پرگار؛ فلسفه تاریخ ابن خلدون
این مطلب شامل محتوایی از Google YouTube است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Google YouTube را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"کلیک کنید.
پایان پست YouTube
آیا در زایش و زوال تمدنها و حکومتها میتوان منطقی درونی یافت؟
عبدالرحمن بن خلدون، که موضوع بحثی در پرگار در تلویزیون فارسی بیبیسی شده است، آینه زمان خود بود. او از خانوادهای ادیب و سیاستپیشه برخاسته بود که از خدمت به حکام مسلمان در اندلس اسپانیا دریغ نکرده بود. اما تلاطم قرن چهاردهم دامن خانواده او را هم گرفت.
باربارا تاکمن در کتاب خود با عنوان «آینهای در دوردست» که به فارسی هم ترجمه شده قرن چهاردهم را مصیبتبارترین قرن در تاریخ بشر خوانده، قرنی که از جنگهای خانمانسوز تا بیماریهایی که مردم را درو میکرد تا انشقاق در کلیسا در آن دیده میشود.
این قرن برای خانواده ابن خلدون هم مصیبتبار بود. با سقوط تمدن اسلامی در اسپانیا، تمدنی که قصر باشکوه الحمرا در قرناطه یا گرانادا از آن باقی مانده، خانواده ابن خلدون به شمال آفریقا مهاجرت کرد. در آنجا دربار حکام مسلمان در تونس امروزی از صدارت و حکمت آنان بهرهمند شد. اما در شمال آفریقا هم حکام مسلمان با تهدیدهای زیادی روبرو بودند، هم از جانب مسیحیان که با پس گرفتن اسپانیا تمدنشان جان تازهای گرفته بود و هم از جانب بربرهای شمال آفریقا.
همین باعث شد ابن خلدون مهاجرت کند. اگر یک اندیشمند اواخر قرون میانه را بتوان یافت که مهاجرت بر او تاثیر قاطع گذاشته، او ابن خلدون است. او باز هم به خدمت حکام مسلمان درآمد. اما از آنجا که ادیبی کنجکاو بود در منطقهای که تقاطع فرهنگها و تمدنهای متفاوت به شمار میآمد به مطالعه تاریخ شکلگیری و زوال تمدنها پرداخت.
کنجکاوی ابن خلدون و علاقهاش به تاریخ مردمان همراه بود با مشکلات فراوان در امر صدارت. این مشکلات باز هم ناشی از زوال حکومتهایی بود که زمانی با بسیج تودههای مردم توانسته بودند بخشهای مهمی از دنیای این سو و آن سوی مدیترانه را در سیطره خود درآورند. ابن خلدون در بخشی از زندگینامه خود نقل میکند که چطور در شام به طنابی آویزان شد تا با تیمور گورکانی مذاکره کند و مانع از تخریب و کشتار توسط او شود.
این بود که او صدارت و قضاوت، حتی در مرحلهای منصب قاضیالقضات، را کنار گذاشت و بازنشستگیاش را به نگارش تاریخ اختصاص داد.
اما تاریخی که او نوشت تاریخ دودمانها نبود. او به علمی که زندگی روزمره مردمان را توضیح میداد نیاز پیدا کرد و نام آن را علم عمران نهاد. کم نیستند کسانی که معتقدند علم عمران نزد ابن خلدون همان چیزی است که بعدها جامعهشناسی نام گرفت.
اما به گفته محمدرضا نیکفر و آرمین اشراقی، مهمانهای بحث پرگار، میراث ابن خلدون بیش از هر چیز با مفهوم عصبیه گره خورده است. او معتقد بود که آنچه تمدنها را میسازد عصبیه است. وقتی شخصی یا گروهی قادر میشود مردمان را براساس عصبیه با خود همراه کند نطفه یک تمدن شکل میگیرد و اگر این عصبیه توش و توان خود را حفظ کند و با قدرت نظامی همراه شود این تمدن میتواند تمدنهای دیگر را شکست دهد و پر و بال بگشاید.
در مورد معنی عصبیه زیاد صحبت شده و خوانشهای زیادی از منظور ابن خلدون ارائه شده است. شاید نزدیکترین معنا یا معادل برای عصبیه را بتوان در «همبستگی گروهی» یا «هویت» یافت.

منبع تصویر، Getty Images
عصبیه میتواند بر اساس پیوندهای خونی شکل بگیرد اما این تنها عامل زایش و پایداری عصبیه نیست. یک پیام و ایدئولوژی میتواند پشتبند این مناسبات خونی شود.
ابن خلدون معتقد بود پیامبر اسلام افزون بر پیامی که برای اعراب آورد توانست آنها را بر اساس پیوندهای خونی و خویشاوندی همراه کند و در نتیجه جاهلیت عربی را تبدیل به تمدن عربی اسلامی کند.
از نظر او تمدن اسلامی وقتی به اوج قدرت و ثروت رسید عصبیه خود را از دست داد و به خصوص از دوران یزید، سیر این تمدن به سمت زوال سرعت بیشتری گرفت.
امروزه در مورد مفهوم عصبیه و امکان بهرهگیری از آن برای توضیح روندهای جهان معاصر زیاد صحبت میشود. در برنامه پرگار وقتی این سوال با مهمانهای بحث در میان گذاشته میشود گوشزد میشود که باید احتیاط کرد، چرا که جهان امروزی که در آن تکنولوژی و سرمایه حرف اول را میزند ممکن است پیچیدهتر از آن باشد که با عصبیه بتوان توضیحی برای تحولات آن دست و پا کرد.

منبع تصویر، Getty Images
اما در سوی دیگر، از اوایل قرن بیست و یکم هویت به یک عامل انگیزاننده در معادلات جهانی تبدیل شده است. قرن بیست و یکم به یک معنا با حادثه یازده سپتامبر شروع شد.
آیا مولفههای عمیق هویتی نبود که شماری از جوانان مسلمان عرب را واداشت حرکتی را به سرانجام برسانند که تا چند سال پیش از آن در مخیله هیچ تحلیلگر سیاسی و تاریخی نمیگنجید؟
برنامه پرگار در مورد ابن خلدون جوانب دیگر فلسفه تاریخ او را هم میکاود. از جمله اینکه در ابن خلدون که صد سال پیش از ماکیاولی ظهور کرد چه چیز میتوان دید که مایه مشابهت و تمایز بین این دو میشود.
پرسش دیگری که مطرح میشود این است که آیا ظهور و تحکیم و روند کمجان شدن اعتبار بعضی از حکومتها در جهان امروز را میتوان بر اساس مفهوم عصبیه و گسترش معنایی آن توضیح داد؟
مثلا آیا عصبیهای که آیتالله خمینی ایجاد کرد و ایدئولوژی بسیجکنندهای که ساخت و پرداخت امروزه اعتباری حتی نزد فرزندان چهرههای طراز اول نظام اسلامی دارد؟ اگر ابن خلدون زنده بود امروز با مشاهده وضعیت جمهوری اسلامی چه میگفت؟













