عاصی به مفهوم بومی کلمه

    • نویسنده, سمیع حامد
    • شغل, شاعر

از عاصی که سخن می‌گویم ناگزیرم اول یک کژفهمی را در بارهء فصلی از شاعران افغانستان دور کنم: این که بسیاری از منتقدان در شعر عاصی چکاد و چاله را کنارهم یافته اند و این اوج و افت شاعرانه برای شان شگفتی آور است.

یک شعر عاصی "سست" است و دیگری "درست" و این سلسله پیوندی هم به " سیر تکامل و تطور ادبیت" در کار او ندارد. شاعرانی مثل عاصی بامداد یک " شعر" میگفتند که چنان هوای تازه داشت که نفس های شاعرانه گی را دگرگون می‌کرد و ظهر متنی می‌نوشتند که « نظم» بود یا شعری خام و خشک.

کژفمی در این است که آنها نمی‌دانستند در شعر افغانستان (به ویژه در موسم مقاومت) شاعران به عمد دوگونه می نوشتند:

شعر شعریت

شعری که برآیند برداشت ویژهء آنها از "شعریت" بود. شعری که در آن کوشش و جوشش ادبی باهم درگیر می‌شدند، جنگ و صلح می‌کردند و متن "تولد" می‌شد. اینها جوهره جنون جان بودند. شاعران این شمار از متن های خود را برای یکدیگر می‌خواندند، گهگاه در نشریه‌های "ادبی" ( مثل قلم و...) چاپ می‌کردند واگر پذیرا بود در کتاب های خود می‌گنجاندند.

عاصی، شبگیر پولادیان و من دوستان صمیمی بودیم و همیشه چنین شعرهای خود را برای یکدیگر یا باهم برای استاد واصف باختری و حیدری وجودی گرامی می‌خواندیم. چنین شعرهایی را ما"شعر اصلی" خود می دانستیم و عاصی آنها را به شوخی "تخم مرغ دو زرده" می‌خواند. برخی از این شعرها سیاسی بودند اما سیاستزده نه. شعری که "رسانه" بود.

پیام هایی داشتیم و مخاطب ما "مردم افغانستان"بود. باید به زبانی که همه بدانند سخن می‌گفتیم و به ویژه"حریف" را که حکومت وقت و حامی آن بود می‌کوبیدیم. شعرهایی که "شاعرانه" نبودند و با بهره گیری از شگردهای شاعرانه ساخته می‌شدند (بیشتر سروده می‌شدند).

شعر شعار

شعر-شعار بودند و نظم. باید چریک می‌شدند و شبیخون می‌زدند. عاصی این گونه متن ها را "مُرچ سرخ" می‌نامید و من "مرهم زبان سگ". بسیار کم یادم می آید که ما در خلوت چنین شعرهایی را برای یکدیگر خوانده باشیم. درخلوت در بارهء "موضوع" آن بسیار گپ میزدیم : تجاوز، شکنجه، اختناق و...در واقعیت ذهن ما با چنان موضوعاتی درگیر بود.

بیشترین کارهای عاصی که در آغاز درخشید همین قبیل از شعرواره هایش بود. چه در محافل فرهنگی که با صدای سحرآفرین خودش درتالارها می‌پیچید و چه در عطر ترانه‌هایی که با نفس موسیقایی دوست نزدیکتر از پوست او فرهاد دریا کوچه به کوچه می‌رفت.

البته دریا شماری از شعرهای عاصی را نیز آهنگ ساخته است. از شمار همان شعرهای شورانگیز و شعورشکن ِ اولی. این پیله را بازگشودم تا پس از این پژوهشگران گرامی بر این دوگونه گی درنگ کنند و بهتر بتوانند گره های شعریت سرزمین مارا واگشایند.

از قهار امان تا قهار عاصی

عاصی از نظر ذهنی به مفهوم بومی کلمه "عاصی" بود: برآشفته و شورانگیز، سیمابی و تیزابی. پیش از"عاصی" اسم خانوادگی او "امان" بود: قهار امان.

قصه کرد که روزی در راه لوگر گشت نظامی ماشین آنها را ایست می‌دهد و مسافران را پیاده می‌کند تا بازرسی بدنی کند. عاصی عصبی می‌شود و با آنها درگیر می‌شود. یک سرباز برایش می‌گوید : چرا این قدر عاصی هستی؟ و عاصی حس می‌کند این سرباز دقیقترین تعریف روح و روحیهء او را بر زبان آورده است.

از همان جای جاده، قهار امان می‌شود" قهار عاصی» و همانگونه که روحیهء اجتماعی او "عاصی" است روح شاعرانهء او نیز عصیانگر است.

سمیع حامد با مهستی دختر قهار عاصی
توضیح تصویر، سمیع حامد با مهستی دختر قهار عاصی

اما "قهار عاصی" چگونه "عبدالقهار" عاصی شد؟ در این تردیدی نیست که این نام را با همین "عبدل"‌اش پدرش گذاشته بود اما عاصی خود را "قهار عاصی" می‌گفت. زمانی رسید که عاصی خراباتی شد و از اتاق کار استاد حیدری وجودی راه به خانقاه باز کرد.

یادم هست که روزی وجودی در بارهء "اسم ِ قهار" سخن می‌گفت و عاصی ناگهان مثل یک فواره از جا پرید و فریاد زد: من قهار نیستیم، من بنده و بردهء آن "قهار" هستم. پس از آن همیشه در نامه‌ها "عبدالقهار" می‌نوشت و اگر کسی صدا می‌زد "قهار!" بی درنگ می‌گفت: عبدالقهار!...این نام مایهء شوخی دوستانش هم شده بود.

وقتی می‌خواستیم از خانه برآییم به عاصی می‌گفتیم: چل عبدالقهار چلو! او میری یار چلو!(برو عبدالقهار برو! ای دوست من، برو!)

عاصی به همان اندازه که در برابر رژیم کمونیستی حساس بود در برابر کسانی که اسطورهء شعرهایش بودند نیز عاصی شد. پس از یک "خوش آمدید!" گفتن شاعرانه ناگهان سرود:

چنان کشتهء دست مفسد شدیم

که ناچار محتاج ملحد شدیم

شعر مقاومت

پرداختن به آنچه به "شعرمقاومت" در داخل افغانستان مشهور است و زمینه های سیاسی و اجتماعی آن نیاز به پژوهشی ژرفکاو دارد. اگر چنان شعری پذیرفتنی شود عاصی "شاه‌فرد" آن است.

عاصی از نظر شعری در مرحله گذار به سر می‌برد. زنبورعسلی که باغ به باغ سفر می‌کرد و با شیره‌های شعریت برمی‌گشت. سرنامهء یک شعر گارسیا لورکا دروازهء یک دنیای نو را برایش وا می‌کرد، نقل قولی از استاد واصف باختری می‌‌‌شنید و صاعقه‌ای در ذهنش بیدار می‌شد. خیام می‌خواند و غرق رباعی می‌شد و شاملو می‌خواند و برگ در برگ را با شعرسپید سیاه می‌کرد.

مدتی درگیر مشق عروضی می‌شد تا ظرفیت‌های تازه‌ ای را کشف کند و سیمین بهبهانی می‌خواند. به گواهی خودش یک چهارپاره دوست خوبش نوذر الیاس نخستین کلیدی بوده که قفل کلاسیک ذهنش را گشوده بود.

غروبی که کتاب "آبی، خاکستری، سیاه" حمید مصدق را از شاعر نو نگر حمیرا نگهت دستگیرزاده امانت گرفته بود طلوع روزنوی در شاعرانگی او بود.

آشنایی با استاد واصف باختری سبب شد به "گوگل" زندهء شعر آن زمان دسترسی داشته باشد. عشقری همیشه در کوچه عشقه پیچان شعر عاصی نفس می‌کشید. بخشی از بومی‌گرایی زبانی عاصی از عشقری می‌آمد و بخشی از زادگاهش ملیمه.

عاصی از نخستین شاعرانی بود که شیر شعر افغانستان را دوباره وحشی کرد. شیری که یا در قفس عروض لمیده بود و یا در میدان سرکسی که فضای خیز و جست شاعرانه را بازترکرده بود. میدان بازتر شده بود اما شعر ما به نوعی اسارت خو گرفته بود.

تندیسه شعری نیمایی بود اما روح در بهترین شکل نیو کلاسیک. قصیده هایی که در قالب نیمایی نوشته می‌شدند. عاصی در قلمرو قلم ما خوب عصیان کرد اما راکت (خونپاره) نامردان مجال نداد انقلاب کند.

من و عاصی یک آرزوی مشترک داشتیم: هر دو می‌خواستیم فرزند اول ما "دختر" باشد. یک روز هنداونه می‌خوردیم. به شوخی بر بنیاد یک باور عامیانه گفت: تربوز بخوریم! می‌گویند اگر مردها تربوز بخورند فرزند اول شان دختر خواهد بود.

فرزند اول و آخر عاصی عزیز یک دختر نازنین شد. نامش را مهستی گذاشت. این هم نامی عاصیانه به نام شاعربانویی عاصی و شهرآشوب مهستی گنجه‌ای که سده ها پیش فریاد زده بود:

ما را به دم پیر نگه نتوان داشت

در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

عکسی که برای بی‌بی‌سی فرستاده ام تصویر چند سال پیش من با مهستی عاصی است. کسی که نامش را به صلابت پدر تلفظ کرد. پرسیدم: آیا شعری از پدرت را از بر داری؟ مادرش صدا زد:

هان! همان : یار! ای یار! چرا این همه بی ما رفتن

و چرا این همه تلخ این همه تنها رفتن