|
بخشی از رمان 'سال بلوا' | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
گيره را به موهام زد و رفت طرف پنجره، و طوری ايستاد که هم مرا ببيند و هم باغ را، و من در آينه تاب می خوردم و می ديدم که آن روزها بچه بوده ام. بی حال نگاهم می کرد، انگار که بخواهد حرفی بزند. و پدر در سرسرا قدم می زد و من تاب خوران در آينه می ديدم که آن روزها پدر می گفت: " ما چطور می توانيم برگرديم؟ از وقتی قدرت را به سروان خسروی تفويض کرده ام، هنوز فرصت نکرده ام يک بار شماها را در باغات درگزين بگردانم." " هنوز وقت نکرده ام يک نامه به اين شوهر خواهر ابله بنويسم که ببينم زنده است يا مرده. زندگی من هم اين جوری پاشيد. تو اسم اين را می گذاری زندگی؟ من اصلا به اينجاش فکر نمی کردم، من آن سالها روزهای خوبی داشتم، هر شب يا مهمان بوديم يا مهمان داشتيم، شب می شد که هفتاد تا مهمان داشتيم، همه هم آدم های سرشناس. يادتان هست که حتا يک بار شاه به خانه ما آمد؟ حالا، می بينيد چطور منزوی و پير شده ام؟ چشم هام کم سو شده، انگار همه جا را مه گرفته است." گفتم: " شايد دلتان گرفته پدر، می خواهيد يک جايی برويم؟ " آينه را دوباره پاک کردم. مادر روی صندلی نشسته بود و شايد به گلهای قالی خيره شده بود، انگار که مجسمه است و بايد هميشه همين جور باشد. و بود. چشم هام را به آينه دوختم که پدر بيايد و بگويد: " من چه می دانستم اين جور می شود؟ خيال می کردم، چه می دانم؟ چه می دانم؟ فقط می دانم اگر شماها را نداشتم مرده بودم. " مادر گفت: " پس چه کار بايد کرد؟ " هوا انگار ابری بود. اتاق ها و سرسرای بزرگ با آن همه پنجره مه گرفته به نظر می آمد. آنقدر روشن نبود که بشود از توی آينه به وضوح چهره پدر را ديد. بخاری ديواری می سوخت و تصوير سرخ آتش روی ديوار سفيد مقابل می رقصيد. برگشتم، حالا مادر بی آنکه به من نگاه کند گفت: " شاه به پدرت قول داد که دو سال بعد با يک حکم او را به مرکز ببرد، قول مردانه داد. من شاهدم، پشت سر پدرت ايستاده بودم. هميشه پشت سر پدرت ايستاده بودم، اما می بينی که، اين جور شد. قرار نبود سوی چشم هاش برود، قرار نبود خودش را ببازد، اما باخت و مرد. چهار سال فرماندار نظامی اينجا بود، بعد هم که آن انتظار لعتنی برای يک تکه کاغذ که قرار بود از مرکز برسد، از درون می خوردش. به نظر من دو سال پيش ار مرگش مرده بود. " "سال بلوا" انتشارات ققنوس، تهران، |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||