عاصی؛ نيلوفرى وحشى در تالاب تنك ترانه

- نویسنده, فرهاد دریا
- شغل, آوازخوان
کمتر شاعرى را سراغ مىتوان کرد که به فراوانى قهار عاصى، در آیینههاى جدا، تصویرى های جدا داشته باشد. عاصى براى یکى با پنجشیر و براى دیگرى با شعر گره مىخورد.
یکى تنها شعرهایش را دوست مىدارد، و دیگرى او را به عنوان تصنیف سراى بزرگ مىشناسد. آن یکى با او مشکل دارد، در حالى که براى کسان دیگرى اما کوهى از هنر و آزادى و شهامت است که مى توانند آرمانهاى خود را بر شانه هاى شعرش تکیه دهند.
براى یکى، با فرهاد دریا و براى دیگرى بزرگ تر از آن با افغانستان قاب مىشود ... من از این منشور پر رنگ، اما تنها رابطهاش با فرهاد دریا و موسیقى و تصنیف سازى را بر مى دارم که خودم آن را زیسته ام و نفس کشیده ام.
خیلى مختصر ... در اولین دیدار، فرسنگ ها از دوستى هاى پرآوازهاى خود دور بودیم. اما گرههاى پیشانى ما دیر نپایید و خیلى زود با "که و کتل"(تفاوت ها) ذایقههاى خود کنار آمدیم و ناگهان نزدیک تر از پیراهن جان، براى هم شدیم.
آن روزها، "امان" تخلص مىکرد و در هواى "بیدل" غزل مى سرایید ... هنوز پاى شوخ عاطفهاش در برکهاى تنک و خنک ترانه و دوبیتى نلغزیده بود.
دوستى ما، که بعدها در طومار هزار و یک افسانه و آوازه پیچید، از همکارى موسیقى و تصنیف میان ما آغاز نشده بود و تنها به همان رابطه هم پایان نیافت. ما دو رفیق سفر "عشق" و "جان" بودیم و کارمان سیر رنگ و درد و نغمه بود. از شعر و موسیقى سیر نمى شدیم و "هو" و "اشک" خانقاه را تا آخرش تار مى دادیم و خود را در زلال بیکران رفاقت، تا پله آخر یله مى شدیم ... بى توقع، بى چشمداشت، بى مدعا ...
خط اول "همکارى"
مدتها پیش از آشنایى با قهار امان (عاصى)، براى نخستین بار در سال ١٣٥٩ در تلویزیون ملى ظاهر شدم. در ١٣٦١ گروه "باران" را ایجاد کردم، و عاصى، که براى خیلى ها هنوز نامى ناآشنا بود، با تصنیفهاى جسته گریختهاش براى بچههاى باران و دوبیتىها و رباعىهاى آتشین در سرودهاى من، آرام آرام در گوش ها تکرار مى شد و روز تا روز راه خود را هموارتر مى کرد. اندکی پس از پخش آوازه عاصى ترانه سراى در میان عاشقان موسیقی، طنین شعرش نیز تالارهاى بسته و حلقههاى خسته را تکان مى داد.
اشعار عاصى به خاطر روح پرخاشگر او در برابر نظام وقت، اجازه و مجال نشر نداشت و اغلب با عقوبت سانسور مواجه میشد. تا آن که در ١٣٦٧ نخستین مجموعهاى شعر او به نام "مقامه گل سورى"، با پا در میانى عبدالحمید محتاط معاون دکتر نجیب الله، رئیس جمهور وقت افغانستان و به همت اتحادیه نویسندگان افغانستان زیور چاپ یافت و هواى شعر و آزادى را تکان داد و "هنگامه سبز مرغزار" آغاز شد.
تنور دوستىهاى ما، همچنان عاشقانه عاشقانه نان مى داد و قرار قرار ما را به سوى همکارى در موسیقى و ترانه، دانه مى انداخت. روزهاى اول همکارى را در یک سماوات (چای خانه) واقع در بستر پر هیاهوى "پل باغ عمومى" کابل خلوت مى کردیم، چاى سبز "پتاقى دار" مى نوشیدیم، دشلمه مى شکستیم و روى ترانههاى بچههاى "باران" کار مىکردیم که "نام یارم گلپریست" به صداى مختارمجید یکى از نمونههاى آغازین در آن سال به شمار مى آید.
عاصى تا آن زمان در کار تصنیف سازى براى آهنگ و آشنایى با اوزان ویژهاى موسیقى، پیشینه اى نداشت و آن همه را در آغاز، نیمى با کنجکاوى و نیمى هم با اکراه تجربه مىکرد. بخش کلانى از شاعران و نویسندگان افغان در آن روزگار، تصنیف سرایى را بها و ارزش نمى دادند.

اعظم شاعران صاحب نام، اغلب آوازخوانان را شایسته اى مجلس خود نمى یافتند و جز در مجالس نوشانوشى و فراموشى، همکلام شدن با اهل موسیقى را کارى نه چندان شایسته "شاعران" مى پنداشتند.
آن سالها هنوز بخشى از تصانیف و ترانههاى آهنگ هایم براى خود و دیگران را، خودم مى نوشتم. عاصی تصنیفهاى مرا دوست نمى داشت و من زبان او را براى آهنگ و تصنیف، مناسب نمى یافتم ... تا که آرام آرام وقتى به رباعى سازى و دوبیتى سرایى آغاز کرد، توجه من نیز به صمیمیت اش در شعر جلب شد.
حس مىکردم آهسته آهسته پوست "قراردادها" را از تن فکر و زبانش مىتکاند، کودکىهاى خود را از سایه ساران چپرى هاى "ملیمه" (زادگاه عاصی) صدا مى زند و به سراغ "من" کشف ناشده اى خود مى رود.
"خلوتى کو ... "
شعر عاصى براى نخستین بار در آهنگ های ضبط نوار شدهاى من، بعد از اجراى آهنگ هاى "فرشته جان"، "دخترک وطن" و چند تاى دیگر به گوش مردم رسید. در واقعیت، آن دوبیتى ها و رباعى ها به خاطر آهنگ هاى من سروده نشده بود، بلکه من آن را از دست نویس هاى که نزد خودش مى بود، براى آهنگ هایم بر مى گزیدم. (فراموش نکنم که تصانیف آغاز یا به اصطلاح موسیقی "آستایى" آهنگ های فراوانی از جمله چون "فرشته جان دو چشم تو، دو مصراع یک غزل ... " و "جانم ده قدت، نیستم به بدت ... " نه از قلم عاصى بلکه از ساخته هاى خودم بود.)
نخستین تجربهآهنگسازی من در شعر عاصى، نه با ترانه هایش، بلکه با اشعار و اوزان نیمایى او بود که با حسرت هرگز اقبال ضبط و اجرا نیافت. به گونه مثال:
ترا هر شام مى بینم
که از سوى دیاران غروب
از کشتزاران غریب و دور مى آیى (٦٢-١٣٦١)
با آنهم، عاصى اولین تجربهاى من در شعر نیمایى نبود، زیرا آن دریچه را براى بار نخستین با شعر عظیم هراتى (عظیم نوذر الیاس) دوست مشترک مان، به روى آثار خود باز کرده بودم:
به دستى شاخه اى زیتون،
به دست دیگرت باران،
تو از فصل نجیب جنگل میعاد مى آیى ...
کشتى کلان عطش من، دیگر در آب هاى دوبیتى و ترانه قرار نمی یافت و بادبان تجربههاى دیوانه اى من افراخته تر می شد.
"بادها مى آیند"، "بگذارید تماشا کنمش" و شمار دیگرى از اشعار نیمایى عاصى را یکى پی هم می ساختم. بخش کوچکی از آن کمپوزها ضبط آرشیو هاى رادیو افغانستان شد و ما هردو، هیجان زده دریچه هاى بودیم که در موسیقى و ترانه سرایى به روى خویش مى کشودیم.

منبع تصویر، .
عصر یک روز خنک زمستان، به تنهایى در استودیوهاى پل باغ عمومى سرگرم کار روى موسیقى آهنگ هاى باران بودم که عاصى از در درآمد.
در حالى که کاغذى را در هوا تکان مى داد، با خوشحالى کودکانه ویژه خودش از من خواست تصنیفى را که بر یکى از آهنگ هاى قدیم هندى نوشته بود، روى همان آهنگ تجربه کنم ... "خلوتى کو که خیالات تو آنجا ببرم" ... تا شام آن را زمزمه کردم. اولین بار کارش به عنوان یک "تصنیف ساز" به دلم سخت چنگ زد و هردو از زمزمه آهنگ حال کردیم.
به دنبال آن، "یار اگر سر به ویرانه ما زند" و "کیست این ماه که از عرش فرا مى آید" نیز از راه رسیدند.
عاصى هر از گاهى آهنگ هاى هندى را براى برنامه هاى هنر و ادبیات رادیو افغانستان ترجمه موزون و گاه در حد شعر مى کرد - خودش کمتر به آن عده از کارهاى خود باور داشت - که "یار اگر" و "کیست این ماه" را من از میان آن ترجمه ها کشف کرده بودم.
بالاخره عاصى با تصنیف آشتى کرد و به دنبال آن، شمارى از تصنیف ها را به خواهش من نوشت. کار مان طورى بود که ابتدا ویژگى هاى وزن موسیقى را، که فراتر از افاعیل و عروض مى رفت، شرح مى دادم. بعد توضیح مى دادم چه مى خواهم، چه حس مى کنم، چه مى بینم، چه وزن و محتواى داشته باشد و واژه ها از چه جنسی باشد ؛ کارى که قبول کردن و اجرایش هردو بر اراده آن کوهستانزاده آزاده، گرانى مىکرد.

"خیال من یقین من"، نخستین خواهش من از قهارعاصى و طرح من براى تصنیف آهنگ بود.
ابتدا این تصنیف مجابش نکرد تا آن که پژواک لبیک مردم و زمزمه هاى "سرودملى" شدن این آهنگ را از گوشه و کنار شنید. او که زمانى تصنیف و ترانه در آهنگ را بها نمى داد و تحویل نمىگرفت، پس از موفقیت گسترده اى این آهنگ، به پدیدهاى به نام "تصنیف" بهاى بیشتر داد.
تا بدانجا که بعدها این تصنیف و شمار دیگرى از تصانیف خود را در مجموعههاى شعر خود به چاپ رسانید. بالاخره سومین و چهارمین و پنجمین و ... تصنیف او بنابر خواهش و طرح من یکى پیهم ساخته شد:
آى دریا دریا
سر به سنگ سر ساحل بشکن
آخر آبى ره بیهوده مزن
دلتنگى امشب پایان ندارد
دشت سیاهى دامان ندارد
وقتى عروس افتو از خانه مى برآید
عاشق به گریه میشه شعرایشه مى سراید
بالا سر ده دختر پایان سر ده دختر
آروس لب چشمه جادوگر ده دختر
جى صنما کم برآى از منزلت
سایه عشقى نفتد بر دلت
برو که سخت ویرانم برو که سخت بربادم
از آن روزاى سبز عشق مزن زخمم مده یادم
و شمار دیگر ...
شاه بیت یک دوستى
فاصله ١٣٦٤ تا ١٣٦٩، داغ ترین سال هاى دوستى ما و اوج همکاریى من و عاصى در کار آهنگ و تصنیف بود. آن سال ها بود که بیش ترین رقم آثار مشترک من و عاصى ایجاد شد و ما هردو در موسیقى و شعر و ترانه، به شهرت رسیدیم. شمار اندکى را مشتى از خروار گویا مى نویسم:
"بیا که گریه کنیم"
"آ دلبر آ دلبر"
"مهربانى سخت مى خواند به چشمانت صنم"
"بلندى ها هواى تازه دارد"
"فرشته رفت که رفت"
"زخم هجرانت چرا تا مرگ دیدارم کند"
"دلم بسیار تنگ است، مسافر دارم آخر"
"خاموشى این صحرا یاد از جرسى دارد"
"سروپاى آرزویم به در سرایت امشب"
"خدا حافظ گل سورى"
"شیشته باشم که درآیى به درم، صنما"
"کسى از بستر گل هاى سرخ آواز مى خواند"
"بامان خدا دختر"
و شماری دیگر ...
و ما تا بدانجا به هم قریب شدیم که وقتى ساعت ها خاموش در دو گوشه از اتاق جدا از هم خلوت مىکردیم (که خیلى کم اتفاق مى افتاد)، بى آنکه او بداند من در تارهاى گیتارم چى زمزمه دارم و یا من بدانم که او چى مى نویسد، ناگهان متوجه مى شدیم هردو در عین زمان کمپوز و شعر مناسب حال همدیگر را سروده ایم؛ عین راگ، عین تال و ضرب، عین افاعیل، عین حس و عاطفه و عین رنگ ... عجیب بود! خیلى عجیب بود!
و بالاخره مهاجر شدم ... در نخستین ماههاى مهاجرت نیز جسته و گریخته آهنگهاى روى اشعار و ترانههاى عاصى ساختم. تا آنکه براى دو سال تمام در چنبر "بیدل" و عرفان جادویى او افتادم ... در آن دوسال، با شعر بیدل شیوهای تازه را در آهنگ تجربه کردم و غزلهاى زیادى را در آن شیوه کمپوز کردم. بنابر تفاوت کلى آن آثار با شیوه هاى معمول من، با تاسف تا کنون هیچ کمپوزى از آن مجموعه ضبط هیچ نوارى نگردیده است.
سال هاى پسین مهاجرتم در آلمان، موازى بود با هیجانات تازه فکرى عاصى و دل مشغولى هاى نو و دیگرگونه او که در نتیجه جریانات آغاز سالهاى هفتاد خورشیدى، در او مایه گرفت و من با آن ها کمتر آشنا بودم.
در نتیجه، بنابر شکل گیریى آن دگرگونى ها در او و نیز فاصله هاى اقیانوسى میان ما، همکارى هاى هنرى ما کم رنگ تر شد؛ در حالى که دوستى ما همچنان باغ و داغ مانده بود.
گذشته از آن، تلخى هاى آغاز مهاجرت، ناگزیرى هاى آب و نان، دلتنگى ها و دست تنگى ها مجال کار بر موسیقى در مجموع، و از جمله تنفس در جلگه اى آفتابى اشعار عاصى را از من گرفت ... آخرین سال اقامت در آلمان را مى تپیدم که سفر شهادت عاصى پیش آمد ...
یک روز در نبود او، روى شعرى که از او نبود، آهنگى برایش ساختم:
جلوه ات در افق خاطره پیداست هنوز
یادت آرامش درد دل تنهاست هنوز
و باز از زبان مولانا برایش سرودم:
بى او نتوان رفتن بى او نتوان گفتن
بى او نتوان شستن بى او نتوان خفتن
بال سوم پرواز
موسیقى کلامى، بنابر ویژگى هاى ساختارى، اثرگذارى و عاطفى اش "هیچ ترتیبى و آدابى" نمى جوید. گسترده تر و تندتر و دورتر از همه هنرها سیر و سفر مىکند و زود جا مى افتد و "مردمى" مى شود.

درک و پذیرش موسیقى، تا حد زیادى نیازى به سواد و مکتب ندارد. شنونده، بى هیچ تکلف و مانعى، قادر است با آنتن هاى رایگان عاطفه، آن را درک کند و به آسانی یک جرعه آب خنک، آن را بنوشد. در حالى که تنها براى روخوانى و فراتر از آن، دانستن شعر، آدم باید "باسواد" باشد.
این تفاوت باعث می شود تا تعداد شنونده موسیقی از خواننده شعر، بار بار بیش تر و گسترده تر باشد ... و چنین بود که حشر و نشر عاصى با موسیقى و پرداختن وى به تصنیف سازى و ترانه سرایى، سبب شد تا در کوتاه ترین مدت به شهرت و آوازه دست یابد که در زمان حیات، کمتر سر راه شاعران مى آید.
به باور شمار بسیارى از اهل قلم در افغانستان، موسیقى چنان چون بال سوم، پرواز عاصى را سرعت بخشید.
آوازه هنرمند و جایگاه حقیقى او، همیشه همجنس و همسنگ نمى باشد. "آوازه"، هنرمند را کمک مىکند تا زودتر از حد تصور شناخته شود؛ اما همیشه ممکن نیست جایگاه اصلى او را نیز تعین کند. آوازه شهرت عاصى، صداى بلند داشت و نام او را حتا تا پشت دَرهاى رسانید که کتاب خوان و شعردان نیز نبودند. اما جایگاه حقیقى زبان آورى او در شعر معاصر فارسى – درى را، باید به دور از آوازه ها سراغ گرفت؛ آوازه هاى که هم خودش و هم دیگران را مشغول نگه مى داشت.
... و هنوز که هنوز است، جدا از چند خاطره نویسى و نوشتارهاى توصیفى، بر جایگاه آن مرد در شعر معاصر تاملى نشده است که شایسته آن یار باشد!











