روی صندلی نشسته بود سر عصاش را به زمين می کوبيد: "دو هزار تا آدم را از سربازی معاف کردم، حالا باسی خودم را می خواهند ببرند سربازی!" اما پدرم با اينکه در دارالفنون تحصيل کرده بود، و خود کاسب شده بود، مدام می گفت که با تحصيلات چيزی عايدم نمی شود. بعضی از جمله هاش را در "سمفونی مردگان" هنوز که می خوانم آزارم می دهد: "بروی دانشگاه؟ چی گيرت می آيد؟ بيا من ده برابرش را به تو بدهم." شايد از شدت علاقه که می ترسيد از کنارش دور شوم، يا با آگاهی از استعداد و شور من می خواست مرا بکشد توی کسب و کار. پدربزرگم تا زنده بود زير گوشم می خواند: "به حرفش گوش نکن. من تو را بهتر از او می شناسم، هرچی اراده کنی به دست می آوری."
کسی که "قضاقورتکی" قدرتی به دست می آورد، تکرو، تکتاز، و تکخور می شود. و همين که اقبالش افول کرد و برف پيری اش نشست، جای دور نمی رود، همان در خانه خودش دنبال قربانی می گردد، چون مالکيت قربانی در اختيار اوست. نمی دانم شما خاطرات صفرخان را خوانده ايد يا نه. او برای حزبش يا ايدئولوژی اش شايد قهرمان باشد، ولی برای تنها دخترش کيست؟ جز احساس مالکيت به دخترش چه دارد؟ و اين چه قهرمانی است که سرنوشت تنها دخترش را مثل گل به ديوار می زند؟ اصلا بحث تحصيلات نيست، بحث خودبينی هايی که آدم را ياد اسب عصاری می اندازد. اگر از بازار تهران عبور کرده باشيد تابلو "عدل پدر و پسر" را نبايد فراموش کرده باشيد. همين ترکيب تقريبا هيئت حاکمه فعلی ايران را تشکيل می دهد. آقازاده ها معمولا يک ليسانس گرفته اند و عملا مشغول کسب و کارند و نان حلال! در می آورند که وصله شکم زن و بچه شان کنند! کسب و کاری گل و گشاد که ديگر در يک حجره خلاصه نمی شود؛ برق می خرند، جنگل می فروشند، تکنولوژی سرند می کنند، وزير می تراشند، سفير تربيت می کنند، و دو ريال هم سواد ندارند. معلق بين "معقول و منقول پدر"، و "سودای بازار" اسکناس منگنه می کنند و عنوان دکتر و مهندس را هم يدک می کشند. (خوشبختانه داستان نويس در بين شان نيست.) آقازاده ها از کره مريخ نيامده اند. بچه های همين علما هستند. هم روح سوداگر دارند و هم قدرت پدر، ايران ورشکسته، باغ آلبالوست؛ چوب حراج برداشته اند. اينها در سايه دولتمردانی می بالند که فاضل نيستند، و باسوادترين شان همواره خود را با بی سوادترين می سنجد و به خود می بالد. چون ساختار منطقی شان چنين است. مثلا وقتی به نقض حقوق بشر محکوم می شوند، همواره می گويند چرا نقض حقوق بشر در افغانستان و عراق و زيمبابوه را نمی بينيد؟ اما همه اتفاقات يکبار صد سال پيش رخ داده بود. انگار بايد برگرديم و دوباره از همان جا شروع کنيم. اين شايد پاشنه آشيل احزاب و گروه های سياسی دوران انقلاب بوده که تاريخ انقلاب فرانسه را کم و بيش خوانده بودند، زير و بم های انقلاب اکتبر را هم می دانستند، اما انقلاب مشروطه را به اندازه خودشان نمی شناختند. وگرنه چطور ممکن بود اينهمه آدم تحصيلکرده با آن آرمان های سياسی برای اعدام انسان اعلاميه شادباش صادر کنند؟ همين موضوع يکی از تم های اصلی رمان "فريدون سه پسر داشت" است. من البته اسم اين واقعه اسفبار را می گذارم: "کمدی موزيکال خشم هيتلر يا کلفت پررو". بعد وقتی به جامعه باربد وارد شوی صحنه ای از نمايشی را می بينی که شنل پوشی می گويد: "برادر، رامسس، در چه حالی؟" نمی دانم، حتی اگر تصوير من از "پدران و پسران" آن دوران تصويری است که واقعيت ندارد، اما جابر اورخانی با همين ويژگی است که می تواند در "سمفونی مردگان" نقش پدر را به عهده داشته باشد، و خانواده را مضمحل کند. با اين واقعيت چه بايد کرد؟
در همين برلين در سال 2004 هنوز من رفتار قبيله ای برخی هموطنانم را با گوشت و خونم احساس می کنم، اينها هم که از کره مريخ نيامده اند! همين بوده ايم. طول و عرض مان همين است که هست. هنوز در آلمان از من می پرسند که اگر شما در راه آزادی بيان مبارزه کرده ايد، چرا زنده ايد و مثل دوستان تان کشته نشده ايد؟ و هنوز می گويند شما که به شلاق و زندان محکوم شده بوديد چه جوری توانستيد فرار کنيد؟ احترام فرو ريخته است، واژه وطن فرو ريخته است، آزادی فرو ريخته است، انسان فرو ريخته است، نمی توانی با فکر خودت حرف بزنی، می زنندت. و حالا قبيله ها حرف می زنند؛ قبيله کمونيستی، قبيله کارگری، قبيله بازاری، قبيله سلطنتی، قبيله فمنيستی، قبيله اصلاح طلبی، قبيله مؤتلفه اسلامی و هرکدام هم در انواع و اقسام گوناگون، پراکنده بر اين خاک پهناور. و همه هم مدعی حقيقت و برتری. و همه شان در بسياری چيزها منافع و انديشه مشترک می يابند، جز يک چيز که نامش ايران است و وطن ماست. به نظر می رسد همه می خواهند به هم برگ بزنند، روی همديگر را کم کنند، برهم تفوق يابند، و يک چيز اين وسط فراموش شده است که نامش ايران است و وطن ماست. وطن را شخم می زنند، به ايران می گويند جمهوری اسلامی، زرشک و زعفران آن ديار را تحريم می کنند، شاعر خفه می کنند، در صدد رفراندومی هستند که با آن زبان و خط رسمی را تغيير دهند، هرچه از خاک در بياورند می فروشند، جنگل ها را نابود می کنند، خدا را به خشم آورده اند، مردار را از آب بيرون نمی آورند... يک نفر را می شناسم که اسمش را هم آلمانی کرده و فارسی حرف نمی زند. اين وسط من که نويسنده معاصر ايرانی ناميده می شوم، يک سرم در تاريخ بر سنگ می خورد، و سر ديگرم اينجا در شهر فرنگ، آونگ می شود، هزار سر دارم، و دارم به زندگی فکر می کنم. مرگ را می بينم و به زندگی فکر می کنم.
قرن بيستم برآيند نوزده قرن بود، و اين چند سال اخير، يعنی دوران انقلاب اينترنتی، برآيند تاريخ است. شايد پاسخ اين پرسش شما را در رمان "فريدون سه پسر داشت" داده باشم. می دانيد؟ ما آغاز يا پايان تاريخ نيستيم، ما در بستر تاريخ ادامه داريم، اما اجازه نداريم زمين خود را به لجنزار تبديل کنيم. بسيار کارهای قشنگ در اين دنيا هست که انجامش نداده ايم؛ می توانيم بر گور کشتگان زانو بزنيم و از بشريت پوزش بطلبيم، می توانيم درخت بکاريم، می توانيم به آزادی انسان احترام بگذاريم، می توانيم مکتوب شويم، بخوانيم، ياد بگيريم، لبخند بزنيم، عشق بورزيم، آدم باشيم.
گفته ام برای شما. من از کودکی آرزو داشتم روزنامه نگار شوم، رمان نويس شدم. تجربه گردون که چيزی در حد وطن برايم ارزش داشت و دارد، زيباترين تجربه زندگيم است. نه طرح از پيش آماده ای برايش داشتم، نه در چند سال انتشار مجله به ساز کسی رقصيدم. دلم بود، حسم بود، و اميدم آن جوان ها بودند که در سايه گردون می باليدند. با هنرمندان وطنم در سال های انتشارش زندگی کردم، اسماعيل جمشيدی هم دوشادوشم بود که رشد کنم. حسادت نمی کرد، و گاهی خودش را با بزرگواری کنار می کشيد که من جوانتر کله بکشم، و من حواسم بود. سری تکان می دادم و احترامش را داشتم. و حالا سالها بود که به انتشار مجله فکر نکرده بودم. نمی دانم چرا اين شور شما دارد در من می شکفد. جوری از يک مجله جدی حرف می زنيد که دلم قيلی ويلی می رود. انگار موقع غذا خوردن جوری ملچ و مولوچ می کنيد که آدم هوس می کند، يا نه، اصلا گشنه اش می شود. تمام اين چند روز دارم به انتشار مجدد گردون فکر می کنم، به جوايز ادبی اش، به کتک خوردن ها و عرق ريختن هاش، به اينکه اگر روزی مملکت آزاد شود بار ديگر روز اول هر ماه مجله بر پيشانی کيوسک ها آويخته می شود، و باز هم می توان جريان سازی کرد، شور برانگيخت، چيز پرسيد، و داستان جوانی را چاپ کرد که بيست و پنج ساله است و زيبا می نويسد. اين شور در من نمرده، اما جای بسياری از دوستانم خالی است. با همه اين آرزوها و تجربه ها، روزنامه نگاری کاری است عاشقانه، و من در برابر آدمی مثل شما هميشه کلاه از سر بر می دارم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||